نشسته ام روی زمین...چهارزانو...یک پَر کبوتر اینجاست، خاکستری...پَر را می برم بالا و رهایش می کنم. مانی پَر را دنبال می کند و با پنجه هایش بالا و پایین می اندازد و یا می برد زیر فرش و دوباره با مشقت از آن زیر درش می آورد. می توانم لبه ی فرش را کمی بلند کنم تا هزارتا پَر بیرون بریزد و بعد همه را مشت کنم توی دست هایم و توی هوا پخش کنم. آنوقت هر دو می توانیم کُلی بازی کنیم...شاید هم بشود با این پرها رفت بالا...خیلی بالاتر...
فندک را توی دستم می گیرم و هِی روشن و خاموشش می کنم...روشن...خاموش...روشن... خاموش...تـق...فیس...تـق...فیس...این زیر سیگاری روی تخت را هِی پُر و خالی می کنم و هِی ملافه و لحافم را می سوازنم...حالا سه تا سوراخ قهوه ای رو تختم سبز شده...نه سه تا سوراخ سبز روی تختم قهوه ای شده...
شاید بلند شوم و دوباره خانه را تمیز کنم. از دستشویی شروع کنم، بعد گردگیری، بعد جارو برقی، آخر سر هم تـِی کشیدن...بعد که حسابی از پا افتادم آن بُرس کوچک را بردارم و بیافتم به جان فرش...موهای مانی را از روی فرش بُرس بکشم و به دندانه های برس نگاه کنم که چپ و راست می رود و به پنجه های مانی که با هر حرکت یک بار می کوبد روی بُرس. چپ...گوپ...راست...گوپ...
یا شاید کتاب ها را از کتاب خانه بیرون بریزم و گردگیری کنم. بعد آن طوری که این اواخر وسواسش به جانم افتاده شروع کنم کتاب های یک نویسنده را کنار هم چیدن. به هر حال آدم همیشه دوست دارد کسی کنارش باشد، و کتاب ها هم بعضی وقت ها آدم اند...اصلا من فکر می کنم که همه ی چیزها آدمند...مثلا من فکر می کنم کتاب های بورخس وقتی کنار هم باشند تسلای بیشتری دارند. همین که آدم بلند شود از آرژانتین بکوبد بیاید ایران، تازه فارسی هم بشود و شکلش هم تغییر بکند خودش خیلی سخت ست. لااقل اگر کنار هم باشند می توانند به زبان خودشان با هم حرف بزنند و از تنهایی در بیایند. در همین حال می توانم بشمارشان. شمردن خیلی خوب ست...هشت تا سَلینجر، کنار هشت تا براتیگان، کنار چهارتا بوکفسکی، کنار سه تا کارور. ردیف بعدی...چهارتا سلین، کنار پنج تا بکت، کنار دوتا بولگاکف، کنار دوتا دکتروف...ردیف بعدی...
یا بروم آن کیف چرمی کوچک را از توی کمد بردارم و همه ی سکه های قدیمی را بریزم بیرون. با همه شان شیر یا خط بیاندازم. یکی...یکی... شیر یا خط ؟! شاید سکه بداند که من چه مرگم ست؟! شاید سکه بداند که دارم دیوانه می شوم یا همه اش کابوس ست؟! شیر یا خط ؟!...
نه اصلا بهتر ست بلند شوم و بروم کتاب ها را دوباره مرتب کنم و بعد؟!...بروم و کتاب ها را مرتب کنم و باز هم به تو فکر کنم...به این نوروز مزخرف...به همه ی آدم هایی که کنارم نیستند و خیلی وقت ها دلتنگ شان می شوم...و بعد؟!...اگر بخت یار باشد می روم و کتاب ها را مرتب می کنم و به تو فکر می کنم...به این نوروز مزخرف و به این دلتنگی...همین هم خودش خوب ست...به تو فکر کردن...و بعد؟!...به تو فکر می کنم به تویی که نیستی...و بعد؟!...به تو فکر می کنم...و بعد؟!...بعدش را نمی دانم...