دوست داشتم اسم این کوهها را بدانم. یکی که نیستند، رشته کوهها احتمالا. جملهی اول را چند ماهیست زیر لبم تکرار میکنم، وقتی از همین جادهی پر پیچوخم با کوههاش، درختهاش و آن مِهی که معلوم نیست از آلودگیست یا واقعا ابرها اینهمه پایین آمدهاند و روی شهر را پوشاندهاند، رد میشوم: «دوست داشتم اسم این کوهها را بدانم.» میدانستم وقتی بههرحال یک روزی نوشتم، این جمله اول خواهد آمد. راستی اما چه فرقی میکند من اسم همهی درختها و همهی پرندهها را هم نمیدانم و اسم خیلی چیزهای دیگر را. فرقش این بود میشد اسمش را بیاورم، مثلا یکجایی بگویم، به کسی که نه، بنویسماش، بنویسم: «از کوه فلان که رد شدم آن سگ را با سینههای آویزانش دیدم که زمین را به دنبال غذا میگشت و بو میکشید و بهش غذا دادم، یا دقیقا وقتی از این کوه پیچیدم برف شروع کرد به باریدن، از آن برفها که آهسته و رقصان پایین میآید و باریدنش توی هر نوری زیباست، یا بنویسم پشت همین کوه بود که بدن لهشدهی آن روباه زیبا را دیدم که دمش مثل چیزی فریبنده و زیبا، اما تلفشده و قدرندانسته پهن شده بود روی آسفالت، بنویسم زدم کنار، پیاده شدم، بنویسم میخواستم از وسط جاده بکشماش کنار، که بدنش مثل ورق کاغذ نچسبد به آسفالت، ولی ماشینها تندتند از رویش رد میشدند و من صدای خرد شدن استخوانش را شنیدم، بنویسم صدای خرد شدن استخوان یکی از بدترین صداهاست، بنویسم دقیقا کنار همین کوه بود همین کوهی که کاش اسمش را میدانستم.» حتما ترکیب اسمش با چیزی که میخواستم بنویسم زیبا میشد.
توی همین جادهای که از بیست سالگی با ماشینهای مختلف تویش رانندگی کردهام، صبح، شب، نیمهشب، دم صبح، هر ساعتی، هر فصلی، جادهای که حالا حتی دستاندازها، گودالها و شکستگیهای آسفالتش را از حفظم و همانطوری که بابا یادم داده دوتا چرخ جلو را میاندازم وسط چاله و ردش میکنم، میروم تا برسم به خانه.
توی پیچها باید به مرکز دایره نزدیک شد و پا را از روی ترمز برداشت. اینها چیزهایی نیست که هرکسی بتواند یادت بدهد، فقط یک راننده که سالها پشت ماشین نشسته میداند که سر پیچ نباید ترمز کرد، جان ماشین گرفته می شود و خطر دارد، ممکن است حتی ماشین کامل بچرخد و ناگهان نور ماشینهایی که به سمتات میآیند پرتاب شود توی چشمهات. قبل از رسیدن به پیچ یا دستانداز باید ترمز گرفت، نه ناگهانی، بلکه تکهتکه و کوتاه، میروم تا برسم به خانهی تاریک و نمورم که دیوارهای سنگیاش مثل قلعهای فراموششده بالا رفته تا نوک آن درختی که شاخههاش را از آن طرف دیوار خم کرده توی حیاط. توی همین جاده میروم و آن چند کیلومتری که جاده تاریک و بیچراغست من مثل بقیه نوربالا نمیروم، فقط کافیست به خط سفید کنار جاده نگاه کنم و کمی خم شوم روی فرمان که حیوانی توی جاده نباشد و نور ماشینهای روبهرویی چشمم را نزند. من همهی پیچهای این جاده را از حفظم. توی این جاده که میروم از رانندگی بقیه میتوانم بفهمم که مهماناند یا ساکن همینجا، اول حدسم را میزنم بعد به پلاک ماشین نگاه میکنم و همیشهی خدا درست حدس میزنم. مثل بیشتر وقتها که درست حدس زده و درست فهمیده بودم ولی به خودم اطمینان نداشتم، یا شاید دلم نمیخواست چیزی که میدانستم را باور کنم. آنهایی که مال این جاده نیستند محتاط و آرام و با نور بالا میروند، سر پیچها غافلگیر میشوند، دستاندازها را نمیبینند و ناگهان ترمز میکنند، من ولی توی این جاده پرواز میکنم، پرواز. مثل کف دستم با من آشناست.
تنها چیزی که توی این جاده ناراحتم میکند سگها و روباهها و به ندرت گربههای له شدهی وسط جادهاند. تنها و غریب افتادهاند وسط جاده و بیمروتها زدهاند و رفتهاند. ماشینهای بعدی هم بیتفاوت از رویشان رد شدهاند. شده چیزی تخت و له از پوست و مو. دیدم که بدن کوچک جانوری چندماهی کنار گاردریلها افتاده بود. دیدم که چهطور زیر آفتاب و باران بدنش کمکم تحلیل رفت و آب شد و فقط مانده بود یک پوست که با رد شدن ماشینها از کنارش هنوز باد میافتاد توی موهای زیباش. من این جاده را از وقتی که نه گاردریل داشت، نه چراغی نه حتی خطی کنار یا وسطش میشناسم. آنموقعها این جاده بکر و زیبا و دنج بود. غریب و دور. سبز بود و رودخانهی کنار جاده میخروشید و تاب میخورد و صداش با آدم همراه بود. حالا که نصفش را چراغانی کردهاند اینجا شده پاتوق آدمهایی که چندساعتی فرار میکنند از شهر. ولی من اینبار دیگر یک فرار تمام و عیار کردم، از شهر به روستا، به روستایی دورافتاده که پیچتابهاش با رودی که حالا فقط یک باریکه آب تویش مانده یکیست.
از کنج عزلتی که توانستم با زحمت زیاد برای خودم بسازم راضیام، اینجا فکر میکنم دیگر کسی دستش به من نمیرسد که بتواند قلبم را خرد و خاکشیر کند و چشمهام را به اشک بیاندازد. تا وقتی گربهها و درختها و کوهها و همین رود هست دلم خوش است به اینها. دل بله، خوش است ولی سرد و خاموش. و همچنان در این سن و سال مشغول «خالی کردن عقدههای شخصی»ام با نوشتن و نقاشی کردن. قلبم فروغ تابناک آتشیناش را از دست داده، مثل شمعی که توی باد به هرحال هرچهقدر بسوزد یک روزی خاموش میشود، اما ایستاده، هنوز ایستاده، و منتظر شعلهای و جرقهایست تا باز هم نور بیافشاند از خودش. آنهایی که پدر و مادر و پول دارند این چیزها را نمیفهمند، نمیفهمند که چهطور آدمی که محبت ندیده سالها و ذرهذره همه چیز برایش میشود عقده. اما همینها موقع حرف زدن از فلان هنرمند معروف خوب بلدند شاهکارهایش را به عقدههای شخصیاش نسبت بدهند و بهبه کنند. اما حقیقت چیز دیگریست. هنرمندی که رنج نکشیده باشد طبل تو خالیست و البته هرکسی که رنج کشیده باشد هم حتما هنرمند نیست. و من سالهاست که صلیبم را به دوش میکشم.
خیلی وقت است فهمیدهام آدمیزادها ارزش محبت و صداقت را ندارند. تنهایی سپر من است در برابر همهی رنجهای بیهودهی این دنیای خاکی.
حالا یاد گرفتهام از خودش مواظبت کنم و قدرش را بدانم و پنهانش کنم، مثل یک گنج گوشهی سینهام، و نور لرزانم را روشن نگه دارم، با دستهای که سر انگشتانش همیشه یخ زده و دور شعله را گرفته به محافظت از باد و نورش هیچجایی تابیده نمیشود غیر از توی چشمهای خودم. آخر اسمم همین است و شاید چارهای غیر از این هم نیست برای من.
این پرندهی زیبا اولین مهمانی بود که توی این خانه از نزدیک دیدمش. چند روز از فروردین گذشته بود و من تازه همهچیز را چیده و تمیز و مرتب کرده بود، هنوز گربههای این کوچه را حتی ندیده بودم. نشسته بودم توی اتاق کارم، چهقدر خوشحال بودم اتاقی جدا برای کار کردن و نقاشی کردن دارم، حالا چند ماه دیگر احتمالا مجبورم در و دیوارهای همین اتاق را رنگ کنم که صاحبخانهیِ نامرد که توی تمام این یک سالونیم بهخاطر چندتا گربهیِ توی کوچه که چشم بهراهِ غذا دادن من هستند هر اذیت و آزاری توانست کرد، به بهانهی لکهها و رنگهای پاشیدهیِ روی دیوار از پول پیشم کم نکند. خلاصه نشسته بودم وسط همین اتاق که از همهیِ جاهای خانه هم سردتر است و زمستان با کاپشن و شال گردن میشد فقط نقاشی کرد، چون بخاری ندارد و آن یک بخاری خانه هم این طرف را گرم نمیکند، نشسته بودم زمین چون هنوز آن راحتی پارهی قدیمی را نیاورده بودم توی این اتاق، یک چیزهایی هم دور و برم بود، کاغذ بود، پارچه بود رنگ بود، و مثل چی باران میبارید. اصلا آن سال عید همهاش خیسی و سردی بود. و من گنگ و گیج و دلتنگ بودم. از این که جایم عوض شده بود پر از ترس بودم، به منظرهی پنجرهها عادت نداشتم، دلم درختِ بهام را میخواست و گربههای خانهی قبلی را، نمیدانستم چه کار کنم، توی نقاشیهام چه کار کنم، چهطور توی این محلِ به این شلوغی با این همه آدم دوام بیاورم. یادم نیست نقاشی میکردم یا چی ولی صدای بال زدن تندی را شنیدم و سرم را که بالا آوردم دیدم این پرندهی زیبا با خالهای صورتی روی پرهای براقِ سیاهش با نوک نارنجی رنگش، که کیفیت دوربین من توانِ به تصویر کشیدن زیباییاش را نداشت پشت پنجره نشسته. دوربین کنار دستم بود عکس را انداختم و یک ثانیه فقط، شاید کمتر از یک ثانیه دیدم که توی چشمهام نگاه کرد. من از اینکه حیوانات صاف توی چشمهام نگاه کنند خیلی خوشم میآید. باید با حیوانات اُخت باشی تا بدانی این کار را با همهی آدمها نمیکنند. من هم این کار را با همهی آدمها نمیکنم. یعنی نمیتوانم، نمیشود توی چشمهای همه نگاه کرد. من سعی میکنم بیشتر لبهاشان را موقع حرف زدن نگاه کنم، راحتتر است. من نگاه این پرنده به خودم را دیدم، انگار خودم خودم را میدیدم. از پشت پنجره، از آنجایی که سرد و خیس و تنها بود، شاید هم گرسنه. چون آن بیرون این که هوای خودت را داشته باشی سختست، غذا هم به راحتی به دست نمیآید و برای هر چیزی که به دست میآوری چیزی از دست میدهی. و بعضی وقتها چارهای نیست فقط باید «گذاشت و رفت». توی دلم نوری روشن شد. نوری که هربار توی چیزهایِ کوچک دیگر هم میبینمش و میدانم اوست که برایم میفرستد، همانی که «گَرَم تو دوستی از دشمنان ندارم باک».

دارد میشود یکسال که توی این خانهام و تازه دارم به اینجا عادت میکنم هرچند هنوز توی خوابهام توی آن خانهی حیاطدار هستم با آن درخت بِه و انگور که تصویرش توی خواب و کابوس کجوکوله و خاموش است. دارم به نورِ مهگرفتهی اینجا، به سروصداش، به گربههاش، به کلاغهاش، به درختان بلند و خانههای قدیمی این خیابان عادت میکنم. اینجایی که هستم چند خیابان با جایی که اولین بار توی تهران در آن تنها زندگی کردم فاصله دارد. فقط اینکه هفده سال گذشته. از آن روزی که دم غروب پردههای اولین اتاقی که توی تهران داشتم را کشیدم کنار و انبوه ساختمانهای خاکستری و مِهی که روی شهر بود و یاد امیر با آن چشمهای گریانش قلبم را ترکاند.
از طوفانها و سیلابها گذشتهام، قلبم بارها شکسته، دروغها دیدهام، نقابها، بسیار آدمهای قلابی، حرفهای الکی، قولهای پوچ، از یارها، یادها و دوستان، از کارها، بارها و غارها بیرون آمدهام و حالا تنهای تنهایم. من این حرف کیارستمی را باور کردهام که میگفت «همانطوری که درخت در تنهایی درختتر است، آدم هم در تنهایی آدمتر است. چون آدم در تنهایی به خودش دروغ نمیگوید.» برای همهی اینهاست که به خودم افتخار میکنم. به اینجایی که هستم، به آدمی که تبدیل شدهام و چیزهایی که دارد شکل جدیدی پیدا میکند. هنوز روح کودکانه، ساده و مشتاقم را دارم، هنوز توان این را دارم که مثل یک نوجوان دوازده ساله از شادی بالا و پایین بپرم و از هر چیزی که خراشم میدهد به گریه بیافتم. حس میکنم بعد از سالها زندگی یک ورق سفید خوشگل برایم رو کرده، ورقی که دست خودم است و هر چه بخواهم میتوانم رویش بکشم. هنوز به معصومیت، به خوبی، به زیبایی و راستی وفادارم. به اصالت، به صداقت. مثل یک خانهی قدیمی، خاکگرفته، پرت و دورافتادهام. با راهپلههایی چوبی، خراطی شده با نقشونگار مشوش، با حیاطی پر از درخت، پر از آفتاب و سایههای ترسناک، با پنجرههایی که شب و روز و باد و باران و آفتاب را دیدهاند، با اتاقهایی خالی که صدا تویشان میپیچد ولی گرم و اسرارآمیزاند.
کیفیت قاپیدنیست، مفت دست کسی نمیرسد و من همیشه سعی کردهام لحظههای روشن و پرنور را از زندگی بقاپم. هرچند که زندگی با من خسیس بوده اما به قول سلین «از زندگی تکههایی نصیبم شده، تکههایی ناب.»
موهام حالا به همان کوتاهیست که وقتی هجده سالم بود و آمدم تهران، فقط رنگش عوض شده مثل خودم که در این سه چهار سال عوض شدم. میتوانم ببینم توی چشمهایم خشم و غم خوابیده، و اگر حواسم نباشد لبهام حالتی از بیزاری، خستگی و بهت به خودش میگیرد، چروکهای دور چشمهام بیشتر شده. به لاغری همان موقعهام و هنوز لباسهای هفت هشت سال پیشم را میپوشم، توش و توانم کم شده و حرکاتم آرام و کند است. قلبم سرد است و دیوارهای دورم بلندتر شده، پنجرهها را بستهام، درها را قفل کردهام و توی خودش غرق شدهام.
او با خودش تنهاست، آنطور که از مادر زاده شد. همینطوری هم بهتر است، با خودش که وفادارترینست. لبخند بینقص زیبایش را هم گذاشته روی طاقچه، برای مردم، برای روز مبادا، برای آنها که دلشان چرب و کلفت و تاریک شده و به هر حال باید چیزی از او بکنند و ببرند، دست خالی زشت است. پس بخند باباجان، این قیافه را به خودت نگیر!
ساعت پنج صبح است، رفتهها خوابند و ماندهها بیدار. نیمههای شب یا گرگومیش صبح، فرقی نمیکند، او برای رفتهها و مردهها، برای ماندهها و غرق شدهها، برای همهشان دعا میکند. شمع کوچش را میگذارد کنار پنجره و زانو میزند، برای آنها که شکستند و رفتند و بردند و کشتند و مردند و خوردند و زدند و پاره کردند و له کردند و یادی نکرده و اشکی نریخته و خداحافظی نکرده دور شدهاند و دیگر سایهشان روی دیوار نیست.
و همینطور برای دل شرحهشرحهی خودش، نازی، نازی دختر کوچکم.
دوستی بذریست، دانهای کوچک و براق، که میکاریاش توی خاک، میشود نهالی ظریف و شکننده و نازک که به سختی و صبر به بار مینشیند و اگر واقعی نباشد با یک باد، نه حتی فوت کوچک از بین میرود. دهقان به تجربه یاد میگیرد که هر خاکی برای هر گیاهی مناسب نیست، حالا اگر صبح تا شب هم پایش آب بدهی و خاکش را عوض کنی و کود بدهی و مراقب باشی که آفتاب بگیرد و زیاد خشک نشود زیر نور، باز هم ممکن است اولین باد پاییز درجا بخشکاندش. اما خوب همیشه فصل بهار نیست و پاییز و زمستان هم هستند و میآیند و درختها هم باید بار سبک کنند. من هم مثل درختی که برگهای خشکیدهاش را میتکاند توی باد باید تکان بدهم خودش را و این وسط چندتایی هم شاخهی خشکیده و برگ پوسیده میافتد از درخت و هیچکسی هنوز نمیداند که درختها هم عزادار برگها و شاخههای مُردهشان میشوند یا نه. دهقان به تجربه یاد میگیرد که کِی فصل کاشت است و کِی فصل برداشت. یاد میگیرد که باید به تن باد و آب و آتش و خاک و نور و هوا خیره بود و رها بود اما نه سرگردان، بلکه سوار.
خوشبختی وظیفه نیست و زندگی مبارزهی هر روزهست. صاف زل زدن تو چشم ترسها، تو چشم بدترینهاشان و بعد دستوپنجه نرم کردن و هزاربار پشت را با خاک و سنگریزه زخم کردن. زندگی سیلی خوردن هر روزهست و دوباره صورت را صاف جلوی مشتهاش گرفتن و جا خالی ندادن. زندگی بعضی وقتها نیمههای شب و دمدمای صبح از خواب پریدن و یکتنه با لشگر غم جنگیدن است، بیسلاح و سپر و خسته و خاکآلود. بعضی وقتها تماشا کردن خورشید است وقتی از لابهلای همین درختِ بِه جلوی پنجره عبور میکند و میخواهد خودش را برساند به من. زندگی شمردن قطرههای باران است توی باد اردیبهشت. زندگی بعضی وقتها زور زدن برای فراموشیست. برای از یاد بردن. زندگی دست کشیدن به دیوار است توی ظلمات شب و بعضی وقتها افتادن توی چاه بیتَه و دوباره بلند شدن. زندگی بعضی وقتها بیرحم است. ولی زیبا هم هست. ساده و زیبا. و خوشا به حال آن درختی که فارغ از فصل و سرما و گرما و نور و تاریکی، هر روز پایینتر برود و ریشههاش بیشتر فرو بروند توی خاک. و عاقبت دل به تنهی سبزی خوش است که هر روز ضخیمتر و محکمتر میشود و چه کسی به خط و خال ناخوش روی تنه نگاه میکند وقتی این همه ساقه و برگ سبز دارد یک درخت؟! سیوسه سالگی آرامم میکند و خوشبین که باید رفت و جاری شد و نایستاد. سیوسه سالگی دارد من را با خودش با همهی خودم آشتی میدهد، با همهی چیزهایی که توی دستهام دارم و اینها را دیگر هیچکسی نمیتواند از من بگیرد چون مال خودم است و مال خودش.
تو دیگر در این دنیا نیستی. دور بودی و حالا دورتر شدهای. همهی این سالهایی که ندیدیمت که حتی عددش خاطرم نیست امید داشتم که یک روز بلند تابستان دوباره میبینمت و صورت نرم و چروکیدهات را دوباره میبوسم و دستهای خشک و چرمینات را توی دستههام میگیرم. تابستانهای تمام بچهگیام در خانهی زیبای تو گذشته. تو بیشتر وقتها از مادر خودم برایمان مادرتر بودی. من تو را همیشه با همان خانهی دلباز و بزرگ دو طبقه و با آن حوض کوچک آبی وسطاش به خاطر میآورم. نقش و نگار کاغذ دیواریهای خانهات هزارتوی تمام نشدنی من بود. آن دوتا در دو لنگهی چوبی سبزآبی که به حیاط و بیرون باز میشد، دیوارهای آشپزخانهات که تا نیمه آبی بود، پنجرههای اتاقهات که چوبی و دو لنگه بود، بوتهی یاس کنار دیوار، کوبهی آهنی روی در که خودت همیشه دوبار میکوبیدیاش و آن همه گربه و از بین همهی گربههات جیران کودکیام را مثل قصههای توی کتابها رنگی کرده بود. هر کس را به اسمی صدا میزدی و کمتر میشد که به اسم خودش صدایش بزنی. به من میگفتی آریباری، به بهار بارباربوشه، به امیر میگفتی امیروزیر و گربهات جیران را میجان صدا میکردی. این فرش دستبافت نارنجی یادگار تو است. و اینکه من گربهها و حیوانات را دوست دارم به خاطر خوبی و مهربانی توست. عاشق گربهها بودی. همیشه توی خانهات بودند زیاد یا کم. همهشان اسم داشتند. نگران همهشان بودی اگر میرفتند و نمیآمدند. هیچوقت دو سه روز بیشتر از خانه بیرون نمیرفتی مبادا گربههات گرسنه بمانند. از غذای خودت میزدی و به آنها می دادی. هزاربار دیده بودم از بیرون که میآمدی اول غذای آنها را میدادی بعد خودت غذا میخوردی. قسمت نشد تو هیچوقت مانی و مزدک و بقیهی گربههایم را ببینی ولی از مامان که شنیده بودی گفته بودی به آرزو بگو خودش را مثل من درگیر گربه نکند. با خنده گفته بودی چون میدانستی دیگر دیر است و من مثل تو شدهام. آن روزی که توی کما بودی و من از ترس مواجه شدن با بدن نحیفت بالای سرت نیامدم به بهار سپردم که توی گوشت بگوید مامانبررگ نگران نباش ما رفتیم به گربههات غذا دادیم. چون خوب میدانستم چقدر نگران همان گربهی سیاهی بودی که توی خانهات بچه به دنیا آورده بود. میدانم که پنجاه سال تنها بودی و تنهایی چهطور آدم را خرد و خمیر میکند. تمام دلخوشی و شادی دنیات گربههات بودند و بعد نوههای بیمعرفت و فراموشکارت. فقط خوشحالم که سربلند رفتی و محتاج هیچکس نشدی و آنطور که میخواستی زندگی کردی. موهات را همیشه میبافتی و یکدست سفید بودند و من این بافتن مو را هم از تو یاد گرفتهام. چند سالی بود که یک چشمات آبی شده بود از آب مروارید. میجان هم سفید بود و یک چشماش آبی بود و آن یکی سبز و من تا زنده باشم هرجا گربهی یکدست سفید ببینم به یاد تو میافتم. عاشق انگور سبز بودی و همیشه پشت تلفن میگفتی که فصل انگور شد بیا. و من امسال هنوز انگوز سبز نخوردهام ولی میدانم که حتما میروم میگیرم و به یاد تو انگورهای سبز براق را سیر نگاه میکنم. غذاهات را تند میکردی و بهار هم این را از تو دارد. عاشق بادمجان بودی و توی همهی غذاهات میزدی و امیر هم این را از تو دارد. ببخش که این همه فصل انگور آمد و گذشت و من نیامدم. ببخش که کنارت نبودم. ببخش که من هم مثل همه تنهایت گذاشتم. ببخش مامان بزرگ که آریباری کوچک تو نوهی خوبی برایت نبود. به قول تو که آخر تلفنهات همیشه میگفتی اوزون توشماسین. دوستت دارم و خوب میدانم که تو تمام نمیشوی حتی اگر دیگر اینجا نباشی.
شمردهام، سهبار خودت را نشان میدهی. تمام و کمال نیست ولی برای من کافیست. سه بار از همان جایی که جاده شروع میشود و هربار سر یک پیچ بزرگ که میپیچد دور کوه توی آینهی جلوی ماشین خودت را نشانم میدهی. میافتی توی شیشهی عقب و من از آینهی جلوی روم نگاهت میکنم، با آن همه چراغ و نور و زرق و برق. اگر میتوانستی آن همه داد و فریاد و سر و صدایت را هم هوار میکردی پشت سرم. ولی صدات از پشت این کوها به من نمیرسد. سر اولین پیچ بزرگ، همانجایی که بار اول انگار با وحشت و اندوه میافتی توی آینهی جلو، درست همانجا هوا ناگهان رقیق میشود. باور کن اغراق نمیکنم، هوا واقعا رقیق میشود و یک پنجهی پر زور از بیخ گلویم پس میرود و تازه میشود نفس کشید، بلند و عمیق. همانجاست که اولین سیگار را روشن میکنم و پاهایم را از روی پدالها برمیدارم و میگذارم ماشین خودش آرام پیچها را بپیچد و راه خودش را برود، عجلهای نیست، با یک دست هم میشود فرمان را نگه داشت. همینطور که آرام پشت سرم میمانی و تصویر لرزان نورها و چراغهایت را توی آینهی جلو تماشا میکنم از تو فرار میکنم و چه خوش که اینبار نمیتوانی دنبالم بیایی. یک فرار تمام و کمال. از تو و همهی خیابانها و کوچهها و همان چهارتا دار و درخت و چیزهایی که دیگر نداری. آسمانی که از دست دادی و هوا، هوا...از تو فرار میکنم، از همهی خاطرهها، خوشیها و ناخوشیها، از آدمهای مریض احوالات، از نفسی که نداری، از کابوسها، کابوسها...آن دوبار دیگر زورت مثل بار اول نیست، رمق نداری و فاصله حالا دارد بیشتر میشود. نورها و چراغهات کاری از دستشان برنمیآید. دوبار دیگر خودت را توی آینههای ماشین نشانم میدهی و بعد تمام. تمام میشوی. انگار هیچوقت نبودهای. پشت سرم فریاد بزن خدانگهدار. من هم سرم را تکان میدهم، خدانگهدار...
چند هفتهی پیش لپتاپ خراب شد. همینطوری یکهو صفحهاش سیاه شد و بعد دیگر هیچی. شب میم آمده بود و قرار بود عکس گربهی سفیدی را توی لپتاپ نشانش دهم که پاهایش را با تفنگ ساچمهای زده بودند و قرار بود پول جمع کنیم برای عمل. نشد عکس را نشانش دهم ولی پول جمع شد و گربهی سفید عمل شد و پاهایش حالا دارند بهتر میشوند. اولش فکر کردم که خب یک چیزیش شده، لپتاپ را میگویم و بعد خودش حتما درست میشود. خسته بودم از مجازیجات خزعبل و آدمهای ملّون، چند روزی سراغش نرفتم به خیالم که میخواهد استراحت کند یا میخواهد استراحت کنم. بعد دیدم که نه مثل اینکه نمیخواهد خودش درست شود. از چند نفر پرسیدم و هر کاری میشد کردم که بشود بروم توش و چیزهام را بردارم. چیزی هم که نبود. فقط داستانها، داستانها. هر کاری کردم نشد، داشتم کمکم دلشوره میگرفتم. توی خانه راه میرفتم و به بهار میگفتم: "بهار داستانا، اون داستان آخری!؟" بهار هم همهاش میگفت: "بابا درست میشه، کی گفته قراره داستانا بپره؟!"
روز چهارم که از خانه زدم بیرون دیدم یک گربهی سیاه زیر چرخهای ماشین من مُرده. یک بچهگربهی چهار پنج ماهه، سیاه با چشمهای سبز. نشستم وسط کوچه و سیر نگاهش کردم. فکر کردم شاید من زدهام و خودم نفهمیدهام. دیدم شاگرد بقالی دارد نگاهم میکند. رفتم و پرسیدم: "آقا این گربه از کی اینجاس؟" گفت: "از امروز صبح." مطمئن شدم که من نزدهام چون چند روز بود که اصلا ماشین را جابهجا نکرده بودم. هر کاری کردم کسی پیدا نشد بیاید کمک کند خاکش کنیم. کلاس داشتم و دیرم شده بود. گرم بود و نفسم داشت بند میآمد و فکرم درست کار نمیکرد و قلبم تند میکوبید. شاگرد بقالی گفت: "بندازش تو سطل." گفتم: "گناه داره." گفت: "این که دیگه مُرده!" مُرده بود. با دهان باز و چشمهای باز و یک مگس داشت میرفت توی تخم چشمهاش و میآمد بیرون و بدنش خشک شده بود. برش داشتم گذاشتماش توی یک کارتن و گذاشتماش توی سطل. توی ماشین که نشستم دیدم دستهام دارند میلرزند.
عصر توی کلینیک دامپزشکی بودم و گربهی سفید داشت جراحی میشد. الف یک گربهی سیاه و سفید پیدا کرده بود که با ماشین تصادف کرده بود و پاهاش حس نداشتند. عکسبرداری که شد معلوم شد ستون فقراتش شکسته و برای همیشه فلج شده. دکتر گفت: "راحتش کنید، این خوب نمیشه و چون حیوون آرومی نیست کسی هم نمیتونه ازش مراقبت کنه." الف داشت گریه میکرد و رد ریمل افتاده بود روی صورتش. گربهی سیاه و سفید را که بیهوش بود بغل کرده بود و داشت دست میکشید به پاهاش و زل زده بود به دیوار روبهرو. من رفتم توی اتاق که اشکهام دوباره شروع نکنند به پایین آمدن که اگر میآمدند بعدش سردرد بود و بیخوابی. الف آستین مانتویم را کشید و همانطور با صورتی که خیس بود و روی گونههاش سیاه شده بود گفت: "آرزو، من نمیتونم." بعد با بغض در کلینیک را نشان داد، که میخواهد برود و با اشاره سر گفت: "تو میمونی بالای سرش؟!" گفتم: "میمونم، تو برو" قلبم داشت پارهپاره میشد. میدانستم که چهطور این کار را میکنند. اول یک آمپول خوابآور تزریق میکنند و بعد دارویی که قلب را از تپش. از تپش. از تپش...
بالای سرش بودم، خواب بود و سینهی سیاه و سفیدش بالا و پایین میرفت و من داشتم صورتش را نوازش میکردم. آمپول را تزریق کردند. وقتی سرنگ خالی شد دیدم سینهاش ایستاد. بیحرکت. چند ثانیه قبل داشت روی میز معاینه نفس میکشید و حالا دیگر نفس نمیکشید. نفس نکشید. بدناش را گذاشتند توی یک کیسه ی زرد و دادند دستم. گفتم: "من با این چیکار کنم؟! یکی بیاد کمک خاکش کنیم." گفتند: "ببر بندازش توی سطل." با همان کیسهی زرد گذاشتماش توی سطل. توی ماشین که نشستم دیدم دستهام دارند میلرزند.
شب ف زنگ زد که یکی از دوستانش میتواند لپتاپ را درست کند. آمد و محبت کرد و لپتاب را برد و گفت دوستش گفته شاید اطلاعاتت بپرد. لپتاپ را که برد نشستم و گریه کردم. برای داستانها، برای گربهها، برای چیزهایی که نمیشد دیگر نوشت. یعنی من نمیتوانستم. این آخری را میگویم، همین داستان آخری، که همهاش از بهار بود و بیمارستان و مریضی و آن شبهایی که پوست کندم، که پوست کندیم. دیدم شاید همینجا همهاش تمام شود و برود. نوشتن. نوشتن برای من تمام شود و شاید دیگر نتوانم بنویسم، یعنی آن داستان را دیگر نتوانم بنویسم. میدانستم دیگر نمیتوانم. یعنی آنجوری که بود نمیشد. گفتم اگر قرار است اینطوری تمام شود بگذار بشود. نشسته بودم منتظرِ ضربهی آخر که بکوباند توی صورتم. بعد دیدم که نه، به همین سادگیها نیست. دیدم که من دهقانم و نوشتن کدخدای من است. اوست که میگوید کجا را شخم بزنم، کی بذر بپاشم، کی بچینم و بردارم و دسته کنم و بگذارم کنار. دیدم که فقط کدخداست که میداند آب از کدام باریکه راه باز میکند توی زمین خشک. مشتم را باز کردم و دیدم فقط همین یکی مانده. دیدم که تنها چیزی که به حالم فرق میکند نوشتن است. اینکه بتوانم بنویسم. و نوشتم. و مینویسم. همهاش را. حتی اگر تمام پوستم زخم شود و مثل کاغذ ور بیاید. دیدم که همیشه بلند شدهام و بلند میشوم و صورتم را باز هم همانطور سخت میگیرم جلوی مشتهاش که بکوباند و او هم اول قصهشناس دنیاست و میکوباند که همیشه کوبانده بیهیچ رحم و مروت.
ندیده همهاش را خیال کردهام. خیال میکنم. ترسِ توی گونی ریختهی بیریخت بیخریدار شده دیگر. پای چشمهای بنفش را توی آینه نمیبیند که به درک. و خیال آن چنگالهایی که همینطور تیز توی هوا بالای سر آدماند. بعد برو شبها خطهایِ سفید وسط خیابان را بدوز به هم. آخرش هم سر صبر بنشین پوست کنار ناخنهات را بِکن که خون شیار باز کند روی انگشتهای گِرهدار. تفالههای ایستاده روی لیوانِ چای را بشمار ببین کِی مهمان میآید، عکساش باید همین کنارهها افتاده باشد. ولی تو چشمهات را ببند.
حالا خط بر عکس بکش روی کاغذ.
خواب دیدم توی شیب یک خیابان بلند دارم میدوم و لباس سبز ارتشی تنم است، مثل سربازها و موهام باز است. مردم از کنارم میدوند. همه داریم میدویم یک جایی. تکوتوک آدمهایی لباسهاشان مثل من است، تفنگ دستشان است. دست میکنم توی جیبم، توی جیبم خالیست. میگویم حتما تفنگم را گذاشتهام توی پوتینام. دست میکنم توی پوتین پای راست و چرم سفت است و با بندهای محکم پیچیده دور مچ پایم. دستم تو نمیرود. زور میزنم. نه تفنگ اینجا نیست. یک نفر از کنارم میدود دارد داد میزند میگوید: "یه جایی آتیش گرفته، بدوئین، بدوئین!" نمیگوید کجا. فقط میگوید "یه جایی"
من هم دارم میدوم. عرق از پشت گردنم راه باز کرده پایین. چندتا ماشین آتشنشانی قرمز دارند از بالای سرم پرواز میکنند و رد میشوند. مثل هلیکوپتر دارند میچرخند و باله و ملخک دارند. جلوتر چندتا دکل بزرگ برق پیداست. تا ته خیابان همینطور گُلهگُله آدمها دارند میدوند. تو؟! تو هم هستی. توی پیاده رو ایستادهای و لباس سیاه تنت است و داری سیگار میکشی. عینک هم داری همان عینک قدیمی با فریمهای کاچویی بنفش. میخواهم نگاهت نکنم. نمیشود. نگاهت میکنم. میخندی. ولی نه، نمیشود، من دارم میدوم. و میدوم. موهایم خیس شده و چسبیده پشت گردنم. دست میکشم پشت گردنم و بیدار میشوم. بیرون صدای دزدگیر ماشین میآید.