عصر بود. تابستان بود. من نه سالم بود. وسط پاساژ صفویه تهران بودیم. امیر یک سالاش بود. بابا امیر را بغل کرده بود. با قاشق پلاستیکی بستنی را توی دهان امیر میگذاشت. من و بهار بستنیهایِ رنگی توی دستمان بود. روی کف سنگی پاساژ میدویدیم و سُر میخوردیم. خودمان را توی شیشهی مغازهها نگاه میکردیم. دست هم را گرفته بودیم، می دویدیم و صدای خندههایمان توی راهروها میپیچید.
بابا پرسید: "مامان کجاست؟!"
من و بهار نمی دانستیم. این طرف و آن طرف را نگاه کردیم. توی مغازهها، توی راهروهای خالی، توی شیشههای قدی، توی آینههای چسبیده به دیوار، هیچ جا نبود...بعد من دیدم که مامان از راهرویِ بلند پاساژ، آهسته و آرام جلو می آید. با مانتوی قهوهای تا نزدیک قوزک پاهایش و روسری قهوه ای که گل های ریز زرد و قرمز داشت. جلوی رویش را نگاه میکرد. دو طرف روسری از دور گردنش باز شده بود و افتاده بود روی سینه اش. بستنی صورتی توی دست اش بود. و از بین انگشتهای باریک و بلندش بستنیِ صورتی چکه می کرد روی زمین...چکه می کرد روی زمین...بستنی صورتی چکه می کرد روی زمین...
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 20:12 توسط الف