همیشه از جمعه ها متنفر بودم. از بچه گی، از همان موقع که مهمان های جمعه نمی گذاشتند من کلاه قرمزی را با لذت تماشا کنم. از همان موقعی که جمعه ها روز جوجه کباب بود و دود ذغال، روز آشتی پدر و مادر، روز دوچرخه سواری ما، روز گرما، روز تمام نشدنی...

تلفن را از پریز کشیده ام، موبایل را خاموش کرده ام، پرده کشیده، چراغ خاموش ست. فکر می کنم که تنهایی جمعه ها چقدر زیاد است و چرا روزهای دیگر این طور نیست. فکر می کنم که چه آدم های تنهایی در این شهر زندگی می کنند، آدم هایی که آن ها هم مثل من منتظرند که این جمعه بگذرد تا بتوانند نفس بکشند.

می توانم بروم بیرون، می توانم به کسی زنگ بزنم تا این جمعه را با او بگذرانم، می توانم کتاب بخوانم، فیلم ببینم، نقاشی بکشم...ولی هیچ کدام را نمی کنم، می نشینم اینجا، شاملو می خواند، صدایش را می خورم، با همه وجودم...

" می خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود..."

فکر می کنم که در من چه نیروی عظیمی هست برای غصه خوردن، برای ناراحت بودن، منتظر تلنگرم، منتظر جمعه، منتظرم که بیاید و در همه سلول هایم رسوخ کند، من بنشینم به تماشای آمدنش، به این که فتحم می کند، به این که همه چیزم را می گیرد و میخکوبم می کند به شمردن این ثانیه های تمام ناشدنی...

" می خواهم آب شوم در گستره ی افق

می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم..."

سروده‌ی مارگوت بیکل
ترجمه‌ی احمد شاملو

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۸۸ساعت 18:55 توسط الف |