* سال های خیلی کمی بودند آن سال هایی که من عید را دوست داشتم. از خیلی بچه گی یاد گرفتم که عید به من کار دارد و من هم به او. از این همه تعطیلی و بی کاری اش، از این همه رخوت اش، از این همه تغییر ناگهانی، از آن بوسه های سرد تبریک روی گونه ها، از به یاد هم بودن های الکی، دید و بازدید ها و شلوغی ها، از آن همه فضایِ شادی که دور همه را گرفته، از همه ی خانواده های خوشبخت، پدر مادر های صمیمی، بچه های شاد...از همه ی این ها بدم می آید... نمی فهمم در اضافه شدن سال ها و گذشتن شان چه چیزی هست که مدام به هم تبریک و شاد باش می گوییم.
*امسال اولین سالی ست که کنار خانواده نیستم، بعد از هفت سال، امسال توانستم همین جا در تهران بمانم، مجبور نیستم سَر سفره ی هفت سین بنشینم و زل به زنم به ماهی های قرمز و مدام منتظر باشم که صدای توپ را دَر کنند تا همه بپرند به سر و صورت هم و از هول بعضی ها را دوبار ببوسند و هِی به هم عیدی بدهند و بعد سریع بیافتند به خوردن، آجیل ها را تند تند بشکنند و چایی ها را هورت هورت بالا بکشند، از اینکه مجبور نیستم این ها را تحمل کنم خوشحالم، ولی یک جور غربتی توی همین تنها ماندن هست که اگر به آن پا بدهم از پا می اندازدم.
*یکی از تفریحاتم در این دنیای مجازی این ست که مدام به آمار سایت سَر بزنم و ببینم که چه کسی از کدام کشور با کدام ویندوز با کدام مرورگر وبلاگ من را باز کرده، یا چه کلمه ای را جستجو کرده و سَر از اینجا در آورده، خوره ی این کار را دارم. امروز دیدم که یک بازدید از کشوری داشتم به اسم لاتوی یا همان لتونی. راستش کُلی اطلاعاتِ جغرافیایی خودم را زیر و رو کردم اما به خاطر نیاوردم که لتونی کجای دنیاست. جستجو کردم و فهمیدم که لتونی جایی در روسیه ست، که حالا حکومت مستقلی دارد با جمعیتی در حدود دو میلیون نفر. تویی که از لتونی وبلاگ من را باز کرده ای، نمی دانم فارسی زبان هستی یا نه، نمی دانم که دختری یا پسر، کاش که نگاهی سَرسَری می انداختی و برایم می نوشتی که زندگی در لتونی چه رنگی ست؟ صبح ها صبحانه چه می خورید؟ روی درخت هایتان کلاغ دارید یا گنجشک؟
*دیشب تلویزیون برنامه ای در مورد اُکراین نشان می داد. خیابان هایش سنگ فرش بود، مثل خیابانِ جلفای اصفهان، مثل پاریس. از همان سنگ فرش ها که اگر کفش پاشنه بلند پوشیده باشی با هر قدم یک بار به راست و یک بار به چپ خم می شوی و بعضی وقت ها پاشنه ی کفش ات لای دَرزهای خاکی اش گیر می افتد. دلم می خواهد سال بعد موقع تحویل سال در اُکراین باشم، و آن جا هوا آنقدر سرد باشد که آمدنِ بهار اش هیچ توفیری با روزهای دیگر اش نداشته باشد. نفهمم کِی عید شد کِی بهار آمد. راه بیافتم توی خیابان های یخ زده ی آنجا، پاشنه ی کفش هایم گیر کند لای دَرز های گِلی، به خودم لعنت بفرستم که چرا روز برفی کفش پاشنه دار پوشیدم، بروم توی کافه ای بنشینم، از پشت شیشه های بخار گرفته اش برف را تماشا کنم، بنویسم، بخوانم، و بعد به هیچ فکر کنم، به هیچ...