ساعت پنج و نیم صبح است و من اول جاده ای هستم که به اصفهان می رسد. نشسته ام و زل زده ام به جلو، به خورشید که دقیقه به دقیقه بالاتر می آید و به صبح که آرام آرام می رسد. در این جاده ای که هزار بار آن را رفته ام و برگشته ام. جاده ای که مرا به خاطراتم وصل می کند، به گذشته ام...
این جاده، همین برهوت خشک، این کوه های بی آب و علف را هزار بار در ساعت های مختلف دیده ام، در آفتاب و برف یا باران، هزار بار آن را با فکر کسانی که کنارم نبوده اند پُر کرده ام. ساعت ها زل زده ام به همین بوته های خار، به این سنگ های اخرایی و خاکی، به این خط های سفید وسط جاده که کم رنگ و پُر رنگ می شوند، وصل می شوند و بعد دوباره قطع می شوند.
این جاده مرا می رساند به شهر دلتنگی، به بی صبری، به شهر نبودن ها...این جاده مرا به شهر سکوت و سکون می برد، به شهر دورغ هایی که مرا از خودم می گیرد، به کرختی، به بی حسی...این جاده، این شهر، شهر خاطرات و تصویرهای نازیباست و من از هرچه نازیباست گریزانم.