دارد میشود یکسال که توی این خانهام و تازه دارم به اینجا عادت میکنم هرچند هنوز توی خوابهام توی آن خانهی حیاطدار هستم با آن درخت بِه و انگور که تصویرش توی خواب و کابوس کجوکوله و خاموش است. دارم به نورِ مهگرفتهی اینجا، به سروصداش، به گربههاش، به کلاغهاش، به درختان بلند و خانههای قدیمی این خیابان عادت میکنم. اینجایی که هستم چند خیابان با جایی که اولین بار توی تهران در آن تنها زندگی کردم فاصله دارد. فقط اینکه هفده سال گذشته. از آن روزی که دم غروب پردههای اولین اتاقی که توی تهران داشتم را کشیدم کنار و انبوه ساختمانهای خاکستری و مِهی که روی شهر بود و یاد امیر با آن چشمهای گریانش قلبم را ترکاند.
از طوفانها و سیلابها گذشتهام، قلبم بارها شکسته، دروغها دیدهام، نقابها، بسیار آدمهای قلابی، حرفهای الکی، قولهای پوچ، از یارها، یادها و دوستان، از کارها، بارها و غارها بیرون آمدهام و حالا تنهای تنهایم. من این حرف کیارستمی را باور کردهام که میگفت «همانطوری که درخت در تنهایی درختتر است، آدم هم در تنهایی آدمتر است. چون آدم در تنهایی به خودش دروغ نمیگوید.» برای همهی اینهاست که به خودم افتخار میکنم. به اینجایی که هستم، به آدمی که تبدیل شدهام و چیزهایی که دارد شکل جدیدی پیدا میکند. هنوز روح کودکانه، ساده و مشتاقم را دارم، هنوز توان این را دارم که مثل یک نوجوان دوازده ساله از شادی بالا و پایین بپرم و از هر چیزی که خراشم میدهد به گریه بیافتم. حس میکنم بعد از سالها زندگی یک ورق سفید خوشگل برایم رو کرده، ورقی که دست خودم است و هر چه بخواهم میتوانم رویش بکشم. هنوز به معصومیت، به خوبی، به زیبایی و راستی وفادارم. به اصالت، به صداقت. مثل یک خانهی قدیمی، خاکگرفته، پرت و دورافتادهام. با راهپلههایی چوبی، خراطی شده با نقشونگار مشوش، با حیاطی پر از درخت، پر از آفتاب و سایههای ترسناک، با پنجرههایی که شب و روز و باد و باران و آفتاب را دیدهاند، با اتاقهایی خالی که صدا تویشان میپیچد ولی گرم و اسرارآمیزاند.
کیفیت قاپیدنیست، مفت دست کسی نمیرسد و من همیشه سعی کردهام لحظههای روشن و پرنور را از زندگی بقاپم. هرچند که زندگی با من خسیس بوده اما به قول سلین «از زندگی تکههایی نصیبم شده، تکههایی ناب.»
موهام حالا به همان کوتاهیست که وقتی هجده سالم بود و آمدم تهران، فقط رنگش عوض شده مثل خودم که در این سه چهار سال عوض شدم. میتوانم ببینم توی چشمهایم خشم و غم خوابیده، و اگر حواسم نباشد لبهام حالتی از بیزاری، خستگی و بهت به خودش میگیرد، چروکهای دور چشمهام بیشتر شده. به لاغری همان موقعهام و هنوز لباسهای هفت هشت سال پیشم را میپوشم، توش و توانم کم شده و حرکاتم آرام و کند است. قلبم سرد است و دیوارهای دورم بلندتر شده، پنجرهها را بستهام، درها را قفل کردهام و توی خودش غرق شدهام.
او با خودش تنهاست، آنطور که از مادر زاده شد. همینطوری هم بهتر است، با خودش که وفادارترینست. لبخند بینقص زیبایش را هم گذاشته روی طاقچه، برای مردم، برای روز مبادا، برای آنها که دلشان چرب و کلفت و تاریک شده و به هر حال باید چیزی از او بکنند و ببرند، دست خالی زشت است. پس بخند باباجان، این قیافه را به خودت نگیر!
ساعت پنج صبح است، رفتهها خوابند و ماندهها بیدار. نیمههای شب یا گرگومیش صبح، فرقی نمیکند، او برای رفتهها و مردهها، برای ماندهها و غرق شدهها، برای همهشان دعا میکند. شمع کوچش را میگذارد کنار پنجره و زانو میزند، برای آنها که شکستند و رفتند و بردند و کشتند و مردند و خوردند و زدند و پاره کردند و له کردند و یادی نکرده و اشکی نریخته و خداحافظی نکرده دور شدهاند و دیگر سایهشان روی دیوار نیست.
و همینطور برای دل شرحهشرحهی خودش، نازی، نازی دختر کوچکم.