پرسید: "راستی تو چه‌جور آدمی هستی؟"

گفتم: "من دلقکم، و لحظات را جمع می‌کنم."

عقاید یک دلقک / هانریش بُل / شریف لنکرانی

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد ۱۳۹۲ساعت 1:5 توسط الف

نه از امروز سر صبح

از هزار سال قبل‌تر بود

که من سنگ شدم.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 11:38 توسط الف |

و او یاد گرفته بود راهش را عوض کند مُدام. از این نقشِ قالیِ رنگ رنگ فرار کند، بدود، برسد به آن یکی، که ته‌اش بسته، تاریک و خالی‌‌ست درست مثل همان قبلی. چراغ هم اگر سوخته باشد، باشد. چراغ قوه که هست.
و اینکه خودش را قایم کند توی چهارخانه‌های ته جیب‌هاش، که روز و شب ازشان می‌چکد، ولرم، مدام...
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۱ساعت 11:29 توسط الف

سطرِ اولِ همین صفحه‌یِ سپید هستم. چند کلمه‌ی دیگر می افتم پایین‌تر. پاراگراف بعدتر...معلوم هم نیست تا کی اینجا باشم. تا کی زل بزنم به این خط سیاه که گوشه‌ی بالا، سمت چپش تاب خورده به تو...پَر پَر می‌زند این گوشه...

اتاقم را تویِ شرکت عوض کرده‌ام. صبح‌ها از پنجره‌های بزرگ آفتاب می‌افتد روی کلیدهای کیبورد. راستی صدایِ کلیدهایی که آفتاب رویشان افتاده فرقی با کلیدهایِ توی سایه ندارد. این کلیدها که نمی‌دانند اگر من پرده‌های راه راه و دراز را کنار بکشم هیچی پشتش نیست. یک دودکش بلند قبل‌ترها پشت این پنجره بود که توی زمستان دود سفید ازش می‌رفت هوا. تا حالا اژدهایِ بزرگِ خیس دیده‌ای؟! من دیدم...

عصر وقتی که برگردم خانه، اگر برگردم، حتما همان مرد سیاه سوخته با چشم‌های قرمز از حدقه درآمده زیر پل سیدخندان ایستاده و باز انگشت‌اش را می‌گیرد سمت من و تویِ گوشم داد می زند: رسالت؟! خانم رسالت؟!
باید زل بزنم توی چشم‌های قرمز از حدقه درآمده‌اش و پایم را بگذارم روی اولین پله‌ی آهنی پل عابر. وسط پل که برسم می توانم از بالا نگاهش کنم که انگشتش را گرفته سمت من و با چشم‌هایِ قرمز از حدقه درآمده سرش را گرفته بالا و از زیر پل داد می زند: خانم رسالت؟! رسالت؟!

شاید یک روزی بروم و سوار شوم. شاید که حتما، شاید که باید بروم و سوار شوم. شاید رسالت یک جایی باشد ته دنیا. فکر کرده ام، هر شب فکر می‌کنم، هنوز هم، حتی...فکر کرده‌ام که رسالت یک دیوار بلند و سپید است. یک جایی که پشت‌اش نه جاده‌ای هست نه راهی، نه صدایی نه تصویری...حتما یک جایی هست. یعنی باید باشد. شاید خوب نگشته‌ام. زیر تخت را نگاه کرده‌ای؟! من نگاه کردم...

بروم تکیه بدهم به پشتی صندلی که حتما پاره پاره است و سیاه و زبر. توی ماشین حتما بوی دستمال نم‌دار می‌آید و بوی نان قندی و بویِ پلاستیک داغ. شیشه‌ی پنجره‌اش هم حتما باز نمی‌شود. درب سمت چپ هم همین‌طور. همان مرد سیاه سوخته با چشم‌های قرمز از حدقه درآمده انگشت‌اش را می‌گیرد سمت آن دیوار بلند سپید، توی گوشم داد می‌زند: رسالت، رسیدیم خانوم...

باید پیاده شوم، پیاده می‌شوم. حتما کیف ندارم، یا اگر هم دارم باید توی تاکسی بگذارم‌اش. این طوری بهتر است. حتما باد هم می‌آید، حتما این روسری رنگی رنگی از روی موهایم سُر خورده پایین. حتما که اشک از گوشه‌ی چشم‌هایم چکه کرده روی نوک کفشم. پشت دستم را می‌کشم روی مژه‌هایم و تند تند پلک می‌زنم که این آب ها نریزند پایین. می‌روم جلوی دیوار بلند سپید می ایستم، سرم را می کوبم به دیوار. هِی می کوبم، هی می کوبم، هی می کوبم...حتما باید بدوم. شاید که باید بدوم. فرار کنم. از تو، از تو، از آن، از این و از همه‌یِ خواب‌هایِ خاکستری...می دوم. و این زنجیر آنقدر بلند است که...می دوم، داد می کشم، آنقدر که بلکه...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 1:18 توسط الف |

با شلوار قرمز ایستاده زیر ابرِ ظهر رنگ
کارتن‌هایِ موز
رویِ شیارِ چرکِ موزاییک‌ها
و خاکستر سیگار از لایِ انگشت‌هاش می‌چکد پایین
پشتِ شیشه
با بال‌هایِ
قهوه‌ای
و
سیاه
می‌خواند...

" سِـهــره ست بـهـار! "
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:10 توسط الف |

خسته را آدم اگر
خ...
س...
ت...
ه...
بنویسد درست می‌شود؟!
خ می رود؟! درست  می‌شود؟! سه ته می‌شود!؟ تـه حتی؟!
من به ه هم راضی‌ام
ه تنهایِ آخر...
+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰ساعت 0:38 توسط الف |

من این روزها زیاد می‌خندم. آنقدر که اشک از گوشه چشم‌هایم راه می‌افتد پایین. آدم‌های توی شرکت را هم می‌خندانم. زیاد. آنقدر که اشک از گوشه چشم‌هایشان راه می‌افتد پایین. شب‌ها که بر می‌گردم، ساکت و تاریک و سرد، درخت‌ها پشت سرم یخ می‌زنند. همه‌ی درخت‌های این خیابان پهن. و چراغ‌هایش همیشه قرمزند. و روی برگ‌هایش بلور یخ نشسته که برق برق می زند از دور. نور ماشین‌ها هم هست که روی خیسی خیابان کش می آید، روی شش تا خط سفید و پهن. چرک‌آلود و پُـر از رد داغ لاستیک....این‌ها هست، آب داغِ دوش هم هست که فرو می‌رود توی سوراخ کف حمام. سوراخ‌هایش را شمرده‌ام، پانزده تاست. پانزده تا سوراخ ریز و سیاه. فکرش را کرده‌ام، یک شب توی یکی از همین سوراخ‌ها فرو می‌روم. می‌روم توی خاکِ خیس باغچه‌ی همسایه، فرو می‌روم توی دانه‌های خاک، راهم را باز کنم به پایین، به انتها...

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۰ساعت 21:27 توسط الف |

کابوس شماره اِن اُم:

من و امیر (برادرم) جلوی یک چرخ و فلک بزرگ ایستاده‌ایم. چرخ و فلک نرده‌های آهنی رنگارنگ دارد و آرام می‌چرخد. دور خودش. سوز و سرما توی پلک‌هایم نشسته، و چشم‌هایم اشک افتاده، می‌سوزد...

من و امیر جلوی یک چرخ و فلک بزرگ ایستاده‌ایم و برف می‌بارد و همه‌ی زمین سپید است. دانه‌های برف آرام و نرم روی صورتمان می‌نشیند. مژه‌های بلند امیر خیس است و سپید.

من و امیر جلوی یک چرخ و فلک بزرگ ایستاده‌ایم. من به امیر می‌گویم: "بریم سوار شیم؟!"
امیر ترسیده و مردد نگاهم می‌کند. می‌گوید: "نه خیلی بزرگه..."
"خیلی کیف می‌ده‌ها. نگا کن صف‌اش هم شلوغ نیست."
"نه خیلی بزرگه من...می‌ترسم..."

بعد راهمان را می کشیم و می‌رویم. خودمان را از پشت سر می‌بینم و رد پاهایمان که توی برف مانده...
+ نوشته شده در شنبه یکم بهمن ۱۳۹۰ساعت 10:24 توسط الف

عصر بود. تابستان بود. من نه سالم بود. وسط پاساژ صفویه تهران بودیم. امیر یک سال‌اش بود. بابا امیر را بغل کرده بود. با قاشق پلاستیکی بستنی را توی دهان امیر می‌گذاشت. من و بهار بستنی‌هایِ رنگی توی دستمان بود. روی کف سنگی پاساژ می‌دویدیم و سُر می‌خوردیم. خودمان را توی شیشه‌ی مغازه‌ها نگاه می‌کردیم. دست هم را گرفته بودیم، می دویدیم و صدای خنده‌هایمان توی راهروها می‌پیچید.

بابا پرسید: "مامان کجاست؟!"

من و بهار نمی دانستیم. این طرف و آن طرف را نگاه کردیم. توی مغازه‌ها، توی راهروهای خالی، توی شیشه‌های قدی، توی آینه‌های چسبیده به دیوار، هیچ جا نبود...بعد من دیدم که مامان از راهرویِ بلند پاساژ، آهسته و آرام جلو می آید. با مانتوی قهوه‌ای تا نزدیک قوزک پاهایش و روسری قهوه ای که گل های ریز زرد و قرمز داشت. جلوی رویش را نگاه می‌کرد. دو طرف روسری از دور گردنش باز شده بود و افتاده بود روی سینه اش. بستنی صورتی توی دست اش بود. و از بین انگشت‌های باریک و بلندش بستنیِ صورتی چکه می کرد روی زمین...چکه می کرد روی زمین...بستنی صورتی چکه می کرد روی زمین...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۰ساعت 20:12 توسط الف

هشتِ صبح، اتاقِ خودم، تنها...

آفتابِ کمرنگ از لایِ حصیرهایِ پنجره افتاده رویِ فرش...بیب بیب بیب بیب بیب...تویِ گوش‌هایم، کمی عقب تر، پشت سَرم... بیب...بیب...بیب...

مانی می‌پرد روی تخت. روووع...روووع... هنوز ده دقیقه وقت دارم که مانی را ناز کنم و خودم را بیدار. مانی می‌خزد زیر لحاف و میو میو می‌کند و حرف می‌زند و من نگاهش می کنم...پیشانی‌اش را می‌چسباند به صورتم و فشار می دهد و از توی دلش صدای خُرخُر درمی‌آورد. بلند می‌شوم و می‌نشینم روی تخت، جلوی آینه، خودم را نگاه می‌کنم. و دستم را می‌کشم روی استخوان‌های بیرون زده زیر گردنم. با آسانسور می‌روم پایین و سرم را می‌چسبانم به آینه و انگشت‌هایم را می‌کشم روی بخاری که نشسته روی چشمهایم و فکر می‌کنم به این که امروز چند شنبه می‌تواند باشد. یا چند شنبه هست. یا بوده. حواسم هست که کاسه‌یِ شیر توی دستم را روی خودم نریزم که تا توی تاکسی دست هایم بوی شیر بدهد، یا ماست، یا کشک شاید. گربه خاکستری مثل همه‌ی صبح‌ها و شب‌ها پایین پله‌ها نشسته، همان جایی که لوله‌های گرم نمی دانم از کجا به کجا می‌روند و سنگ‌هایِ سیاهِ پله را گرم می‌کنند و بدن نرم گربه‌ی خاکستری را هم. صدای پاهایم را که می‌شنود می‌دود طرف من و شروع می کند به حرف زدن. من هم با او حرف می زنم، "سلام، دیشب خوب خوابیدی؟!" خوب خوابیده، فقط سردش بوده، و چشم هایش کمی قِی گرفته طفلکی. که آن هم خوب می شود...می‌خواهد دنبالم راه بیافتد. با دستم ته کوچه را نشانش می‌دهم "برو، برو غذاتو بخور. نیا، برو..." می‌ایستد تویِ جویِ باریک وسط کوچه و نگاهم می‌کند. من خم می‌شوم که نازش کنم، رنگ دستبندهایم فرق کرده. امروز فرداست، شاید هم دیروز که هنوز نیامده. شاید هم یک روزی که نمی دانم کدامشان است آمده و از یک جایی رد شده و رنگ دستبندهایم را عوض کرده. بعضی وقت ها هم دستبند‌هایم نیستند. حتما یک جایی گذاشتمشان. یک جایی که حالا یادم نیست. ولی امروز که هستند. زیر آستین‌های پایین آمده‌ی کاموایی قایم شده‌اند. فقط من می دانم کجا...

کوچه، خودم، تنها...راه می‌افتم زیر باران، زیر برف، توی هوایِ گرفته، خاک آلود، تویِ باد، آفتاب و همین کوچه‌یِ باریک و شلوغ را می‌روم پایین. همین کوچه‌ای که تویش همه جور مغازه هست. هر چیزی که بخواهم. ولی من که چیزی نمی‌خواهم. نه گرسنه‌ام، نه تشنه، نه گرم، نه سرد...من فقط ولرمم...ولرم...

کوچه، خودم، تنها...نشسته‌ام روی پله‌یِ سنگی خانه‌یِ سفید رنگ. چند دقیقه دیگر دختر کفش صورتی از همین پله‌ها می‌آید پایین. اول صدای کفش‌هایش می‌آید بعد خودش. توی دستهایش یک چیز سفید است پُر از شیر، یا ماست، یا غذا که بویش را وقتی روی پله اول ایستاده می‌شنوم. منتظرم که بیاید دستش را بکشد رویِ سرم. من برایش میو میو کنم و چنگ بیاندازم به شلوارش و بخواهم که دنبالش بروم و او دستش را توی هوا تکان بدهد و ابروهایش را ببرد توی هم. من بایستم تویِ جویِ وسط کوچه و نگاهش کنم. غذایم را که بخورم دیگر کاری ندارم. می‌روم مچاله می شوم توی خودم. روی پله‌ی سنگی و سیاه. پنجه‌هایم هم هست، که باید بلیسمشان و این موهای کز کرد‌ه‌ی پشت کمرم که باید مرتب باشند. چشم‌هایم را می‌بندم و دماغم را فرو می‌کنم زیر دست‌هایم. وقتی بخوابم خواب می بینم. خواب بیب بیب ساعت. خواب یک گربه‌ی طلایی که صبح ها می‌پرد روی تختم و بیدارم می‌کند. خواب همین کوچه. همین خیابان‌ها. همین کفش‌ها. همین کاسه‌ی شیر جلوی رویم. دستبندهایم دور پنجه‌های کثیف. آخ که من چقدر خوابم می‌آید...خیلی...به اندازه‌ی همه ی...خوا...ب...ها...ی...خاک...ستری...

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی ۱۳۹۰ساعت 15:56 توسط الف |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر