ساعت چهار صبح است. من نشسته ام روی صندلی جلوی میز. صدای خش خش می آید. صدای جاروی رفتگر است که روی آسفالت خیابان ها ساییده می شود. می روم روی تراس. می بینمش که با چه جدیتی این موقع صبح مشغول جارو کردن جلویِ خانه های مردم است. برگ های خشکیده و تکه های کاغذ را کنار هم جمع می کند، آشغال های دم یک خانه را می برد دم خانه دیگر. مرا نمی بیند. اگر بالا را نگاه کند شاید فقط آتش سیگار را ببیند که در فاصله ی احتمالی میان دهان و کمرم در حرکت است. مشغول تر از آن است که بخواهد بالا را نگاه کند. کارش که با آشغال های سه خانه تمام می شود همه را کُپه می کند یک گوشه. دور از درخت ها و باغچه ها. فندکش را در می آورد و آتش شان می زند. خم می شود چند بار فوت می کند که آتش بیشتر جان بگیرد. با نوک جارویش جا به جای شان می کند که همه گُر بگیرند و بسوزند. خیالش که از آتش گرفتن آشغال ها و سوختن شان جمع شد، نوک جارویش را که کمی سرخ شده می کوبد زمین و راهی خانه بعدی می شود. بوی چوب سوخته می آید. حالا می فهمم که رفتگرها چهار صبحی با آشغال های دم خانه های مردم چه کار می کنند...آتش شان می زنند.

 شاید رفتم پایین و یک چایی، نسکافه ای، چیزی برایش بردم، بعد دعوتش کردم بالا. شاید بهش بگویم بی زحمت آت آشغال های این اتاق را هم جمع کن یک گوشه و آتش بزن. شاید بهش گفتم اگر کمی از آتش ها گرفت به پَر پیرهن خواب من غمت نباشد چند بار جا به جایم کن. وقتی خاطرت حسابی جمع شد که همه خوب گُر گرفتیم بی زحمت در را پشت سرت ببند و برو...

 چراغ های روشن خانه ها را می شمارم، سه خانه چراغشان روشن است. خانه دست راستی که همین چند روز پیش پدرشان را از دست داده اند. این را از روی اعلامیه و پارچه دم در فهمیده ام و از روی پیرهن های سیاه و سورمه ای که روی بند رخت شان پهن است. همه پرده ها را جمع کرده اند، من می توانم داخل خانه را ببینم، یک پسر و یک زن بین جارختی و کمد می روند و می آیند. شاید اسباب کشی می کنند. شاید وسائل پدرشان را جمع میکنند...من که نمی دانم خانه ای که پدرش مرُده باشد چه شکلی می شود...

 خانه روبه رویی که چراغ آشپزخانه شان روشن است. پسر قد بلند خانه ی روبه رویی مثل همیشه بدون پیرهن نشسته است پشت میز و کتاب می خواند. شاید هم درس می خواند برای کنکوری، امتحانی، چیزی. خیلی وقت است که نمی دانم دفترچه ها را کِی توزیع می کنند، کِی کارت می دهند، کِی کنکور است...

 چراغ اتاق خواب دست چپی ها هم روشن است ولی از این گوشه ای که ایستاده ام نمی توانم ببینم که چه کار می کنند. کنجکاو هم نیستم. حال تکان خوردن ندارم. سردم است. می روم تو. اینها را می نویسم، بعد یک اس ام اس می فرستم که فردا صبح سرسری و بی حوصله خوانده خواهد شد و می روم که بخوابم. یادم می افتد که فردا صبحانه مجبورم دوباره چای و بیسکوییت ساقه طلایی بخورم. نان نداریم...

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر ۱۳۸۸ساعت 3:55 توسط الف |