خسته را آدم اگر
خ...
س...
ت...
ه...
بنویسد درست می‌شود؟!
خ می رود؟! درست  می‌شود؟! سه ته می‌شود!؟ تـه حتی؟!
من به ه هم راضی‌ام
ه تنهایِ آخر...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 0:38 توسط الف |

من این روزها زیاد می‌خندم. آنقدر که اشک از گوشه چشم‌هایم راه می‌افتد پایین. آدم‌های توی شرکت را هم می‌خندانم. زیاد. آنقدر که اشک از گوشه چشم‌هایشان راه می‌افتد پایین. شب‌ها که بر می‌گردم، ساکت و تاریک و سرد، درخت‌ها پشت سرم یخ می‌زنند. همه‌ی درخت‌های این خیابان پهن. و چراغ‌هایش همیشه قرمزند. و روی برگ‌هایش بلور یخ نشسته که برق برق می زند از دور. نور ماشین‌ها هم هست که روی خیسی خیابان کش می آید، روی شش تا خط سفید و پهن. چرک‌آلود و پُـر از رد داغ لاستیک....این‌ها هست، آب داغِ دوش هم هست که فرو می‌رود توی سوراخ کف حمام. سوراخ‌هایش را شمرده‌ام، پانزده تاست. پانزده تا سوراخ ریز و سیاه. فکرش را کرده‌ام، یک شب توی یکی از همین سوراخ‌ها فرو می‌روم. می‌روم توی خاکِ خیس باغچه‌ی همسایه، فرو می‌روم توی دانه‌های خاک، راهم را باز کنم به پایین، به انتها...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:27 توسط الف |

کابوس شماره اِن اُم:

من و امیر (برادرم) جلوی یک چرخ و فلک بزرگ ایستاده‌ایم. چرخ و فلک نرده‌های آهنی رنگارنگ دارد و آرام می‌چرخد. دور خودش. سوز و سرما توی پلک‌هایم نشسته، و چشم‌هایم اشک افتاده، می‌سوزد...

من و امیر جلوی یک چرخ و فلک بزرگ ایستاده‌ایم و برف می‌بارد و همه‌ی زمین سپید است. دانه‌های برف آرام و نرم روی صورتمان می‌نشیند. مژه‌های بلند امیر خیس است و سپید.

من و امیر جلوی یک چرخ و فلک بزرگ ایستاده‌ایم. من به امیر می‌گویم: "بریم سوار شیم؟!"
امیر ترسیده و مردد نگاهم می‌کند. می‌گوید: "نه خیلی بزرگه..."
"خیلی کیف می‌ده‌ها. نگا کن صف‌اش هم شلوغ نیست."
"نه خیلی بزرگه من...می‌ترسم..."

بعد راهمان را می کشیم و می‌رویم. خودمان را از پشت سر می‌بینم و رد پاهایمان که توی برف مانده...
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:24 توسط الف