می خواستم در مورد اول مهر و پاییز و مدرسه و این جور چیزها بنویسم. از صدای خِش خِش برگ ها و دفتر مداد های نو و نیمکت های خط خطی...اما نمی دانم چرا اول مهری یادم آمد که امیر، برادرم قرار بود برود کلاس اولِ دبستان...
روزهای آخر شهریور بود و مامان همه ی وسایل اش را جمع کرده بود و با قطار فرستاده بود تبریز. آن موقع من پانزده سالم بود، می رفتم اول دبیرستان و مامان و بابا هنوز از هم طلاق نگرفته بودند. با هم توافق کرده بودند که مامان از پیش ما برود تا کارها زودتر انجام شود...مامان همه ی وسایلی که جهزیه اش بود و خودش طی این سال ها خریده بود جمع کرده بود و کم کم فرستاده بود. خانه ما روز به روز خالی تر می شد. ظرف ها، فرش ها، لحاف ها، بالش ها، تابلو ها و یک عالمه خرده ریز دیگر که نبودنشان بیشتر از بودنشان به چشم می آمد...
ایستگاه قطار اصفهان را یادم هست. من و بابا و بهار کنار هم ایستاده بودیم و مامان جلوی ما. زیر سایه بان سَکو و منتظر بودیم تا مسافر ها سوار شوند. تا دقیقه ها بگذرند. تا مادر برود...
آفتاب روی آسفالتِ داغِ ایستگاه می تابید...بی رحمانه...از زیر چرخ های قطار دود داغ بیرن می زد. سر و صدا و همهمه...من همین تصویر را به یاد دارم. مثل یک عکس. جلوی چشم هایم ثبت شده. ما ردیف کنار هم ایستاده ایم، در یک تیم، یک گروه. و مامان مقابل ما، تنها، منتظر...
مامان و بابا با هم دست دادند و گونه های همدیگر را بوسیدند. بعد به ترتیب نوبت ما بود که دست بدهیم و گونه های مامان را ببوسیم. بعد هم خداحافظ...خداحافظ...هیچ کس گریه نکرد. حتی امیر که آن موقع خیلی کوچک بود و یک لباس سرهَمی آبی پوشیده بود و کفش هایش را روی آسفالتِ داغ می کشید. قطار راه افتاد و خداحافظ...خداحافظ...
توی راه برگشت من پشتِ سر بابا نشسته بودم. از توی آینه چشم هایش را پشت شیشه ی قهوه ای عینک نگاه می کردم. بی تفاوت، سرد، خیره...بابا گفت: "بدونید که برای من هم راحت نیست. آدم ها به هم عادت می کنند. می دونم خیلی سخته اما این طوری برای همه مون بهتره..." این عین چیزهایی بود که گفت و بعد از توی آینه نگاهم کرد. بهار کنار دست من نشسته بود. خم شد روی صندلی جلو و گریه کرد. من هم اشکم سرازیر شد. امیر روی صندلی جلو خوابش برده بود. سکوت بود و آفتاب که بی رحمانه می تابید. و صدای فین های من و بهار که به نوبت و با اندوهی سنگین بالا می کشیدیم. اواخر شهریورِ هفتاد و هفت...
برگشتیم خانه. اتاق ها نیمه خالی، نیمه پُر...ایستاده بودم وسط پذیرایی و زل زده بودم به جایِ خالی یک تابلو روی دیوار...یک تابلوی خیلی بزرگ کوبلن آنجا آویزان بود که حالا دیگر نبود. زن ها و مردهای اشرافی، با لباس های چین دار و کلاه های پَر دارِ بزرگ، کنار رودخانه ای مشغول خوردن و نوشیدن. تابلو آن قدر بزرگ و سنگین بود که جایِ خالی اش روی دیوار بد جوری توی ذوق می زد. ایستاده بودم بین همه ی چیزهایی که نبود و ردِ نبودنشان همه جا مانده بود...ردِ مبل ها روی فرش...ردِ قاب ها روی دیوار...ردِ خاک گرفته ی لیوان ها توی بوفه...
چند روز بعد همان گروه بودیم. من، بابا، بهار و امیر. وسطِ حیاط مدرسه. روز اول مهر. جشن شکوفه ها...امیر مدام می پرسید: "مامان نمیاد؟ مامان نمیاد واسه روز اول مدرسه یِ من؟" بابا هم می گفت: "نه، الان نمی تونه بیاد. الان تبریزه."
حالا یازده سال از آن اول مهر می گذرد. مامان هنوز تبریز ست. بهار و امیر سالی چند بار می روند و مدتی می مانند. اما من فقط یک بار رفتم و دیگر نرفتم. او می آید تهران و چند روزی پیش من و بهار می ماند. حالا هم اینجاست. توی سالن نشسته و با بهار حرف می زند و من فکر می کنم که هزار فرسنگ بین ما فاصله ست...بعضی وقت ها حتی نمی فهمم چه می گوید. دیگر هیچ وقت نتوانستم مثل قبل ها با او صمیمی شوم. حتی نتوانستم خوب بشناسم اش. و نتوانستم ببخشم اش. هیچ کدامشان را. و همه ی این ها حرف ست که ببخش و خودت راحت تر می شوی و در بخشش لذتی هست و از این دست مزخرفات. راستش من هیچ وقت نتوانستم کسی را ببخشم. نه مامان، نه بابا و نه هیچ کس دیگری را...
گروهِ مسخره ی ما توی حیاط مدرسه ایستاده، بهت زده، ساکت، مظلوم. امیر کیف اش را انداخته روی کول اش. توی صف ایستاده، چتریِ صاف موهایش روی ابروها و یکی از دندان های جلویش افتاده، برای ما دست تکان می دهد و می خندد. و همه ی حیاط پُر از مادر است...