من این روزها زیاد می‌خندم. آنقدر که اشک از گوشه چشم‌هایم راه می‌افتد پایین. آدم‌های توی شرکت را هم می‌خندانم. زیاد. آنقدر که اشک از گوشه چشم‌هایشان راه می‌افتد پایین. شب‌ها که بر می‌گردم، ساکت و تاریک و سرد، درخت‌ها پشت سرم یخ می‌زنند. همه‌ی درخت‌های این خیابان پهن. و چراغ‌هایش همیشه قرمزند. و روی برگ‌هایش بلور یخ نشسته که برق برق می زند از دور. نور ماشین‌ها هم هست که روی خیسی خیابان کش می آید، روی شش تا خط سفید و پهن. چرک‌آلود و پُـر از رد داغ لاستیک....این‌ها هست، آب داغِ دوش هم هست که فرو می‌رود توی سوراخ کف حمام. سوراخ‌هایش را شمرده‌ام، پانزده تاست. پانزده تا سوراخ ریز و سیاه. فکرش را کرده‌ام، یک شب توی یکی از همین سوراخ‌ها فرو می‌روم. می‌روم توی خاکِ خیس باغچه‌ی همسایه، فرو می‌روم توی دانه‌های خاک، راهم را باز کنم به پایین، به انتها...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:27 توسط الف |