نزدیک های ساعت پنج عصر که می شود یکی از این لحظه ها خرامان و سبکبال وارد هال می شود. دامن اش را پهن می کند روی مبل و می نشیند جلویِ رویِ من. طرف های پنج عصر آفتاب با همه ی وجود اش خودش را پهن می کند توی خانه، جوری که چشمم را می زند. از پنجره ی هال سلانه سلانه می آید تو تا جلوی میز، روی پاهای برهنه ی من. این جور وقت ها می نشینم روی کاناپه، نور اش را می کِشم درون خودم، نگاه اش می کنم که چقدر گرم و شیرین و زیباست. می نشینم و خیره می شوم به این نور بی انتهای زرد رنگ که با یک جور آهستگی بی خیال می آید جلو، تا روی موهایم، روی دست هایم...
کاش یک روزی، یک نفر بنشیند روی مبل روبه رویی، صورت اش پشت به آفتاب باشد، لبخند اش را ببینم و هاله ی روشن دورِ موهایش را. صورت اش خالی باشد از هر اخم و گرفتگی و ترس... من آفتاب را نگاه کنم که هر لحظه پُر رنگ تر می شود توی لحظه های دوتایی مان، او اما مرا نگاه کند...بعد بلند شوم آرام و عمیق پیشانی اش را ببوسم...