ندیده همه‌اش را خیال کرده‌ام. خیال می‌کنم. ترسِ توی گونی ریخته‌ی بی‌ریخت بی‌خریدار شده دیگر. پای چشم‌های بنفش را توی آینه نمی‌بیند که به درک. و خیال آن چنگال‌هایی که همین‌طور تیز توی هوا بالای سر آدم‌اند. بعد برو شب‌ها خط‌هایِ سفید وسط خیابان را بدوز به هم. آخرش هم سر صبر بنشین پوست کنار ناخن‌هات را بِکن که خون شیار باز کند روی انگشت‌های گِره‌دار. تفاله‌های ایستاده روی لیوانِ چای را بشمار ببین کِی مهمان می‌آید، عکس‌اش باید همین کناره‌ها افتاده باشد. ولی تو چشم‌هات را ببند.
حالا خط بر عکس بکش روی کاغذ.

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۲ساعت 12:27 توسط الف