امروز هم که تمام بشود دو روز از تعطیلیِ پنج روزه را جان به در بُرده ام. دو روز گذشته و من هنوز زنده ام، هنوز تا کسالت و افسردگیِ معمولِ تعطیلاتِ طولانی فاصله ی زیادی دارم. اصلا دارم به خودم امیدوار می شوم، اگر این پنج روز را دوام بیاورم حتما تعطیلات عید امسال را هم جان سالم به دَر می برم. کم کم دارم به این تعطیلات خو می گیرم، چه اشکال دارد به هر حال من هم باید از یک جایی به این زندگی عادت کنم. ولی لامصب همین اسم تعطیل و همان رنگِ قرمزِ تویِ تقویم بدجوری با حالِ خوبِ آدم بازی می کند. آخ اگر می شد این روزهای تعطیل را هم با همان جوهر مشکی نوشت...
از دو روز قبل آذوقه ی فرهنگی ام را تهیه کرده ام. دو تا کتاب از جعفر مدرس صادقی : گاو خونی و آن طرف خیابان. فیلم گاوخونی را کمِ کم چهار بار دیده ام. حرف هایش، حس هایش برایم آشناست. پسری که در زندگی اش فقط یک آرزو دارد، که پدرش بمیرد و حالا که پدرش مرده دیگر هیچ آرزویی ندارد. اگر فیلم را ندیده اید حتما ببینید، صدای بهرام رادان و آن قصه گویی اش، آن خاطرات وَهم گونه ی کودکی...فوق العاده ست...
وقتی یتیم بودیم از کازوئو ایشی گورو که یک بار چند سال قبل خواندم اش. راستش خواندن دوباره ی کتاب هایی که خیلی دوستشان دارم، برایم از واجبات است. بعضی را مثل ناطور دشت و صد سال تنهایی تا چهار بار هم خوانده ام. حس می کنم در خواندن دوباره شان جزییاتی را می بینم که بار اول ندیده ام. خیلی از جملات برایم زنده تر می شوند. خیلی از فضاها را از نزدیک لمس می کنم...بین قفسه های کتاب فروشی دنبالِ کتابِ جدید می گشتم که دیدم اش، مثل اینکه کسی بَرش داشته بود و بعد پشیمان شده بود، جدا از بقیه ی کتاب ها روی لبه ی کتابخانه مانده بود. یادم هست که قهرمان داستان دوستش را ریفیق (کلمه ی کودکانه ی رفیق) صدا می کرد. تا کتاب را دیدم کلمه ی ریفیق توی ذهنم شروع کرد به دویدن و زنده شدن. سلام ریفیق، هِی ریفیق...
آخرین کتاب، که تقریبا تا وسط هایش رسیده ام تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور : پیشگفتار نوشته ی جی.دی.سلینجر است. تنها کتابی از او که نخوانده بودم چون فکر می کردم داستان نیست و یک جور مقاله یا بررسی آثار است. اشتباه می کردم، داستان است و داستانِ فوق العاده یست. در مورد سیمور گلِس و داستان خودکشی اش در ماه عسل. دفترچه ی خاطراتش که بادی گلس برایمان می خواند، ماجرای عروسی اش با موریل...شیرین و خواندنی ست، مثل عسل، ذره ذره می نوشم اش، صفحه ها را به عمد کِش می دهم که دیرتر تمام شود، می خواهم این حَظ تا به ابد طول بکشد و سیمور برایم حرف بزند و حرف بزند...
رویای بابل و در قند هندوانه نوشته ی ریچارد براتیگان را بسیار دوست داشتم. چند هفته قبل خواندم شان، با این که صید قزل آلا در آمریکا معروف ترین کتاب اش است اما من این دوتا را بیشتر دوست دارم. فوق العاده اند. از آن کتاب هایی هستند که بارها خواهم خواندشان.
خیلی دوست دارم یک بار همه ی کتاب هایم را بَر دارم، موبایلم را خاموش کنم و بزنم به جنگل. بروم تا تَه تَه اش، آنجایی که فقط صدای کلاغ باشد و باد و ابر و ماه...توی یک کلبه ی چوبی که تمامِ تیرهایش صدا می کند، بنشینم روی صندلی گهواره ای ام، تاب بخورم و بخوانم، بخوانم و بخوام...شب بیاید و روز بگذرد و من باشم و صدای باد و رقص ماه و بوی کاغذ...