* این روزها حرفی نیست، نه این که حرفی نباشد، حرف هست، حرفِ گفتنی کم ست، گفتنی هم که باشد گوشی برای شنیدن نیست. این روزها از خودم می ترسم، از چیزی که درون من زندگی می کند، به جای من حرف می زند، عمل می کند...دلم دنیای بی فکر می خواهد، دنیای بی حرف، دنیای پُر سکوت...سکوتم را با کتاب پُر می کنم، از بچه گی یاد گرفتم که در دنیای داستان ها غرق شوم، خودم را کشیدم بیرون از هرچه واقعی ست و ترسناک، پناهم شد قصه، داستان، کلمه...بعدها نقاشی، زندگی ام لا به لای این خطوط می گذرد، میان خراش ها، رنگ های به هم تنیده، قلم موهای مست، بومِ های سپید و بوهای چرب...این روزها حرفی نیست، دنیایم خالی ست، بی رنگ، بی کلمه، من مانده ام و خودش...

* سلوکِ محمود دولت آبادی را بخوانید، کتاب غریبی ست، واگویه های ذهن قیس ست در دنیای امروز، هر بار با ترسی آمیخته به لذت از کتاب خانه برش می دارم، صفحاتش را ورق می زنم، جمله ای می خوانم و کنار می گذارم اش، همان یک جمله کافی ست تا هفته ای در سرم سلوک باشد و سلوک...

" انسان چگونه حسی ست؟ من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه شاخه شاخه ست و من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبودِ آنچه در جستجویش هستم؟ " - سلوک

"روزم مثل روزِ همه ی مردمان می گذرد. اما چون شب فرا می رسد، با یک واژه، با یک واژه پریشانی من آغاز می شود...روز، روزهایم را با حدیث نفس می گذرانم، اما شبانگاه من غم می شوم و غم من...همانا عشقِ تو در قلبِ من ثابت ست و جای گرفته، چنان که انگشتان بر کفِ دست..." – سلوک

کلمه های این کتاب می رقصند به آهنگی غریب، جادویی و رمز آلود...

*فرسودگی کریستین بوبن و کلیسای جامع ریموند کارو دو کتابی ست که خواندن اش را توصیه می کنم. اولی کتابی ست در مورد زندگی، عشق، دوستی و فرسودگی و خلاصه همه چیز و هیچ چیز...دومی مجموعه داستان کوتاه از ریموند کارو نویسنده ی آمریکایی، زندگی انسانِ تنها در این قرن، ترسناک، ساده و خالی، مثل خودِ زندگی...

من هم اینجا منتظرم که روزم برسد...یا آدمِ روزم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 2:58 توسط الف |