این جاده پهن شده. یعنی پهن تر شده. دیگر آدم نمی تواند از آن طرفش بیافتد پایین. جاده ها پهن و امن و تاریک و سرد شده اند. شب ها هم زیاد شده اند. آره، شیشه ماشین هم خیلی کثیف است. شب ها آنقدر زیاد شده اند که از لایِ انگشت هایم سُر می خورند پایین. نه، من که نمی خواهم هیچ شبی را نگه دارم...اینها؟! نه اینها همین جوری این جا مانده اند...ببین، این آینه ی سمتِ من خورد شده. نور ماشین ها تویش هزار بار می شکند...من؟! سیگار می کشم، سیگار...سیگار...

اگر می روی در را ببند. من دیگر منتظر هیچ کسی نیستم...

این آدمِ لعنتیِ تویِ آینه، دود را فوت می کند توی چشم هایم. چقدر زود پاییز شد. این جاده ی لعنتی را پهن کرده اند. می فهمی؟! دیگر آدم نمی تواند از آن طرفش پرت شود پایین. تو یک دقیقه این سیگار را بگیر. نه خاموشش اش نکن...این صندلیِ کنار من؟! این صندلیِ کنار من همیشه خالی بوده...نه خیال کرده ای...آره شاید هم خواب دیده ای...

ببین، آب از چشمم افتاد. آب از دماغم افتاد. آب...آب...آب...ولی انگار از چشم هایت خون می چکد...نه نگاه نکن...تویِ آینه را نگاه نکن...

تو فقط بگو کی بود که توی ماشین می خندید؟! ایناهاش همین حالا هم می خندد. نکند دارد به من می خندند؟! بگو که من خنده دار نیستم. بگو که خنده مال روزهایِ گرم بود. امشب هوا سرد شد. دست هایم را هـا کنم گرم می شوم؟! بگو نخندد. بگو...

پشت دندان هایم یک دنیا حرف...سُر نخوری...دندان هایت را فشار بده...آخ زبانم...آخ...

آخ...صدایِ چی بود؟! شکست؟! آهان این بود! اشکالی ندارد. قبلا هم شکسته بود. دیگر به درد نمی خورد. از پنجره بندازش بیرون...

چی؟! گم شده ای؟! من هم گم شده ام. نه نمی دانم! اگر می دانستم که می رفتم! تو هم فهمیدی که همه ی فعل ها شد گذشته...ماضی...بعید...دور...گذشته؟!...آره گذشته...و سخت...مهم نیست...

هیچی نگو...در را پشت سرت ببند. از بیرون سوز می آید...بیا اینجا یک چیزی نشان ات بدهم...ایناهاش...

یک شبی بود به گمانم، دیدم که توی تختِ من خوابیده...آره هر شب همین جاست...خودم هم ترسیدم...هر شب می آید. گندیده و بدبو و باد کرده، دراز می کشد رویِ تختِ من. نه خواب نیست. بیدار است. بیدار بود. همیشه بیدار بوده...چشم هایش را ببین. آره چشم هایش همیشه باز است. دهان اش هم باز است. دنبال یک ذره هواست. باید سرش را ببرد زیر آب، نه رویِ آب. رویِ آب که هوا نیست. فقط خفه گی هست. جایِ ماهی زیر آب است. گفتی گم شده ای؟! نگاه کن، شُش هایش وَر آمده. فلس هایش تکه تکه شده...همین روزها، یا چند ساعت دیگر، یا یک وقتی، چه فرقی می کند، همان روز، بدنش تاب بر می دارد و می آید روی آب...

 

نوشته شده در یکی از شب هایِ مهـرِ بی مهـرِ نود...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 8:41 توسط الف