شمردهام، سهبار خودت را نشان میدهی. تمام و کمال نیست ولی برای من کافیست. سه بار از همان جایی که جاده شروع میشود و هربار سر یک پیچ بزرگ که میپیچد دور کوه توی آینهی جلوی ماشین خودت را نشانم میدهی. میافتی توی شیشهی عقب و من از آینهی جلوی روم نگاهت میکنم، با آن همه چراغ و نور و زرق و برق. اگر میتوانستی آن همه داد و فریاد و سر و صدایت را هم هوار میکردی پشت سرم. ولی صدات از پشت این کوها به من نمیرسد. سر اولین پیچ بزرگ، همانجایی که بار اول انگار با وحشت و اندوه میافتی توی آینهی جلو، درست همانجا هوا ناگهان رقیق میشود. باور کن اغراق نمیکنم، هوا واقعا رقیق میشود و یک پنجهی پر زور از بیخ گلویم پس میرود و تازه میشود نفس کشید، بلند و عمیق. همانجاست که اولین سیگار را روشن میکنم و پاهایم را از روی پدالها برمیدارم و میگذارم ماشین خودش آرام پیچها را بپیچد و راه خودش را برود، عجلهای نیست، با یک دست هم میشود فرمان را نگه داشت. همینطور که آرام پشت سرم میمانی و تصویر لرزان نورها و چراغهایت را توی آینهی جلو تماشا میکنم از تو فرار میکنم و چه خوش که اینبار نمیتوانی دنبالم بیایی. یک فرار تمام و کمال. از تو و همهی خیابانها و کوچهها و همان چهارتا دار و درخت و چیزهایی که دیگر نداری. آسمانی که از دست دادی و هوا، هوا...از تو فرار میکنم، از همهی خاطرهها، خوشیها و ناخوشیها، از آدمهای مریض احوالات، از نفسی که نداری، از کابوسها، کابوسها...آن دوبار دیگر زورت مثل بار اول نیست، رمق نداری و فاصله حالا دارد بیشتر میشود. نورها و چراغهات کاری از دستشان برنمیآید. دوبار دیگر خودت را توی آینههای ماشین نشانم میدهی و بعد تمام. تمام میشوی. انگار هیچوقت نبودهای. پشت سرم فریاد بزن خدانگهدار. من هم سرم را تکان میدهم، خدانگهدار...