این پرندهی زیبا اولین مهمانی بود که توی این خانه از نزدیک دیدمش. چند روز از فروردین گذشته بود و من تازه همهچیز را چیده و تمیز و مرتب کرده بود، هنوز گربههای این کوچه را حتی ندیده بودم. نشسته بودم توی اتاق کارم، چهقدر خوشحال بودم اتاقی جدا برای کار کردن و نقاشی کردن دارم، حالا چند ماه دیگر احتمالا مجبورم در و دیوارهای همین اتاق را رنگ کنم که صاحبخانهیِ نامرد که توی تمام این یک سالونیم بهخاطر چندتا گربهیِ توی کوچه که چشم بهراهِ غذا دادن من هستند هر اذیت و آزاری توانست کرد، به بهانهی لکهها و رنگهای پاشیدهیِ روی دیوار از پول پیشم کم نکند. خلاصه نشسته بودم وسط همین اتاق که از همهیِ جاهای خانه هم سردتر است و زمستان با کاپشن و شال گردن میشد فقط نقاشی کرد، چون بخاری ندارد و آن یک بخاری خانه هم این طرف را گرم نمیکند، نشسته بودم زمین چون هنوز آن راحتی پارهی قدیمی را نیاورده بودم توی این اتاق، یک چیزهایی هم دور و برم بود، کاغذ بود، پارچه بود رنگ بود، و مثل چی باران میبارید. اصلا آن سال عید همهاش خیسی و سردی بود. و من گنگ و گیج و دلتنگ بودم. از این که جایم عوض شده بود پر از ترس بودم، به منظرهی پنجرهها عادت نداشتم، دلم درختِ بهام را میخواست و گربههای خانهی قبلی را، نمیدانستم چه کار کنم، توی نقاشیهام چه کار کنم، چهطور توی این محلِ به این شلوغی با این همه آدم دوام بیاورم. یادم نیست نقاشی میکردم یا چی ولی صدای بال زدن تندی را شنیدم و سرم را که بالا آوردم دیدم این پرندهی زیبا با خالهای صورتی روی پرهای براقِ سیاهش با نوک نارنجی رنگش، که کیفیت دوربین من توانِ به تصویر کشیدن زیباییاش را نداشت پشت پنجره نشسته. دوربین کنار دستم بود عکس را انداختم و یک ثانیه فقط، شاید کمتر از یک ثانیه دیدم که توی چشمهام نگاه کرد. من از اینکه حیوانات صاف توی چشمهام نگاه کنند خیلی خوشم میآید. باید با حیوانات اُخت باشی تا بدانی این کار را با همهی آدمها نمیکنند. من هم این کار را با همهی آدمها نمیکنم. یعنی نمیتوانم، نمیشود توی چشمهای همه نگاه کرد. من سعی میکنم بیشتر لبهاشان را موقع حرف زدن نگاه کنم، راحتتر است. من نگاه این پرنده به خودم را دیدم، انگار خودم خودم را میدیدم. از پشت پنجره، از آنجایی که سرد و خیس و تنها بود، شاید هم گرسنه. چون آن بیرون این که هوای خودت را داشته باشی سختست، غذا هم به راحتی به دست نمیآید و برای هر چیزی که به دست میآوری چیزی از دست میدهی. و بعضی وقتها چارهای نیست فقط باید «گذاشت و رفت». توی دلم نوری روشن شد. نوری که هربار توی چیزهایِ کوچک دیگر هم میبینمش و میدانم اوست که برایم میفرستد، همانی که «گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک».
