<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من و خودش</title>
<link>http://meandherself.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 14 May 2012 12:45:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برای اُردیبهشت‌های رفته...</title>
<link>http://meandherself.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.pic1.iran-forum.ir/images/up5/61077399969255889850.jpg&quot; style=&quot;width: 434px; height: 301px;&quot; /&gt;&lt;br /&gt;پدر: داوود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مهربان، حاتم، خوش صورت. داود در زبان عبری داوید تلفظ می‌شود و به معنای محبوب است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر: صدیقه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زیبا، معشوق، ظریف. صدیقه در زبان عربی به معنای زن کوچک‌تر، دوست، بسیار راستگو و درستکار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من اینجا توی شکم مامان هستم و تا یک ماه دیگر به دنیا می‌آیم. بهار است و شکوفه‌ها مثل الماس ریخته‌اند روی تن شاخه‌ها. اطراف تهران است، نزدیک‌های شهریار شاید. حتما جمعه بوده، مامان و بابا بلند شده‌اند، رفته‌اند یک کناری که بابا با خیال راحت عکاسی کند. هی چیلیک چلیک کند. مامان را از زیر شکوفه‌ها بیاندازد توی عدسی دوربین و بعد چیلیک. مامان را بیاندازد توی عدسی دوربین، و باد موهای مامان را برده باشد و لباس‌اش بنفش باشد و یک شکوفه هم توی دست‌هاش. لب‌هاش خنده باشد و سرخ. و چشم‌هاش، همان جور که همیشه بود و هست غمگین. دوربین را زوم کند روی گل‌های روسری مامان و طُره‌های مو و چین و شکن بین آن ها. چندتا تکه ابر هم باید توی آسمان باشد که بعد از این همه سال بتواند اینجا قلب من را تکه پاره کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابا دوربین را روی سه‌پایه تنظیم کرده. روی ده ثانیه. دویده تا رسیده به مامان. مثل همه‌ی عکس‌های روی سه‌پایه خنده‌شان گرفته با هم. حتما شوخی چیزی بین‌شان بوده. که مال خودشان بوده، که وقتی دوربین می‌رفته روی سه‌پایه و آن‌ها باید آن طرف‌تر را نگاه می‌کرده‌اند خنده می‌پاشیده روی لب‌هاشان. حالا هم پاشیده. خنده پاشیده توی چشم‌های بابا، روی لب‌های مامان. و چیلیک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اینجا پشت همین مانیتور اشک است که پاشیده روی صورت من. روی صورتم که شکل صورت مامان را دارد و چشم‌های بابا که وقتی می‌خندم کناره‌هاش چروک می‌خورد. و موهای بلند مامان را دارم و بی‌قراری و صافی موهای بابا. و دست‌های کشیده مامان و باریکی و بلندی و شانه‌های بابا. و روشنی توی چشم‌های هردوتاشان. و یک کوه تنهایی. و یک کوه تنهایی. و یک کوه تنهایی. که توی همین عکس هم پیداست فقط باید خوب نگاهش کرد. یک جایی پشت همین درخت‌های پر شکوفه‌ی سفید ایستاده. ساکت و سرد و تلخ. که روی شانه‌های من هم هست و همه‌اش مال خودم است. ذره ذره، سنگ به سنگ، خودم جمع‌اش کرده‌ام. شب‌ها می‌گذارم‌اش روی میز وسط، قاشق قاشق می‌ریزم‌اش توی لب‌های کلید شده‌ی خودش که چهارزانو نشسته رو‌به‌روی من و با آن چشم‌های قرمز نیمه باز نگاهم می‌کند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من: آرزو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آرزو در زبان پارسی به معنای تمنا، خواهش، كام، مُراد، چشمداشت، شوق، اشتیاق، اميد و انتظار است.&lt;/div&gt;











</description>
<pubDate>Mon, 14 May 2012 12:45:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>meandherself</dc:creator>
<guid>http://meandherself.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...</title>
<link>http://meandherself.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سطرِ اولِ همین صفحه‌یِ سپید هستم. چند کلمه‌ی دیگر می افتم پایین‌تر. پاراگراف بعدتر...معلوم هم نیست تا کی اینجا باشم. تا کی زل بزنم به این خط سیاه که گوشه‌ی بالا، سمت چپش تاب خورده به تو...پَر پَر می‌زند این گوشه...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتاقم را تویِ شرکت عوض کرده‌ام. صبح‌ها از پنجره‌های بزرگ آفتاب می‌افتد روی کلیدهای کیبورد. راستی صدایِ کلیدهایی که آفتاب رویشان افتاده فرقی با کلیدهایِ توی سایه ندارد. این کلیدها که نمی‌دانند اگر من پرده‌های راه راه و دراز را کنار بکشم هیچی پشتش نیست. یک دودکش بلند قبل‌ترها پشت این پنجره بود که توی زمستان دود سفید ازش می‌رفت هوا. تا حالا اژدهایِ بزرگِ خیس دیده‌ای؟! من دیدم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عصر وقتی که برگردم خانه، اگر برگردم، حتما همان مرد سیاه سوخته با چشم‌های قرمز از حدقه درآمده زیر پل سیدخندان ایستاده و باز انگشت‌اش را می‌گیرد سمت من و تویِ گوشم داد می زند: رسالت؟! خانم رسالت؟!&lt;br /&gt;باید زل بزنم توی چشم‌های قرمز از حدقه درآمده‌اش و پایم را بگذارم روی اولین پله‌ی آهنی پل عابر. وسط پل که برسم می توانم از بالا نگاهش کنم که انگشتش را گرفته سمت من و با چشم‌هایِ قرمز از حدقه درآمده سرش را گرفته بالا و از زیر پل داد می زند: خانم رسالت؟! رسالت؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید یک روزی بروم و سوار شوم. شاید که حتما، شاید که باید بروم و سوار شوم. شاید رسالت یک جایی باشد ته دنیا. فکر کرده ام، هر شب فکر می‌کنم، هنوز هم، حتی...فکر کرده‌ام که رسالت یک دیوار بلند و سپید است. یک جایی که پشت‌اش نه جاده‌ای هست نه راهی، نه صدایی نه تصویری...حتما یک جایی هست. یعنی باید باشد. شاید خوب نگشته‌ام. زیر تخت را نگاه کرده‌ای؟! من نگاه کردم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بروم تکیه بدهم به پشتی صندلی که حتما پاره پاره است و سیاه و زبر. توی ماشین حتما بوی دستمال نم‌دار می‌آید و بوی نان قندی و بویِ پلاستیک داغ. شیشه‌ی پنجره‌اش هم حتما باز نمی‌شود. درب سمت چپ هم همین‌طور. همان مرد سیاه سوخته با چشم‌های قرمز از حدقه درآمده انگشت‌اش را می‌گیرد سمت آن دیوار بلند سپید، توی گوشم داد می‌زند: رسالت، رسیدیم خانوم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید پیاده شوم، پیاده می‌شوم. حتما کیف ندارم، یا اگر هم دارم باید توی تاکسی بگذارم‌اش. این طوری بهتر است. حتما باد هم می‌آید، حتما این روسری رنگی رنگی از روی موهایم سُر خورده پایین. حتما که اشک از گوشه‌ی چشم‌هایم چکه کرده روی نوک کفشم. پشت دستم را می‌کشم روی مژه‌هایم و تند تند پلک می‌زنم که این آب ها نریزند پایین. می‌روم جلوی دیوار بلند سپید می ایستم، سرم را می کوبم به دیوار. هِی می کوبم، هی می کوبم، هی می کوبم...حتما باید بدوم. شاید که باید بدوم. فرار کنم. از تو، از تو، از آن، از این و از همه‌یِ خواب‌هایِ خاکستری...می دوم. و این زنجیر آنقدر بلند است که...می دوم، داد می کشم، آنقدر که بلکه...&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 11 Apr 2012 01:18:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>meandherself</dc:creator>
<guid>http://meandherself.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://meandherself.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;با شلوار قرمز ایستاده زیر ابرِ ظهر رنگ&lt;br /&gt;کارتن‌هایِ موز&lt;br /&gt;رویِ شیارِ چرکِ موزاییک‌ها&lt;br /&gt;و خاکستر سیگار از لایِ انگشت‌هاش می‌چکد پایین&lt;br /&gt;پشتِ شیشه&lt;br /&gt;با بال‌هایِ&lt;br /&gt;قهوه‌ای&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;سیاه&lt;br /&gt;می‌خواند...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&quot; سِـهــره ست بـهـار! &quot;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 26 Feb 2012 13:10:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>meandherself</dc:creator>
<guid>http://meandherself.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>هـــ</title>
<link>http://meandherself.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>
خسته را آدم اگر&lt;br /&gt;خ...&lt;br /&gt;س...&lt;br /&gt;ت...&lt;br /&gt;ه...&lt;br /&gt;بنویسد درست می‌شود؟!&lt;br /&gt;خ می رود؟! درست  می‌شود؟! سه ته می‌شود!؟ تـه حتی؟!&lt;br /&gt;من به ه هم راضی‌ام&lt;br /&gt;ه تنهایِ آخر...&lt;br /&gt;



</description>
<pubDate>Fri, 17 Feb 2012 00:38:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>meandherself</dc:creator>
<guid>http://meandherself.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>روایت هزارم</title>
<link>http://meandherself.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>
 
  
 

 &lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;من این
روزها زیاد می‌خندم. آنقدر که اشک از گوشه چشم‌هایم راه می‌افتد پایین. آدم‌های توی
شرکت را هم می‌خندانم. زیاد. آنقدر که اشک از گوشه چشم‌هایشان راه می‌افتد پایین.
شب‌ها که بر می‌گردم، ساکت و تاریک و سرد، درخت‌ها پشت سرم یخ می‌زنند. همه‌ی درخت‌های
این خیابان پهن. و چراغ‌هایش همیشه قرمزند. و روی برگ‌هایش بلور یخ نشسته که
برق برق می زند از دور. نور ماشین‌ها هم هست که روی خیسی خیابان کش می آید، روی شش تا خط سفید و پهن. چرک‌آلود و پُـر از رد داغ لاستیک....این‌ها هست، آب داغِ
دوش هم هست که فرو می‌رود توی سوراخ کف حمام. سوراخ‌هایش را شمرده‌ام، پانزده
تاست. پانزده تا سوراخ ریز و سیاه. فکرش را کرده‌ام، یک شب توی یکی از همین سوراخ‌ها
فرو می‌روم. می‌روم توی خاکِ خیس باغچه‌ی همسایه، فرو می‌روم توی دانه‌های
خاک، راهم را باز کنم به پایین، به انتها...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 02 Feb 2012 21:27:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>meandherself</dc:creator>
<guid>http://meandherself.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بیدار شدم به خواب دیدم خود را...</title>
<link>http://meandherself.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کابوس شماره اِن اُم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و امیر (برادرم) جلوی یک چرخ و فلک بزرگ ایستاده‌ایم. چرخ و فلک نرده‌های آهنی رنگارنگ دارد و آرام می‌چرخد. دور خودش. سوز و سرما توی پلک‌هایم نشسته، و چشم‌هایم اشک افتاده، می‌سوزد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و امیر جلوی یک چرخ و فلک بزرگ ایستاده‌ایم و برف می‌بارد و همه‌ی زمین سپید است. دانه‌های برف آرام و نرم روی صورتمان می‌نشیند. مژه‌های بلند امیر خیس است و سپید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و امیر جلوی یک چرخ و فلک بزرگ ایستاده‌ایم. من به امیر می‌گویم: &quot;بریم سوار شیم؟!&quot;&lt;br /&gt;امیر ترسیده و مردد نگاهم می‌کند. می‌گوید: &quot;نه خیلی بزرگه...&quot;&lt;br /&gt;&quot;خیلی کیف می‌ده‌ها. نگا کن صف‌اش هم شلوغ نیست.&quot;&lt;br /&gt;&quot;نه خیلی بزرگه من...می‌ترسم...&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد راهمان را می کشیم و می‌رویم. خودمان را از پشت سر می‌بینم و رد پاهایمان که توی برف مانده...&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 21 Jan 2012 10:24:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>meandherself</dc:creator>
<guid>http://meandherself.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چ...ک...چ...ک...چ...ک...</title>
<link>http://meandherself.blogfa.com/post-63.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;عصر بود. تابستان بود. من نه سالم بود. وسط پاساژ صفویه تهران بودیم. امیر یک سال‌اش بود. بابا امیر را بغل کرده بود. با قاشق پلاستیکی بستنی را توی دهان امیر می‌گذاشت. من و بهار بستنی‌هایِ رنگی توی دستمان بود. روی کف سنگی پاساژ می‌دویدیم و سُر می‌خوردیم. خودمان را توی شیشه‌ی مغازه‌ها نگاه می‌کردیم. دست هم را گرفته بودیم، می دویدیم و صدای خنده‌هایمان توی راهروها می‌پیچید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابا پرسید: &quot;مامان کجاست؟!&quot;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من و بهار نمی دانستیم. این طرف و آن طرف را نگاه کردیم. توی مغازه‌ها، توی راهروهای خالی، توی شیشه‌های قدی، توی آینه‌های چسبیده به دیوار، هیچ جا نبود...بعد من دیدم که مامان از راهرویِ بلند پاساژ، آهسته و آرام جلو می آید. با مانتوی قهوه‌ای تا نزدیک قوزک پاهایش و روسری قهوه ای که گل های ریز زرد و قرمز داشت. جلوی رویش را نگاه می‌کرد. دو طرف روسری از دور گردنش باز شده بود و افتاده بود روی سینه اش. بستنی صورتی توی دست اش بود. و از بین انگشت‌های باریک و بلندش بستنیِ صورتی چکه می کرد روی زمین...چکه می کرد روی زمین...بستنی صورتی چکه می کرد روی زمین...&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 11 Jan 2012 20:12:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>meandherself</dc:creator>
<guid>http://meandherself.blogfa.com/post-63.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوباره‌ها و کوچه‌</title>
<link>http://meandherself.blogfa.com/post-62.aspx</link>
<description>
 
  
 

 &lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;هشتِ صبح، اتاقِ
خودم، تنها...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آفتابِ کمرنگ
از لایِ حصیرهایِ پنجره افتاده رویِ فرش...بیب بیب بیب بیب بیب...تویِ گوش‌هایم، کمی
عقب تر، پشت سَرم... بیب...بیب...بیب...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;مانی می‌پرد
روی تخت. روووع...روووع... هنوز ده دقیقه وقت دارم که مانی را ناز کنم و خودم را
بیدار. مانی می‌خزد زیر لحاف و میو میو می‌کند و حرف می‌زند و من نگاهش می
کنم...پیشانی‌اش را می‌چسباند به صورتم و فشار می دهد و از توی دلش صدای خُرخُر درمی‌آورد.
بلند می‌شوم و می‌نشینم روی تخت، جلوی آینه، خودم را نگاه می‌کنم. و دستم را می‌کشم
روی استخوان‌های بیرون زده زیر گردنم. با آسانسور می‌روم پایین و سرم را می‌چسبانم
به آینه و انگشت‌هایم را می‌کشم روی بخاری که نشسته روی چشمهایم و فکر می‌کنم به این که امروز چند
شنبه می‌تواند باشد. یا چند شنبه هست. یا بوده. حواسم هست که کاسه‌یِ شیر توی دستم
را روی خودم نریزم که تا توی تاکسی دست هایم بوی شیر بدهد، یا ماست، یا کشک شاید.
گربه خاکستری مثل همه‌ی صبح‌ها و شب‌ها پایین پله‌ها نشسته، همان جایی که لوله‌های
گرم نمی دانم از کجا به کجا می‌روند و سنگ‌هایِ سیاهِ پله را گرم می‌کنند و بدن
نرم گربه‌ی خاکستری را هم. صدای پاهایم را که می‌شنود می‌دود طرف من و شروع می کند
به حرف زدن. من هم با او حرف می زنم، &quot;سلام، دیشب خوب خوابیدی؟!&quot; خوب
خوابیده، فقط سردش بوده، و چشم هایش کمی قِی گرفته طفلکی. که آن هم خوب می شود...می‌خواهد
دنبالم راه بیافتد. با دستم ته کوچه را نشانش می‌دهم &quot;برو، برو غذاتو بخور.
نیا، برو...&quot; می‌ایستد تویِ جویِ باریک وسط کوچه و نگاهم می‌کند. من خم می‌شوم
که نازش کنم، رنگ دستبندهایم فرق کرده. امروز فرداست، شاید هم دیروز که
هنوز نیامده. شاید هم یک روزی که نمی دانم کدامشان است آمده و از یک جایی رد شده و
رنگ دستبندهایم را عوض کرده. بعضی وقت ها هم دستبند‌هایم نیستند. حتما یک جایی
گذاشتمشان. یک جایی که حالا یادم نیست. ولی امروز که هستند. زیر
آستین‌های پایین آمده‌ی کاموایی قایم شده‌اند. فقط من می دانم کجا...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کوچه، خودم،
تنها...راه می‌افتم زیر باران، زیر برف، توی هوایِ گرفته، خاک آلود، تویِ باد،
آفتاب و همین کوچه‌یِ باریک و شلوغ را می‌روم پایین. همین کوچه‌ای که تویش همه جور
مغازه هست. هر چیزی که بخواهم. ولی من که چیزی نمی‌خواهم. نه گرسنه‌ام، نه تشنه،
نه گرم، نه سرد...من فقط ولرمم...ولرم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;کوچه، خودم،
تنها...نشسته‌ام روی پله‌یِ سنگی خانه‌یِ سفید رنگ. چند دقیقه دیگر دختر کفش صورتی
از همین پله‌ها می‌آید پایین. اول صدای کفش‌هایش می‌آید بعد خودش. توی دستهایش یک چیز
سفید است پُر از شیر، یا ماست، یا غذا که بویش را وقتی روی پله اول ایستاده می‌شنوم.
منتظرم که بیاید دستش را بکشد رویِ سرم. من برایش میو میو کنم و چنگ بیاندازم به
شلوارش و بخواهم که دنبالش بروم و او دستش را توی هوا تکان بدهد و ابروهایش را
ببرد توی هم. من بایستم تویِ جویِ وسط کوچه و نگاهش کنم. غذایم را که بخورم
دیگر کاری ندارم. می‌روم مچاله می شوم توی خودم. روی پله‌ی سنگی و سیاه. پنجه‌هایم
هم هست، که باید بلیسمشان و این موهای کز کرد‌ه‌ی پشت کمرم که باید مرتب باشند. چشم‌هایم
را می‌بندم و دماغم را فرو می‌کنم زیر دست‌هایم. وقتی بخوابم خواب می بینم. خواب
بیب بیب ساعت. خواب یک گربه‌ی طلایی که صبح ها می‌پرد روی تختم و بیدارم می‌کند.
خواب همین کوچه. همین خیابان‌ها. همین کفش‌ها. همین کاسه‌ی شیر جلوی رویم. دستبندهایم
دور پنجه‌های کثیف. آخ که من چقدر خوابم می‌آید...خیلی...به اندازه‌ی همه
ی...خوا...ب...ها...ی...خاک...ستری...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;




</description>
<pubDate>Thu, 29 Dec 2011 15:56:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>meandherself</dc:creator>
<guid>http://meandherself.blogfa.com/post-62.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیمه‌یِ تاریکِ من</title>
<link>http://meandherself.blogfa.com/post-61.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دو سال است که اینجا می نویسم، چیزهایی برای خودم، درباره‌ی همه‌چیز و هیچ‌چیز. دو سال است که این وبلاگ را نگه داشته‌ام. خُب که چه؟! خیلی چیزها را ممکن ست برای دو سال نگه دارم...البته این در مورد من به ندرت اتفاق می‌افتد. من خوره‌ی دور ریختن دارم. خوره‌ی تمام کردن. دلم می‌خواهد ‌یک تیک بزرگ کنار هرچیزی بگذارم و تمام...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادم هست که مهرماه بود. پیاده قدم می زدم. عباس آباد را می رفتم تا ته و بر می‌گشتم.‌ یادم نیست که چندبار رفتم و آمدم تا باران گرفت. همه می‌دویدند و جایی قایم می‌شدند. دست‌هایم تویِ جیبم‌هایم بود. تویِ جیب‌هایم خالی بود. من تنها و خیس قدم می‌زدم و آب از بین موهایم سُر می‌خورد پایین. برگشتم خانه و این وبلاگ را باز کردم. در مورد اسم اینجا خیلی فکر نکردم. گفتم خوب، می‌خواهم برای خودم بنویسم. و برای آن کسی که تویِ من هست. که نه سایه است، نه روح، نه خیال. همیشه هم بوده. تایِ بی همتایِ من. تنها دوستِ من. تکه‌ای از خودم. ناب و دست نخورده، گرم و تلخ. زخم خورده و ترسو...و خسته...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غریبه‌ای که من را می‌خوانی. دوست دارم با تو حرف بزنم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیلی وقت‌ها آمده‌ای و حرف‌های بی ربط و نا به‌جا زده‌ای. حرف‌های شوم و زخم زننده. ‌یا حرف‌های محبت آمیز. ‌یا نسخه پیچیدی که من از این کار خیلی بدم می‌آید. ‌یا نصیحت کردی. ‌یا ابراز همدردی. بعضی‌ها هم بودند که هیچ چیز نگفتند و خواندند و رد شدند و رفتند. مثل برگ‌هایی توی باد...اینجا دویست‌ تا کامنت خصوصی ثبت شده. بیشترش از همین حرف‌هاست. کامنت های کمی هم هستند که دوست‌شان دارم. از آدم‌هایی ناشناس که‌ یک وقتی از اینجا رد شده اند و چیزی نوشته‌اند و من فکر کرده‌ام که خب، پس‌ ‌یک نفر هست که بفهمد...ولی باز هم برای تو ننوشتم. همیشه فقط برای خودم نوشته‌ام. برای آن دخترِ بی‌قراری که تویِ من زندگی می‌کند. هیچ وقت از کسی نخواسته‌ام که بیا من را بخوان. سعی کرده‌ام بدون ترس بنویسم و در نهایت صداقت. زندگی‌ام را مثل کتاب باز کرده‌ام جلوی چشم‌هایِ تو. ولی باز هم آن تکه‌هایی را خوانده‌ای که من خواسته‌ام بخوانی. با هر کسی که آشنا می‌شوم آدرس اینجا را به او می‌دهم. خیلی از کارها را راحت‌تر می کند. می‌تواند بیاید اینجا و آن دختر واقعی را که زیر قیافه‌یِ معصومانه و ترگل ورگل قایم شده درست و حسابی تماشا کند. و این را خوب می‌دانم که اگر گذاشتی کسی از نزدیک تماشایت کند باید منتظر خیلی چیزها باشی. من هم بودم. همان طوری که دیده‌اید و خوانده‌اید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید خیلی از شما غریبه‌ها ناراحت شده باشید که چرا جواب کامنت‌هایتان را ندادم. ‌یا چرا ایمیل‌هایتان را بی‌جواب گذاشتم. یک دلیل خیلی ساده دارد. حوصله‌اش را ندارم. حوصله‌ی هیچ آشنایی تازه‌ای، هیچ آدمِ تازه‌ای را ندارم. حوصله و توان‌اش را ندارم که برای دختر ‌یا پسری تعریف کنم که کی بوده‌ام و زندگی مزخرفم چه‌طوری گذشته. چی خوانده‌ام، کجا خوانده‌ام، چه کار می‌کنم و الی آخر...راستش من برای پیدا کردن دوست و ارتباط های تازه وبلاگ نمی نویسم. من از هر نوع ارتباط جدیدی می‌ترسم و به شدت از آن بیزارم. در دنیای واقعی هم همین هستم. نمی‌گذارم آدمی به این زودی‌ها به من نزدیک شود. دلیل اینکه اینجا اسم و ایمیل واقعی خودم را نگذاشتم هم همین است. سعی می‌‎کنم آدم های دور و برم چند نفر باشند. به تعداد انگشت‌های‌ یک دست، ولی صمیمی و دوست و خیلی نزدیک...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من شیفته‌یِ حرفهایِ خوبم. جمله های ناب. کتاب های محشری که توی تخت می خوانم. شیفته‌ی اینم که کسی از من تعریف کند. دور همی‌هایِ کوچک. اتاقِ تاریک. نسکافه. سیگارِ ناشتا. فیلم‌هایِ خوب. روزهای آفتابی و خنکِ بهار. گربه‌ها و بین همه‌یِ آن‌ها مانی و بویِ زیر گردنش. خوابِ تویِ تخت خودم . رانندگی تویِ جاده‌های خالی. آسمانِ خاکستری و برفی که نم‌نم می بارد. نقاشی. تویِ سکوت نوشتن و صدایِ کیبرد. خیال...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من از دروغ متنفرم. از جدایی. دوری. وابستگی. خداحافظی. دیدارهایِ آخر. سفر. جاهای شلوغ. آدم‌های ناشناس. کابوس. بوی بد. عصرهای جمعه. گربه‌های لِه شده ی کف خیابان. گم کردن. قرض دادن. آدم‌هایی که بازی می‌کنند. شلختگی. ترس...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برای من نوشتن در اینجا‌ یک جور خالی کردن خودم است. خالی کردن چیزی که درون خودم است و تویِ دنیای واقعی باید قایمش کنم ‌یا سرم را بیاندازم زیر و آهسته از کنارش رد شوم.‌ یک جور خودزنی. دلم می‌خواهد خودم را همان جور که هستم با همه‌ی تلخی‌ها و زشتی‌ها به خودم نشان دهم.‌ یادم بیاید که زندگی‌ام چقدر حقیرانه و مزخرف است.‌ دلم می‌خواهد حماقت‌های خودم را به رُخ خودم بکشم.‌ اشتباه‌هایم را به یاد بیاورم. یک جور عذاب دادن و به یاد آوردنِ هزارباره‌یِ همه چیز و هیچ چیز...چیزی پَلشت، ترسناک و چرک از من بیرون می‌آید و در بین کلمات می‌نشیند. و من مجبورم نگاه‌اش کنم. و صدایش را بشنوم. نگاه کنم و فرار نکنم. ببینم و تماشا کنم. تویِ سکوت تماشا کنم...بنویسم و تماشا کنم و گوش بدهم...&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 18 Nov 2011 14:09:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>meandherself</dc:creator>
<guid>http://meandherself.blogfa.com/post-61.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>عنوان در پیچ‌های جاده گم شد...</title>
<link>http://meandherself.blogfa.com/post-60.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
 
  
  
 

 &lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چپق...چوبی...سیاه...دود...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این جاده پهن شده. یعنی پهن تر
شده. دیگر آدم نمی تواند از آن طرفش بیافتد پایین. جاده ها پهن و امن و تاریک و
سرد شده اند. شب ها هم زیاد شده اند. آره، شیشه ماشین هم خیلی کثیف است. شب ها
آنقدر زیاد شده اند که از لایِ انگشت هایم سُر می خورند پایین. نه، من که نمی
خواهم هیچ شبی را نگه دارم...اینها؟! نه اینها همین جوری این جا مانده اند...ببین،
این آینه ی سمتِ من خورد شده. نور ماشین ها تویش هزار بار می شکند...من؟! سیگار می
کشم، سیگار...سیگار...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;اگر می روی در را ببند. من دیگر
منتظر هیچ کسی نیستم...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;این آدمِ لعنتیِ تویِ آینه، دود
را فوت می کند توی چشم هایم. چقدر زود پاییز شد. این جاده ی لعنتی را پهن کرده
اند. می فهمی؟! دیگر آدم نمی تواند از آن طرفش پرت شود پایین. تو یک دقیقه این
سیگار را بگیر. نه خاموشش اش نکن...این صندلیِ کنار من؟! این صندلیِ کنار من همیشه
خالی بوده...نه خیال کرده ای...آره شاید هم خواب دیده ای...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چپق...چوبی...سیاه...دود...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;ببین، آب از چشمم افتاد. آب از
دماغم افتاد. آب...آب...آب...ولی انگار از چشم هایت خون می چکد...نه نگاه
نکن...تویِ آینه را نگاه نکن...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;تو فقط بگو کی بود که توی
ماشین می خندید؟! ایناهاش همین حالا هم می خندد. نکند دارد به من می خندند؟! بگو
که من خنده دار نیستم. بگو که خنده مال روزهایِ گرم بود. امشب هوا سرد شد. دست
هایم را هـا کنم گرم می شوم؟! بگو نخندد. بگو...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;پشت دندان هایم یک دنیا حرف...سُر
نخوری...دندان هایت را فشار بده...آخ زبانم...آخ...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;آخ...صدایِ چی بود؟! شکست؟!
آهان این بود! اشکالی ندارد. قبلا هم شکسته بود. دیگر به درد نمی خورد. از پنجره
بندازش بیرون...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چپق...چوبی...سیاه...دود...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;چی؟! گم شده ای؟! من هم گم شده
ام. نه نمی دانم! اگر می دانستم که می رفتم! تو هم فهمیدی که همه ی فعل ها شد گذشته...ماضی...بعید...دور...گذشته؟!...آره
گذشته...و سخت...مهم نیست...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;هیچی نگو...در را پشت سرت
ببند. از بیرون سوز می آید...بیا اینجا یک چیزی نشان ات بدهم...ایناهاش...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;یک شبی بود به گمانم، دیدم که توی
تختِ من خوابیده...آره هر شب همین جاست...خودم هم ترسیدم...هر شب می آید. گندیده و
بدبو و باد کرده، دراز می کشد رویِ تختِ من. نه خواب نیست. بیدار است. بیدار بود.
همیشه بیدار بوده...چشم هایش را ببین. آره چشم هایش همیشه باز است. دهان اش هم باز
است. دنبال یک ذره هواست. باید سرش را ببرد زیر آب، نه رویِ آب. رویِ آب که هوا
نیست. فقط خفه گی هست. جایِ ماهی زیر آب است. گفتی گم شده ای؟! نگاه کن، شُش هایش وَر آمده. فلس هایش تکه تکه شده...همین روزها، یا چند ساعت دیگر، یا یک
وقتی، چه فرقی می کند، همان روز، بدنش تاب بر می دارد و می آید روی آب...می دانی
ماهی روی آب چه شکلی می شود؟! نمی دانی؟!...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;نوشته شده در یکی از شب هایِ
مهـرِ بی مهـرِ نود...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;

</description>
<pubDate>Sat, 12 Nov 2011 08:41:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>meandherself</dc:creator>
<guid>http://meandherself.blogfa.com/post-60.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

