دو سال است که اینجا می نویسم، چیزهایی برای خودم، درباره‌ی همه‌چیز و هیچ‌چیز. دو سال است که این وبلاگ را نگه داشته‌ام. خُب که چی؟! خیلی چیزها را ممکن ست برای دو سال نگه دارم...البته این در مورد من به ندرت اتفاق می‌افتد. من خوره‌ی دور ریختن دارم. خوره‌ی تمام کردن. دلم می‌خواهد ‌یک تیک بزرگ کنار هرچیزی بگذارم و تمام...

یادم هست که مهرماه بود. پیاده قدم می زدم. عباس آباد را می رفتم تا ته و بر می‌گشتم.‌ یادم نیست که چندبار رفتم و آمدم تا باران گرفت. همه می‌دویدند و جایی قایم می‌شدند. دست‌هایم تویِ جیبم‌هایم بود. تویِ جیب‌هایم خالی بود. من تنها و خیس قدم می‌زدم و آب از بین موهایم سُر می‌خورد پایین. برگشتم خانه و این وبلاگ را باز کردم. در مورد اسم اینجا خیلی فکر نکردم. گفتم خوب، می‌خواهم برای خودم بنویسم. و برای آن کسی که تویِ من هست. که نه سایه است، نه روح، نه خیال. همیشه هم بوده. تایِ بی همتایِ من. تنها دوستِ من. تکه‌ای از خودم. ناب و دست نخورده، گرم و تلخ. زخم خورده و ترسو...و خسته...

غریبه‌ای که من را می‌خوانی. دوست دارم با تو حرف بزنم...

خیلی وقت‌ها آمده‌ای و حرف‌های بی ربط و نا به‌جا زده‌ای. حرف‌های شوم و زخم زننده. ‌یا حرف‌های محبت آمیز. ‌یا نسخه پیچیدی که من از این کار خیلی بدم می‌آید. ‌یا نصیحت کردی. ‌یا ابراز همدردی. بعضی‌ها هم بودند که هیچ چیز نگفتند و خواندند و رد شدند و رفتند. مثل برگ‌هایی توی باد...اینجا دویست‌ تا کامنت خصوصی ثبت شده. بیشترش از همین حرف‌هاست. کامنت های کمی هم هستند که دوست‌شان دارم. از آدم‌هایی ناشناس که‌ یک وقتی از اینجا رد شده اند و چیزی نوشته‌اند و من فکر کرده‌ام که خب، پس‌ ‌یک نفر هست که بفهمد...ولی باز هم برای تو ننوشتم. همیشه فقط برای خودم نوشته‌ام. برای آن دخترِ بی‌قراری که تویِ من زندگی می‌کند. هیچ وقت از کسی نخواسته‌ام که بیا من را بخوان. سعی کرده‌ام بدون ترس بنویسم و در نهایت صداقت. زندگی‌ام را مثل کتاب باز کرده‌ام جلوی چشم‌هایِ تو. ولی باز هم آن تکه‌هایی را خوانده‌ای که من خواسته‌ام بخوانی. با هر کسی که آشنا می‌شوم آدرس اینجا را به او می‌دهم. خیلی از کارها را راحت‌تر می کند. می‌تواند بیاید اینجا و آن دختر واقعی را که زیر قیافه‌یِ معصومانه و ترگل ورگل قایم شده درست و حسابی تماشا کند. و این را خوب می‌دانم که اگر گذاشتی کسی از نزدیک تماشایت کند باید منتظر خیلی چیزها باشی. من هم بودم. همان طوری که دیده‌اید و خوانده‌اید...

شاید خیلی از شما غریبه‌ها ناراحت شده باشید که چرا جواب کامنت‌هایتان را ندادم. ‌یا چرا ایمیل‌هایتان را بی‌جواب گذاشتم. یک دلیل خیلی ساده دارد. حوصله‌اش را ندارم. حوصله‌ی هیچ آشنایی تازه‌ای، هیچ آدمِ تازه‌ای را ندارم. حوصله و توان‌اش را ندارم که برای دختر ‌یا پسری تعریف کنم که کی بوده‌ام و زندگی مزخرفم چه‌طوری گذشته. چی خوانده‌ام، کجا خوانده‌ام، چه کار می‌کنم و الی آخر...راستش من برای پیدا کردن دوست و ارتباط های تازه وبلاگ نمی نویسم. من از هر نوع ارتباط جدیدی می‌ترسم و به شدت از آن بیزارم. در دنیای واقعی هم همین هستم. نمی‌گذارم آدمی به این زودی‌ها به من نزدیک شود. دلیل اینکه اینجا اسم و ایمیل واقعی خودم را نگذاشتم هم همین است. سعی می‌‎کنم آدم های دور و برم چند نفر باشند. به تعداد انگشت‌های‌ یک دست، ولی صمیمی و دوست و خیلی نزدیک...

برای من نوشتن در اینجا‌ یک جور خالی کردن خودم است. خالی کردن چیزی که درون خودم است و تویِ دنیای واقعی باید قایمش کنم ‌یا سرم را بیاندازم زیر و آهسته از کنارش رد شوم.‌ یک جور خودزنی. دلم می‌خواهد خودم را همان جور که هستم با همه‌ی تلخی‌ها و زشتی‌ها به خودم نشان دهم.‌ یادم بیاید که زندگی‌ام چقدر حقیرانه و مزخرف است.‌ دلم می‌خواهد حماقت‌های خودم را به رُخ خودم بکشم.‌ اشتباه‌هایم را به یاد بیاورم. یک جور عذاب دادن و به یاد آوردنِ هزارباره‌یِ همه چیز و هیچ چیز...چیزی پَلشت، ترسناک و چرک از من بیرون می‌آید و در بین کلمات می‌نشیند. و من مجبورم نگاه‌اش کنم. و صدایش را بشنوم. نگاه کنم و فرار نکنم. ببینم و تماشا کنم. تویِ سکوت تماشا کنم...بنویسم و تماشا کنم و گوش بدهم...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 14:9 توسط الف |

 

این جاده پهن شده. یعنی پهن تر شده. دیگر آدم نمی تواند از آن طرفش بیافتد پایین. جاده ها پهن و امن و تاریک و سرد شده اند. شب ها هم زیاد شده اند. آره، شیشه ماشین هم خیلی کثیف است. شب ها آنقدر زیاد شده اند که از لایِ انگشت هایم سُر می خورند پایین. نه، من که نمی خواهم هیچ شبی را نگه دارم...اینها؟! نه اینها همین جوری این جا مانده اند...ببین، این آینه ی سمتِ من خورد شده. نور ماشین ها تویش هزار بار می شکند...من؟! سیگار می کشم، سیگار...سیگار...

اگر می روی در را ببند. من دیگر منتظر هیچ کسی نیستم...

این آدمِ لعنتیِ تویِ آینه، دود را فوت می کند توی چشم هایم. چقدر زود پاییز شد. این جاده ی لعنتی را پهن کرده اند. می فهمی؟! دیگر آدم نمی تواند از آن طرفش پرت شود پایین. تو یک دقیقه این سیگار را بگیر. نه خاموشش اش نکن...این صندلیِ کنار من؟! این صندلیِ کنار من همیشه خالی بوده...نه خیال کرده ای...آره شاید هم خواب دیده ای...

ببین، آب از چشمم افتاد. آب از دماغم افتاد. آب...آب...آب...ولی انگار از چشم هایت خون می چکد...نه نگاه نکن...تویِ آینه را نگاه نکن...

تو فقط بگو کی بود که توی ماشین می خندید؟! ایناهاش همین حالا هم می خندد. نکند دارد به من می خندند؟! بگو که من خنده دار نیستم. بگو که خنده مال روزهایِ گرم بود. امشب هوا سرد شد. دست هایم را هـا کنم گرم می شوم؟! بگو نخندد. بگو...

پشت دندان هایم یک دنیا حرف...سُر نخوری...دندان هایت را فشار بده...آخ زبانم...آخ...

آخ...صدایِ چی بود؟! شکست؟! آهان این بود! اشکالی ندارد. قبلا هم شکسته بود. دیگر به درد نمی خورد. از پنجره بندازش بیرون...

چی؟! گم شده ای؟! من هم گم شده ام. نه نمی دانم! اگر می دانستم که می رفتم! تو هم فهمیدی که همه ی فعل ها شد گذشته...ماضی...بعید...دور...گذشته؟!...آره گذشته...و سخت...مهم نیست...

هیچی نگو...در را پشت سرت ببند. از بیرون سوز می آید...بیا اینجا یک چیزی نشان ات بدهم...ایناهاش...

یک شبی بود به گمانم، دیدم که توی تختِ من خوابیده...آره هر شب همین جاست...خودم هم ترسیدم...هر شب می آید. گندیده و بدبو و باد کرده، دراز می کشد رویِ تختِ من. نه خواب نیست. بیدار است. بیدار بود. همیشه بیدار بوده...چشم هایش را ببین. آره چشم هایش همیشه باز است. دهان اش هم باز است. دنبال یک ذره هواست. باید سرش را ببرد زیر آب، نه رویِ آب. رویِ آب که هوا نیست. فقط خفه گی هست. جایِ ماهی زیر آب است. گفتی گم شده ای؟! نگاه کن، شُش هایش وَر آمده. فلس هایش تکه تکه شده...همین روزها، یا چند ساعت دیگر، یا یک وقتی، چه فرقی می کند، همان روز، بدنش تاب بر می دارد و می آید روی آب...

 

نوشته شده در یکی از شب هایِ مهـرِ بی مهـرِ نود...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۰ساعت 8:41 توسط الف

تابستان بود...دم غروب...آسمان خاکستری رنگ...

چهار یا پنج سالم بود. من و مامان و بهار تبریز بودیم. خانه ی مامان بزرگ. که حیاطِ بزرگ داشت. هفت هشت تا گربه این طرف و آن طرف لم داده بودند. بابا جبهه بود. نشسته بودم روی پله هایِ سنگیِ حیاط. آسمان را نگاه می کردم. از توی اتاق صدای حرف زدنِ ترکی مامان و مامان بزرگ می آمد....

بعد دیدم که آسمان پُر از کلاغ های سیاه شد. غار غار می کردند. به کلاغ های سیاه گفتم: "لطفا بابامو از جبهه بیارین... دلم خیلی براش تنگ شده..."

بعد دیدم که کلاغ ها شانه های بابا را با چنگال هایشان گرفته بودند. از آسمان به زمین می آمدند. باد موهای صاف و سیاه بابا را پخش کرده بود روی چشم هایش. بابا می خندید. سبیل کلفت و سیاه داشت. از آسمان دست تکان می داد. سرشانه های لباس خاکی رنگ اش چروک خورده بود. کلاغ ها بابا را گذاشتند کف حیاط. بابا لباس اش را صاف کرد. پیراهن اش را فرو کرد توی شلوارش. کنار من روی پله ی سنگی نشست. حرف هایی توی گوشم گفت. موهایم را نوازش کرد. من همانجا توی بغلش خوابم برد. صدای حرف زدنِ ترکی توی گوشم بود و صدایِ غار غار کلاغ ها...

بعد دیدم که مامان کنارم نشسته. بهار توی حیاط طناب بازی می کرد. طناب پلاستیکی و صورتی را توی دست هایش گرفته بود و بالا و پایین می پرید. کف دمپایی هایش روی سنگ هایِ حیاط صدا می کرد. مامان ظرف انگورهای سبز را جلویم گذاشت. انگورها برق می زدند. خیس بودند...

مامان بزرگ با دوتا موی بافته ی سفید نشسته بود روی زمین. گربه ای سفید را ناز می کرد...گربه اسمش جیران بود. که به ترکی یعنی زیبا...یکدست سفید بود با چشم های آبی و زیبا...زیبا...

بعدتر بزرگ شدم. فهمیدم که بابا هیچ وقت توی جبهه پایش را از بیمارستان و درمانگاه صحرایی بیرون نگذاشته. بابا دکتر بود و هنوز هم هست. دکترها بازنشسته نمی شوند. دکترها تا وقتی که بتوانند دکتر می مانند. بابا هیچ وقت لباس خاکی و ارتشی نپوشیده. چنگال های کلاغ ها هیچ وقت لباسش را چروک نکرده. بابا فقط برای ما کارت پستال فرستاده بود. پشت اش برایم نوشته بود: "دختر خوب بابا...دلم برات تنگ شده..."

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد ۱۳۹۰ساعت 11:46 توسط الف

صبح بود. طرف های پنج یا شش... هوا نیمه تاریک، نیمه روشن...

من هفت سالم بود. تازه بیدار شده بودم. چشم هایم را می مالیدم. از بینِ درِ نیمه باز اتاق سرم را بردم تو. مامان و بابا نشسته بودند روی زمین. مامان دست هایش را حلقه کرده بود دور کمر بابا. بابا دست های مامان را نوازش می کرد. آرام...آرام...دستِ دیگر بابا روی پیچ رادیو بود، می چرخاند و گوش می داد...مامان سرش را گذاشته بود روی شانه های بابا و مثل گهواره تکان می خوردند. چپ...راست...

من گفتم: "سلام، صبح به خیر..." مامان و بابا همان طور چسبیده به هم برگشتند و من را نگاه کردند. صورت هر دویشان خنده بود. شیرین و تمام نشدنی...

مامان گفت: "ما آشتی کردیم با هم..."

حس کردم که خورشید از پشت ابرها بیرون آمد و کسی دنیا را دو دستی توی دست های من گذاشت. فکر کردم همه ی آدم ها می خندند. شیرین و تمام نشدنی...

چند ساعت بعد توی مدرسه بودم. زنگ تفریح بود. خوراکی ام را با بغل دستی ام نصف کردم. تی تاپ بود. شیرین و خوشمزه... به بغل دستی ام که حالا اسمش یادم نیست گفتم: "مامان بابای من امروز با هم آشتی کردن!"

نگاهم کرد. برایش مهم نبود. پرسیدم: "مامان بابای تو هم امروز با هم آشتی کردن؟!"

گفت: "مامان بابای من با هم قهر نبودن که آشتی کنن!!!"

برایم مهم نبود. چون من دیگر آنجا نبودم. من پشتِ سرِ مامان و بابا ایستاده بودم. با چتریِ روشن و صاف موهایم روی چشم ها. نصفه ی تی تاپ توی لُپم بود. بابا مامان را نوازش می کرد. همه مان می خندیدیم. من خودم را مثل گهواره تکان می دادم. چپ...راست...خورشید توی آسمان بود. هنوز دنیا را داشتم که پیش رویم بود...باز و بزرگ و بی انتها...

دنیا؟! دنیا برایش مهم نبود. هیچ وقت نبوده...و نیست...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۰ساعت 14:55 توسط الف


قلب چیزی ست که به راحتی می شکند. خُردِ خُرد...مثل شیشه هزار هزار تکه می شود و تکه هایش این طرف و آن طرف پخش می شود. حالا کو تا این تکه ها جمع شود. تازه شانس بیاوری پایت را روی تکه ای نگذاری که پدرت را درآورد. خب من هیچ وقت خوش شانس نبوده ام. بارها نشسته ام روی زمین و با همین دست های خودم تکه هایش را جمع کرده ام و ریخته ام توی سطل...هیچ کس هم از این چیزها نمی میرد. همه مان قِسر در می رویم. ولی کاش آدم یک جایی می مُرد. آنوقت می شد بعضی حرف ها را باور کرد...بعضی آدم ها را باور کرد...

کریستین بوبن می گوید: "نوشتن انفجار قلب ست در سکوت...و از پَس آن هیچ..."

جمله ی زیبایی ست. فقط همین...زیباست... من فکر می کنم نوشتن تکه پاره شدن قلب ست در سکوت...و از پَس آن هیچ...

من توی لپ تاپ یک پوشه دارم. چیزهایی خیلی شخصی. چیزهایی که هنوز کسی نخوانده. چیزهایی که خودم جرات دوباره خواندنشان را ندارم. شبی، نصفه شبی، چیزی نوشته ام، بعد انداخته ام اش در همان پوشه. همان جایی که قرار ست هیچ کس نبیند...هیچ کس نخواند...

توی کلاس داستان نویسی یک داستان هایی خوانده ام که برایم دست زده اند. استاد و همه ی بچه ها. استاد دستش را روی شانه ام گذاشته و گفته: "آفرین، آفرین، نوشتن باهات دوست شده...مایه شو داری..."

یا همین جا توی وبلاگ. نوشته هایی هست که خیلی ها گفته اند: "چقدر خوب بود فلان نوشته ات. یا اون یکی خیلی قشنگ بود..." یا چیزهایی مثل این...

ولی چیزی که کسی نمی داند این ست که من یک تکه هایی از خودم را توی این نوشته ها گذاشته ام. خط هایی که دستخط هم نیستند حتی. چیزی که بشود رویشان دست کشید. من تکه هایی از خودم را بریده ام، قطعه قطعه کرده ام و توی این کلمه ها جا داده ام... توی داستان ها، پست ها و خط های آن پوشه ی لعنتی...در زندگی من اتفاقات زیادی افتاده...شب های تاریک زیادی بوده...چیزهایی که نمی شود نوشت. نمی شود ازشان حرف زد. یعنی من جراتش را ندارم. می ترسم موقع نوشتن بزنم دَخل خودم را بیاورم...

من بی دل و دستارم...در خانه ی خَمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه؟!

توی زندگی من شب هایی هست که خاطره ها مثل باد پرده ی اتاق را تکان می دهند...می آیند و می روند...می آیند و همیشه هم می روند...همیشه رفته اند...بعد من می نشینم اینجا...توی سکوت...توی اتاق خودم...زل می زنم به پاهای خودم روی فرش...و قلبم پاره پاره می شود...

من توی یک چیز شانس آورده ام. هیچ وقت حافظه ی خوبی نداشتم. بعضی وقت ها کسی چیزی را تعریف می کند، از گذشته... ولی من مطلقا چیزی یادم نمی آید. انگار که من آنجا نبوده ام. انگار که زندگی من نبوده. انگار که همه ی این ها برای کس دیگری اتفاق افتاده. کس دیگری که زندگی اش شباهت عجیبی با زندگی من دارد. این پنج شش ماه فلوکستین خوردن هم دارد فاتحه ی همان یک ذره حافظه را می خواند. من دیگر خیلی چیزها توی ذهنم نمی ماند...خیلی چیزها به راحتیِ آب خوردن از توی سرم پاک شده...دارد پاک می شود...

ولی جزییات...من آدم جزییاتم...چیزهای ریز ریز...حرف های نامُهم...اتفاق های معمولی...شکل خنده ها...فُرم چشم ها...پوست دست ها...این ها چیزهایی ست که از یادم نمی رود...این ها چیزهایی ست که بعضی شب ها دیوانه ام می کند...

ای بویِ تو در آه من...وی آه تو همراهِ من...

ولی من غیر از خاطراتم هیچ چیز نیستم. یعنی هیچ کداممان نیستیم. همین خاطره هاست که می شود آدمیزاد... می شود من...

ای دل شکایت ها مکن تا نشنود دلدار من...

...نمی دانم...شاید تا همین جاش هم زیادی گذشته...

این نوشته طولانی شد...نوشته های طولانی را دوست دارم...چیزهایی که به این زودی ها تمام نشوند...چیزهای تکراری...مثل خواندن هزار باره ی کتابی که دوست دارم...مثل گرفتن عکس از صحنه ای که می دانم چند لحظه بعد از جلوی چشمم پَر خواهد کشید...

این نوشته طولانی شد...بگذاریدش به حساب اینکه بیست و هفت ساله شدم...اتفاق خاصی هم نیست...ولی فردا من به دنیا آمده ام...طرف های شش صبح...همان موقعی که همه ی گنجشک ها روی درخت ها می خوانند...

برای فردا برنامه های مهیجی داشتم...ولی هر کدام به نوعی خراب شدند...من هم راضی ام...باز هم شب تولدم خودم هستم و خودش...ماهی قرمزی که توی حوض خالی شنا می کند...خودش تنها...تصمیم دارم شب به همراه دوست سبز رنگم بروم سر آن کوه بلند...همان جاده ی تاریک، ساکت و خلوت که خیلی شب ها توی پیچ هایش پرسه می زنم...بنشینم رو به شهر و چراغ های زندگی را تماشا کنم...به صدای جیرجیرک ها گوش بدهم و صدای پارس سگ ها...و ماه را نگاه کنم که حتما جایی آن بالاهاست...

زندگی گذراست...حقیقتی ست...زندگی من مثل فرفره می چرخد...آدم ها هم می آیند و می روند...من هم همین وسط ایستاده ام و نگاهشان می کنم...به این که چه طور خودشان را خراب می کنند...چه طور یکی یکی نقاب هایشان از روی صورتشان می افتد بی این که خودشان بفهمند...چه طور توی روشنایی روز دروغ می گویند...بازی می کنند...دست و پا می زنند...تن می دهند...نقش ها را قبول می کنند...من هم همین جا ایستاده ام...درست همین وسط...خودم تنها...همه ی چیزی که همیشه بوده ام...

چو طفلی گم شدستم من...میان کوی و بازاری...که این بازار و این کو را...نمی‌دانم...نمی‌دانم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت 23:28 توسط الف |

امروز چهاردهم فروردین، تولد یک سالگی مانی ست. مانی یازده ماه ست که با من و بهار زندگی می کند. وقتی اینجا آمد یک ماه و نیمش بود. آنقدر کوچک بود که توی دوتا دست من جا می شد!

من قبل از مانی هیچ حیوان دیگری در خانه نداشتم. حالا فکر می کنم که دیگر نمی توانم بدون وجود یک گربه زندگی کنم. برای من و بهار که نه خانواده ی صمیمی و درست درمانی داریم نه دوست زیادی مانی یک نعمت ست. برایمان عزیز ست. مانی را دوست دارم چون آزار نمی دهد، حرف نمی زند، حسادت نمی کند، مهربان ست، دروغ نمی گوید، خیانت نمی کند...همه ی چیزی ست که خودش ست. مهربان و بازیگوش و دوست داشتنی.

مانی به نسبت همه ی گربه هایی که دیده ام اخلاقش خیلی خوب ست. در کل این یک سال هیچ وقت به کسی چنگ نیانداخته و کلا من دوبار صدای فیف مانی را شنیده ام. یکی وقتی اولین بار با سشوار خشکش می کردم و یکی هم همان شب اولی که آمده بود اینجا و از زیر تخت فیف می کرد. با غریبه ها زود دوست می شود و می خواهد خودش را برای آن ها لوس کند. دوست دارد همه با او بازی کنند. هنوز هم بعد از یک سال بی نهایت بازیگوش و پر انرژی ست. مدام در حال دویدن و پریدن ست. ولی بیشتر از همه دوست دارد که ما با او بازی کنیم. توپ بازی و قایم باشک را از همه بیشتر دوست دارد. مثلا می رود پشت پرده قایم می شود و دمش بیرون می ماند. ما باید صدایش کنیم و دنبالش بگردیم بعد یکهو خودش را می اندازد روی پاهایمان یا می پرد وسط هال و می گوید میوووو...و بعد فرار می کند تا جای بعدی را پیدا کند و قایم شود.

بابا هر وقت می آید اینجا برای مانی چیزی می خرد. غذا و اسباب بازی و این چیزها. این بار هم برای مانی یک توپ خریده که وقتی زمین می خورد چراغ هایش روشن می شود و مانی توی تاریکی خیلی دوست دارد که دنبال این توپ بدود. مانی بازی با پَر کبوتر را هم خیلی دوست دارد. و همین طور پوسته ی شکلات و فویل آلمینیوم. دوست دارد این ها را برایش گرد کنم و او این طرف و آنطرف بیاندازد و دنبالش بدود...

اگر بخواهم می توانم ساعت ها در مورد مانی و شیرین کاری هایش حرف بزنم. اما حالا فقط همین ها به ذهنم رسید. و این هم به ذهنم رسید که چقدر خوب ست که این روزها من مانی را دارم و او هم من و بهار را دارد. مانی عزیزم تولدت مبارک، دوست دارم زندگی کنی و شاد باشی و سلامت. و همیشه همین طور مهربان و دوست داشتنی و شیرین بمانی.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۰ساعت 23:45 توسط الف |

نشسته ام روی زمین...چهارزانو...یک پَر کبوتر اینجاست، خاکستری...پَر را می برم بالا و رهایش می کنم. مانی پَر را دنبال می کند و با پنجه هایش بالا و پایین می اندازد و یا می برد زیر فرش و دوباره با مشقت از آن زیر درش می آورد. می توانم لبه ی فرش را کمی بلند کنم تا هزارتا پَر بیرون بریزد و بعد همه را مشت کنم توی دست هایم و توی هوا پخش کنم. آنوقت هر دو می توانیم کُلی بازی کنیم...شاید هم بشود با این پرها رفت بالا...خیلی بالاتر...

فندک را توی دستم می گیرم و هِی روشن و خاموشش می کنم...روشن...خاموش...روشن... خاموش...تـق...فیس...تـق...فیس...این زیر سیگاری روی تخت را هِی پُر و خالی می کنم و هِی ملافه و لحافم را می سوازنم...حالا سه تا سوراخ قهوه ای رو تختم سبز شده...نه سه تا سوراخ سبز روی تختم قهوه ای شده...

شاید بلند شوم و دوباره خانه را تمیز کنم. از دستشویی شروع کنم، بعد گردگیری، بعد جارو برقی، آخر سر هم تـِی کشیدن...بعد که حسابی از پا افتادم آن بُرس کوچک را بردارم و بیافتم به جان فرش...موهای مانی را از روی فرش بُرس بکشم و به دندانه های برس نگاه کنم که چپ و راست می رود و به پنجه های مانی که با هر حرکت یک بار می کوبد روی بُرس. چپ...گوپ...راست...گوپ...

یا شاید کتاب ها را از کتاب خانه بیرون بریزم و گردگیری کنم. بعد آن طوری که این اواخر وسواسش به جانم افتاده شروع کنم کتاب های یک نویسنده را کنار هم چیدن. به هر حال آدم همیشه دوست دارد کسی کنارش باشد، و کتاب ها هم بعضی وقت ها آدم اند...اصلا من فکر می کنم که همه ی چیزها آدمند...مثلا من فکر می کنم کتاب های بورخس وقتی کنار هم باشند تسلای بیشتری دارند. همین که آدم بلند شود از آرژانتین بکوبد بیاید ایران، تازه فارسی هم بشود و شکلش هم تغییر بکند خودش خیلی سخت ست. لااقل اگر کنار هم باشند می توانند به زبان خودشان با هم حرف بزنند و از تنهایی در بیایند. در همین حال می توانم بشمارشان. شمردن خیلی خوب ست...هشت تا سَلینجر، کنار هشت تا براتیگان، کنار چهارتا بوکفسکی، کنار سه تا کارور. ردیف بعدی...چهارتا سلین، کنار پنج تا بکت، کنار دوتا بولگاکف، کنار دوتا دکتروف...ردیف بعدی...

یا بروم آن کیف چرمی کوچک را از توی کمد بردارم و همه ی سکه های قدیمی را بریزم بیرون. با همه شان شیر یا خط بیاندازم. یکی...یکی... شیر یا خط ؟! شاید سکه بداند که من چه مرگم ست؟! شاید سکه بداند که دارم دیوانه می شوم یا همه اش کابوس ست؟! شیر یا خط ؟!...

نه اصلا بهتر ست بلند شوم و بروم کتاب ها را دوباره مرتب کنم و بعد؟!...بروم و کتاب ها را مرتب کنم و باز هم به تو فکر کنم...به این نوروز مزخرف...به همه ی آدم هایی که کنارم نیستند و خیلی وقت ها دلتنگ شان می شوم...و بعد؟!...اگر بخت یار باشد می روم و کتاب ها را مرتب می کنم و به تو فکر می کنم...به این نوروز مزخرف و به این دلتنگی...همین هم خودش خوب ست...به تو فکر کردن...و بعد؟!...به تو فکر می کنم به تویی که نیستی...و بعد؟!...به تو فکر می کنم...و بعد؟!...بعدش را نمی دانم...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم فروردین ۱۳۹۰ساعت 16:33 توسط الف |

خب به هر حال نوروز دارد می آید. چه من خوشم بیاید چه نیاید. یکی از دوستانم  به من می گوید نوروز هیتر. یکی دیگر از دوستانم که سوئد ست به من می گوید تو از نوروز بدت می آید چون از هر چیز شادی بدت می آید. هیچ کدام از این دوتا آدم تا به حال من را از نزدیک ندیده اند، ارتباط ما فقط از طریق چت و تلفن و اینها بوده، ولی هر دوشان خیلی خوب مرا شناخته اند. شاید این نشان می دهد که من آدم رویی هستم و همه چیزم خیلی زود معلوم می شود...نمی دانم...

به هر حال با توجه به تمام نفرتی که نسبت به عید و تعطیلات و نوروز دارم، سعی می کنم مثل سال قبل ناله و زاری راه نیاندازم که آه عید دارد می شود و اینها...

بله در عوض می خواهم چندتا از کتاب های خوبی که امسال خواندم را معرفی کنم. در واقع بهترین هاشان.

" زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود / امیر حسین خورشیدفر "

داستان کوتاه. یکی از بهترین مجموعه داستان های کوتاه ایرانی ای که خوانده ام. بیشتر داستان ها فضای واقع گرایانه ای دارند که من خیلی می پسندم. ولی نوع نگاه به زندگی و به خصوص توصیف ها و فضاسازی ها خیلی خاص و جدید ست.

" مرگ کسب و کار من ست / روبر مِرل / ترجمه احمد شاملو "

اگر از کتاب های جنگی و زندگی نامه ای لذت می برید این کتاب فوق العاده ست. داستان این کتاب بر اساس زندگی واقعی یکی از افسران ارشد آشویتس نوشته شده. فصل های اول کتاب خیلی خوب نوشته شده و به شدت جذاب ست. این کتاب به زبان فرانسه نوشته شده و بعضی لغاتِ آلمانی که در متن اصلی کتاب بوده در ترجمه فارسی هم به همان صورتِ آلمانی آورده شده. موقعی که کتاب را می خواندم همان لغات آلمانی تاثیر زیادی روی القای خشونتِ فضا و واقعی بودن آن داشت.

" عقرب روی پله های قطار اندیمشک، یا از این قطار خون می چکه قربان / حسین مرتضاییان آبکنار "

به جرات یکی از بهترین کتاب های فارسی که تا به حال خوانده ام. داستان سربازی که همه ی زورش را می زند که از جنگ فرار کند. روایت، داستان، نثر و زبان به شدت خاص ست. متاسفانه چاپ این کتاب تمام شده. اما به شدت توصیه می شود. حتما لذت می برید. من دوبار پشت سر هم خواندمش، صفحه به صفحه اش پُر از چیزهای جدید ست...این طور بگویم که اگر نخوانید کتاب خیلی خوب را از دست داده اید...متاسفانه کتاب را قرض گرفته بودم و خودم هم ندارمش و در داغ نداشتنش می سوزم!

" دسته ی دلقک ها / لویی فردینان سلین / ترجمه مهدی سحابی "

" قصر به قصر / لویی فردینان سلین / ترجمه مهدی سحابی "

" مرگ قسطی / لویی فردینان سلین / ترجمه مهدی سحابی "

امسال همه ی کارهای سلین را خواندم. پاییز و زمستان را با نوشته های سلین زندگی کردم. دسته ی دلقک ها و قصر به قصر کتاب های راحتی نیستند. باید سلین پسند و واقعا کتاب خوان باشید که بتوانید این دو کتاب را تمام کنید. چون داستان مشخصی را دنبال نمی کنند و کششی هم ندارند. اما پـُر اند از جمله های نغز سلینی و طنز خاص و گزنده اش و البته تلخی و واقعیت های پلید زندگی. خود من که عذاب وجدان شدیدی در مورد کتاب های نخوانده دارم دوبار دسته ی دلقک ها را ول کردم و از اول شروع کردم به خواندم. برای اینکه نثر خیلی خاصی دارد و اصلا از پیرنگ خاصی پیروزی نمی کند. مرگ قسطی هم کتاب خوبی بود، به خصوص اوایل کتاب که داستان بچه گی و نوجوانی خود سلین ست. معرکه با ترجمه ی سمیه نوروزی هم کتاب بدی نبود. البته من یک جورهایی شیفته ی سلین هستم و اگر صفحه ی سفید هم توی کتابش بگذارد من می گویم که بی نظری بود! ولی هنوز هم شدیدا اعتقاد دارم که سفر به انتهای شب / ترجمه ی فرهاد غبرایی با فاصله ی خیلی زیادی از بقیه، بهترین کتاب سلین ست. متاسفانه چاپش تمام شده و من در به در دنبال پیدا کردنش هستم. چون این کتاب را پنج سال پیش یک بار خواندم و خیلی دوست دارم که حالا دوباره بخوانمش. ( اگر کسی خواست من را خیلی خیلی خوشحال کند این کتاب را به من هدیه بدهد! )

" یازده نمایشنامه – نانوشتن / ساموئل بکت / ترجمه باربد گلشیری "

" نمایشنامه های بکت / ترجمه نجف دریابندری "

" مالون می میرد / ساموئل بکت / ترجمه سهیل سُمی "

" فاجعه / ساموئل بکت / ترجمه علی هادیزاده و علی حاتم "

این چهارتا کتاب احتیاج به توضیح زیادی ندارند. غیر از مالون بقیه نمایشنامه اند. مالون می میرد یک ضد داستان ست و خواندنش آدم را پیر می کند! من که چند بار پیر شدم و دوباره به سن حالایم برگشتم تا تمام شد!

" سطرها در تاریک جا عوض می کنند / گروس عبدالملکیان "

من خیلی اهل شعر نیستم. داستان و رمان را ترجیح می دهم. اما شعرهای عبدالملکیان را خیلی دوست دارم. کتاب قبلی اش رنگ های رفته ی دنیا هم زیبا بود. کتاب جدید از آن هم بهتر ست.

" هر وقت کارم داشتی تلفن کن / ریموند کارور / اسدالله امرایی "

" راه های میان بُر /  ریموند کارور / اسدالله امرایی "

دو مجموعه داستان از بهترین داستان های کارور. اگر داستان کوتاه می پسندید حتما این دو کتاب به اضافه ی کلیسای جامع را بخوانید.

" زندگی در پیش رو / رومن گاری / ترجمه لیلی گلستان "

به نظر من این کتاب بعد از خداحافظ گری کوپر بهترین کتاب رومن گاری ست. از رومن گاری سگ سفید هم توصیه می شود.

اول می خواستم جمله های درخشان هر کتاب را بنویسم، از هر کدام چندتایی. اما حالا تنبلی به شدت بر من مستولی شده و جلوی این کار را می گیرد...پس به همین چند جمله راضی می شوم، شما هم راضی باشید...

" بیانِ این را که چیزی برای بیان کردن نیست. چیزی که بشود با آن بیان کرد. چیزی که از آن بشود چیزی بیان کرد. نه نیرویی برای بیان کردن، نه میلی به بیان کردن، به اضافه ی اجبار به بیان کردن...
در زندگی من، حالا که به ناچار باید آن را چنین بنامم، سه چیز بوده ست: ناتوانی از سختن گفتن، ناتوانی از خاموش ماندن، و تنهایی.../ ساموئل بکت – نانوشتن "

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۸۹ساعت 3:4 توسط الف |

دوستی دارم سبز رنگ، ساکن قوطیِ سیاه رنگ فیلم. جمعه ها می گذارم اش روی میز و نگاهش می کنم. او روی میز می ماند و من می روم توی آینه حمام خودم را نگاه می کنم. چشم هایم نیمه بسته و قرمز و خمار و خراب... بر می گردم و می بینم دوستم دود شده و رفته هوا. نمی دانم این جور وقتها کجا می رود، من همه اش یک دقیقه توی حمام بودم، شاید هم کمتر، ولی دوستم کم طاقت ست. دوستم که توی هوا دود می شود من می خندم. بلند بلند. بعضی وقت ها هم گریه می کنم. زار زار...بعضی وقت ها فقط خیره می شوم به دیوار...

بعد از پنجره بازِ سالن چیزهایی می آید تو... تنهایی خودش را می اندازد توی سالن. می نشینند روی کاناپه. من روی اُپن می نشینم و نگاهش می کنم. پاهایم را توی هوا تاب می دهم و نگاهش می کنم. یکی باید یکی دیگر را از رو ببرد. تنهایی پُر زور ست، بیشتر وقت ها او می بَرد. من می بازم. وقتی می بازم بلند می شوم و مانی را می زنم زیر بغلم و می روم توی اتاق و دَر را می بندم. می نشینم پشتِ در. مانی هم تنهایی را دوست ندارد، چون زیادی جدی و اخمالوست، من هم با مانی موافقم. تنهایی جدی و اخمالو ست و بیشتر وقت ها غمگین. بعد مانی می پرسد: "رفتش؟! تنهایی رفت؟!" بعد من می گویم: "هیس می شنوه، نه نرفته، ساکت باشی زودتر می ره..." مانی هم کم طاقت ست. هر چند دقیقه یک بار می پرسد: "رفت یا نه؟! پس کِی می ره؟! رفتش بالاخره؟! اَه بهش بگو بره..." ولی من نمی توانم چیزی به تنهایی بگویم، چون راستش از حرف زدن با تنهایی می ترسم، آخر ما همیشه فقط به هم نگاه کرده ایم. ولی دوست ندارم مانی بفهمد که من از تنهایی می ترسم، دوست ندارم هیچ کس بفهمد...هیچ کس، لطفا نفهم... تنهایی بی سر و صداست. از من هم بی سر و صدا تَرست از مانی هم ساکت تر ست...ساکت...تَر...

دوست دیگرم یک طرفش صورتی ست و یک طرفش قهوه ای. خانه اش مرتب و جم و جورست، ده تا اتاق دارد. خودش هم کوچولو و بی آزار. دوستم دستِ خواب را می گیرد توی دست اش و قدم زنان می آیند توی تختم و دست مرا می گیرند و می برند به جاهای خوب. خواب مهربان ست، شیرین و دوست داشتنی. خواب کاری می کند که خیلی چیزها از یادم می رود. شال گردن هایم را می اندازم و با هم می رویم کنار رودخانه و ماهی های ریز و درشتِ قشنگ را نگاه می کنیم، ماهی ها توی آب برق می زنند و خواب خوشحال ست و من هم خوشحالم...یا با هم گیلاس می چینیم و دانه دانه گیلاس ها را می خوریم. یا با مانی روی علف های خیس می دویم و مانی توی گُل ها قایم می شود و من و خواب پیدایش می کنیم...من بعضی وقت ها توی خواب می خندم، اما صبح ها بالشم خیس ست. خواب حساس ست، مثل گُل، می شکند...

هیچ کس نیست، هیچ کس نبود، هیچ وقت نبوده... و امروز شکل جمعه ست و جمعه خیلی زشت ست. جمعه ها هوا یکهو سرد می شود. من سرم را از پنجره بردم بیرون و دیدم زمستان آمده. شومینه را روشن کردم. بعد شال گردنم را انداختم دور گردنم. یک دور، دو دور، سه دور، ده دور...می پیچم تمام نمی شود. هِی می پیچم و هِی تمام نمی شود. اصلا همه ی شال گردن هایم را می اندازم. صورتی، کِرم، سبز، قهوه ای، سفید، سیاه. روی هم روی هم. وقتی از پله ها می روم پایین ریشه های شالم روی زمین کشیده می شود. ریشه های شالم پُر از برگ های خشک ست. توی زمستان آدم نوک دماغش یخ می زند و دست هایش یخ می زند. دست آدم ها را ول نکنید، آدم ها خُل می شوند... توی زمستان بعضی شب ها برف می بارد. و من یک بار به برف دست زدم. سفید بود و سرد... بر می گردم تو و می نشینم کنار شومینه و زل می زنم به آتش و دست هایم را می گیرم جلوی دماغم و ها می کنم...هـــا...

+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی ۱۳۸۹ساعت 15:18 توسط الف |

اول می خواستم در مورد اصفهان و سفر و رانندگی در جاده بنویسم و همه ی موزیک هایی که گوش دادم و سیگارهایی که کشیدم و پسرهایی که دنبالم توی جاده بوق و چراغ و چشمک زدند و خودشان را اذیت کردند. اما بعد اتفاق هایی افتاد که نشد...نُچ...نشد...

درد آمد. همیشه دَر می زند. تق تق تق...می کوبد به شقیقه هایم. محلش ندادم. دوباره در زد. هی در زد و من هی محلش ندادم. در همین حین که محل اش نمی دادم رفتم و یک قرص صورتیِ خوشرنگِ بروفن خوردم. شاید هم پروفن. فرقی نمی کند. باز در زد، هی زد...نمی خواستم در را باز کنم اما خودش را به زور انداخت تو. آمد. بالاخره آمد. شاید یکی دو سالی بود که این طور نیامده بود. یک دست بزرگ و سیاه شقیقه هایم را فشار می داد، می کوبید. می زد به جمجمه ام. پشت پلک هایم انگار یک میله فرو کرده باشند. چشم هایم را نمی توانستم باز کنم. تهوع داشتم. همین طور که آمده بود و داشت جای خودش را توی سرم باز می کرد. چهارتا استامینوفن خوردم. کدئین نداشتیم، معمولی خوردم. فرقی نمی کند. اتاق دور سرم می چرخید. چشمهایم درد می کرد، شقیقه هایم داشت از زورِ درد می ترکید...

به خودش گفتم: "یک فکری به ذهنم رسید؟"  گفت: "هان؟!"  گفتم: "اگر این چهار تا هم اثر نکرد سَرم رو از ابرو به بالا می بُرم می زارم کنار تخت"  گفت: "باشه..."

صبر کردم، درد کشیدم، ناله نکردم، گریه کردم. خوابم نبرد، صبر کردم، هی کوبید، درد سیاه بود، زور داشت، عصبانی بود. شما یادتان باشد هر وقت درد در زد، در را باز نکنید. درد همیشه دروغ می گوید و دروغ درد دارد. خیلی زیاد. نوک دماغم قندیل بسته، گفتم تق شکست. بعد پاییز شد، پاییز غمگین ست، این را یادتان باشد. در را باز نکنید. زیر تخت قایم شوید، خودش خسته می شود می رود. هر کس که دروغ بگوید مثل اشک از چشم می افتد. یکی از چشم چپ، یکی از چشم راست. از چشم من هم افتاد. سُر خورد رفت تا زیر گردنم. نگاه کن. نه شما که نمی توانید نگاه کنید، چون من پشت مانیتور هستم. پشت مانیتور جای خوبی نیست. تاریک و سرد ست و آدم اینجا تنهاست و آدم از درد و گریه می خواهد بترکد. آخر ما هم بعضی وقت ها آدمیم.

توی سرم خر محشری ست. بازار مسگرهاست. همه می آیند و می روند. حرف می زنند. چکش دارند و روی مس می کوبند. وِر می زنند. من هم حرف می زنم، خودش هم حرف می زند. اما توی سرم، من صدا ندارم. من مجبورم گوش بدهم. چون دست و پاهایم سست ست. صدا می کنم بهار، بهار...هیچ کس خانه نیست. مانی هست. او هم روی پاهای من خوابش برده و پاهای خودم هم خوابش برده. در همین حین که همه حرف می زنند و من می گویم خفه شو، و آن ها خفه نمی شوند می روم و یک مفنامیک اسید می خورم. می دانم برای سردرد خوب نیست اما فرقی نمی کند...

می روم زیر لحاف، مانی هم مثل یک آتروپات متحرک می خزد زیر لحاف. اینجا شب ها سرد ست و آدم تن اش مور مور می شود و استخوان هایش یخ می زند. شب ها آدم دلش گرما می خواهد و یک تخت یک نفره و دست هایی که آرام نوازشش کند. اگر یک نفر دست اش را می گذاشت روی پیشانی ام سردردم خوب می شد. می دانم که خوب می شد. کسی نیست. مانی هم بچه ست، بلد نیست که آدم را ناز کند. تازه لوس هم هست و او می خواهد که من نازش کنم.

به خودش گفتم: "حالا چی کار کنیم؟ اگر زنگ زد و خواست کلید رو بیاره چی؟"  خودش گفت: "اس ام اس بده بگو نیاد."  برای خودش که فرقی ندارد، اصلا به هیچ جایش نیست. من اما برایم فرق دارد. فرق از وسط، از چپ ولی به من فرق از راست بیشتر می آید. این جور که موهایم می ریزد روی چشم هایم...

به حرف اش گوش کردم. گفتم: "نیا، فردا خودم می آیم کلید رو می گیرم."  گفت: "نه، می آیم. تا یک ربع دیگه."

ساعت دوازده شب بود، و یک ربع بعد می شد دوازده ربع ولی باز هم شب. چاره ای نبود، راهی نبود، پس باید می رفتم و رفتم...و رفتم...

توی دارو ها گشتم و گشتم...دیازپام پنج...یک طرف پوست اش صورتی ست و طرف دیگر قهوه ای. سه تا از دندان هایش افتاده، دوتا بالا، یکی پایین. آلمینیوم ور آمده، همان جایی که دندان هایش افتاده. یکی می خورم. دراز می کشم. یک ربع بعد می شود و شب هنوز شب ست. دیازپام سردرد شما را خوب نمی کند. اما کارهای خوبِ بهتری می کند. چشم هایتان را خمار می کند و آنقدر لَخت می شوید که همه چیز از شما رها می شود. درد اما می ماند، آن ته مَه ها...پشت پستو...دیازپام همه ی نا ها را بر می دارد، ناآرام می شود آرام، ناخوش می شود خوش. حرکات تان کُند می شود و چیزها جلوی چشم هایتان کِش می آید و وسایل خانه از پنجره بیرون می دوند و دیوارها دور می شوند و بعضی چیزها را تار می بینید انگار که چشم تان را نیمه بسته باز نگه دارید یا نیمه باز ببندید...فرقی نمی کند...خودم را توی آینه نگاه کردم. افسردگی دیدم و شکست. لب هایم سرخ بود، همیشه وقتی گریه می کنم لب هایم انگار داغمه بسته باشد، سرخ می شود و چشم هایم خمار، زور می زنم بازشان کنم، دُرشت شان کنم، نمی شود. حیف آن همه زوری که زدم. لباس می پوشم. بنفش. همه چیز بنفش...توی آینه آسانسور خودم را نگاه می کنم، توی پلک هایم بنفش و چه خوب که شب ست.

توی شب خیلی چیزها نیست می شود و نابود...نیست می شود و نابود...همه بر باد، نیست می شود و نابود...

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۹ساعت 15:27 توسط الف |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر