هشتِ صبح، اتاقِ خودم، تنها...
آفتابِ کمرنگ از لایِ حصیرهایِ پنجره افتاده رویِ فرش...بیب بیب بیب بیب بیب...تویِ گوشهایم، کمی عقب تر، پشت سَرم... بیب...بیب...بیب...
مانی میپرد روی تخت. روووع...روووع... هنوز ده دقیقه وقت دارم که مانی را ناز کنم و خودم را بیدار. مانی میخزد زیر لحاف و میو میو میکند و حرف میزند و من نگاهش می کنم...پیشانیاش را میچسباند به صورتم و فشار می دهد و از توی دلش صدای خُرخُر درمیآورد. بلند میشوم و مینشینم روی تخت، جلوی آینه، خودم را نگاه میکنم. و دستم را میکشم روی استخوانهای بیرون زده زیر گردنم. با آسانسور میروم پایین و سرم را میچسبانم به آینه و انگشتهایم را میکشم روی بخاری که نشسته روی چشمهایم و فکر میکنم به این که امروز چند شنبه میتواند باشد. یا چند شنبه هست. یا بوده. حواسم هست که کاسهیِ شیر توی دستم را روی خودم نریزم که تا توی تاکسی دست هایم بوی شیر بدهد، یا ماست، یا کشک شاید. گربه خاکستری مثل همهی صبحها و شبها پایین پلهها نشسته، همان جایی که لولههای گرم نمی دانم از کجا به کجا میروند و سنگهایِ سیاهِ پله را گرم میکنند و بدن نرم گربهی خاکستری را هم. صدای پاهایم را که میشنود میدود طرف من و شروع می کند به حرف زدن. من هم با او حرف می زنم، "سلام، دیشب خوب خوابیدی؟!" خوب خوابیده، فقط سردش بوده، و چشم هایش کمی قِی گرفته طفلکی. که آن هم خوب می شود...میخواهد دنبالم راه بیافتد. با دستم ته کوچه را نشانش میدهم "برو، برو غذاتو بخور. نیا، برو..." میایستد تویِ جویِ باریک وسط کوچه و نگاهم میکند. من خم میشوم که نازش کنم، رنگ دستبندهایم فرق کرده. امروز فرداست، شاید هم دیروز که هنوز نیامده. شاید هم یک روزی که نمی دانم کدامشان است آمده و از یک جایی رد شده و رنگ دستبندهایم را عوض کرده. بعضی وقت ها هم دستبندهایم نیستند. حتما یک جایی گذاشتمشان. یک جایی که حالا یادم نیست. ولی امروز که هستند. زیر آستینهای پایین آمدهی کاموایی قایم شدهاند. فقط من می دانم کجا...
کوچه، خودم، تنها...راه میافتم زیر باران، زیر برف، توی هوایِ گرفته، خاک آلود، تویِ باد، آفتاب و همین کوچهیِ باریک و شلوغ را میروم پایین. همین کوچهای که تویش همه جور مغازه هست. هر چیزی که بخواهم. ولی من که چیزی نمیخواهم. نه گرسنهام، نه تشنه، نه گرم، نه سرد...من فقط ولرمم...ولرم...
کوچه، خودم، تنها...نشستهام روی پلهیِ سنگی خانهیِ سفید رنگ. چند دقیقه دیگر دختر کفش صورتی از همین پلهها میآید پایین. اول صدای کفشهایش میآید بعد خودش. توی دستهایش یک چیز سفید است پُر از شیر، یا ماست، یا غذا که بویش را وقتی روی پله اول ایستاده میشنوم. منتظرم که بیاید دستش را بکشد رویِ سرم. من برایش میو میو کنم و چنگ بیاندازم به شلوارش و بخواهم که دنبالش بروم و او دستش را توی هوا تکان بدهد و ابروهایش را ببرد توی هم. من بایستم تویِ جویِ وسط کوچه و نگاهش کنم. غذایم را که بخورم دیگر کاری ندارم. میروم مچاله می شوم توی خودم. روی پلهی سنگی و سیاه. پنجههایم هم هست، که باید بلیسمشان و این موهای کز کردهی پشت کمرم که باید مرتب باشند. چشمهایم را میبندم و دماغم را فرو میکنم زیر دستهایم. وقتی بخوابم خواب می بینم. خواب بیب بیب ساعت. خواب یک گربهی طلایی که صبح ها میپرد روی تختم و بیدارم میکند. خواب همین کوچه. همین خیابانها. همین کفشها. همین کاسهی شیر جلوی رویم. دستبندهایم دور پنجههای کثیف. آخ که من چقدر خوابم میآید...خیلی...به اندازهی همه ی...خوا...ب...ها...ی...خاک...ستری...