دو سال است که اینجا می نویسم، چیزهایی برای خودم، درباره‌ی همه‌چیز و هیچ‌چیز. دو سال است که این وبلاگ را نگه داشته‌ام. خُب که چی؟! خیلی چیزها را ممکن ست برای دو سال نگه دارم...البته این در مورد من به ندرت اتفاق می‌افتد. من خوره‌ی دور ریختن دارم. خوره‌ی تمام کردن. دلم می‌خواهد ‌یک تیک بزرگ کنار هرچیزی بگذارم و تمام...

یادم هست که مهرماه بود. پیاده قدم می زدم. عباس آباد را می رفتم تا ته و بر می‌گشتم.‌ یادم نیست که چندبار رفتم و آمدم تا باران گرفت. همه می‌دویدند و جایی قایم می‌شدند. دست‌هایم تویِ جیبم‌هایم بود. تویِ جیب‌هایم خالی بود. من تنها و خیس قدم می‌زدم و آب از بین موهایم سُر می‌خورد پایین. برگشتم خانه و این وبلاگ را باز کردم. در مورد اسم اینجا خیلی فکر نکردم. گفتم خوب، می‌خواهم برای خودم بنویسم. و برای آن کسی که تویِ من هست. که نه سایه است، نه روح، نه خیال. همیشه هم بوده. تایِ بی همتایِ من. تنها دوستِ من. تکه‌ای از خودم. ناب و دست نخورده، گرم و تلخ. زخم خورده و ترسو...و خسته...

غریبه‌ای که من را می‌خوانی. دوست دارم با تو حرف بزنم...

خیلی وقت‌ها آمده‌ای و حرف‌های بی ربط و نا به‌جا زده‌ای. حرف‌های شوم و زخم زننده. ‌یا حرف‌های محبت آمیز. ‌یا نسخه پیچیدی که من از این کار خیلی بدم می‌آید. ‌یا نصیحت کردی. ‌یا ابراز همدردی. بعضی‌ها هم بودند که هیچ چیز نگفتند و خواندند و رد شدند و رفتند. مثل برگ‌هایی توی باد...اینجا دویست‌ تا کامنت خصوصی ثبت شده. بیشترش از همین حرف‌هاست. کامنت های کمی هم هستند که دوست‌شان دارم. از آدم‌هایی ناشناس که‌ یک وقتی از اینجا رد شده اند و چیزی نوشته‌اند و من فکر کرده‌ام که خب، پس‌ ‌یک نفر هست که بفهمد...ولی باز هم برای تو ننوشتم. همیشه فقط برای خودم نوشته‌ام. برای آن دخترِ بی‌قراری که تویِ من زندگی می‌کند. هیچ وقت از کسی نخواسته‌ام که بیا من را بخوان. سعی کرده‌ام بدون ترس بنویسم و در نهایت صداقت. زندگی‌ام را مثل کتاب باز کرده‌ام جلوی چشم‌هایِ تو. ولی باز هم آن تکه‌هایی را خوانده‌ای که من خواسته‌ام بخوانی. با هر کسی که آشنا می‌شوم آدرس اینجا را به او می‌دهم. خیلی از کارها را راحت‌تر می کند. می‌تواند بیاید اینجا و آن دختر واقعی را که زیر قیافه‌یِ معصومانه و ترگل ورگل قایم شده درست و حسابی تماشا کند. و این را خوب می‌دانم که اگر گذاشتی کسی از نزدیک تماشایت کند باید منتظر خیلی چیزها باشی. من هم بودم. همان طوری که دیده‌اید و خوانده‌اید...

شاید خیلی از شما غریبه‌ها ناراحت شده باشید که چرا جواب کامنت‌هایتان را ندادم. ‌یا چرا ایمیل‌هایتان را بی‌جواب گذاشتم. یک دلیل خیلی ساده دارد. حوصله‌اش را ندارم. حوصله‌ی هیچ آشنایی تازه‌ای، هیچ آدمِ تازه‌ای را ندارم. حوصله و توان‌اش را ندارم که برای دختر ‌یا پسری تعریف کنم که کی بوده‌ام و زندگی مزخرفم چه‌طوری گذشته. چی خوانده‌ام، کجا خوانده‌ام، چه کار می‌کنم و الی آخر...راستش من برای پیدا کردن دوست و ارتباط های تازه وبلاگ نمی نویسم. من از هر نوع ارتباط جدیدی می‌ترسم و به شدت از آن بیزارم. در دنیای واقعی هم همین هستم. نمی‌گذارم آدمی به این زودی‌ها به من نزدیک شود. دلیل اینکه اینجا اسم و ایمیل واقعی خودم را نگذاشتم هم همین است. سعی می‌‎کنم آدم های دور و برم چند نفر باشند. به تعداد انگشت‌های‌ یک دست، ولی صمیمی و دوست و خیلی نزدیک...

برای من نوشتن در اینجا‌ یک جور خالی کردن خودم است. خالی کردن چیزی که درون خودم است و تویِ دنیای واقعی باید قایمش کنم ‌یا سرم را بیاندازم زیر و آهسته از کنارش رد شوم.‌ یک جور خودزنی. دلم می‌خواهد خودم را همان جور که هستم با همه‌ی تلخی‌ها و زشتی‌ها به خودم نشان دهم.‌ یادم بیاید که زندگی‌ام چقدر حقیرانه و مزخرف است.‌ دلم می‌خواهد حماقت‌های خودم را به رُخ خودم بکشم.‌ اشتباه‌هایم را به یاد بیاورم. یک جور عذاب دادن و به یاد آوردنِ هزارباره‌یِ همه چیز و هیچ چیز...چیزی پَلشت، ترسناک و چرک از من بیرون می‌آید و در بین کلمات می‌نشیند. و من مجبورم نگاه‌اش کنم. و صدایش را بشنوم. نگاه کنم و فرار نکنم. ببینم و تماشا کنم. تویِ سکوت تماشا کنم...بنویسم و تماشا کنم و گوش بدهم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:9 توسط الف |