می خواستم در مورد اول مهر و پاییز و مدرسه و این جور چیزها بنویسم. از صدای خِش خِش برگ ها و دفتر مداد های نو و نیمکت های خط خطی...اما نمی دانم چرا اول مهری یادم آمد که امیر، برادرم قرار بود برود کلاس اولِ دبستان...

روزهای آخر شهریور بود و مامان همه ی وسایل اش را جمع کرده بود و با قطار فرستاده بود تبریز. آن موقع من پانزده سالم بود، می رفتم اول دبیرستان و مامان و بابا هنوز از هم طلاق نگرفته بودند. با هم توافق کرده بودند که مامان از پیش ما برود تا کارها زودتر انجام شود...مامان همه ی وسایلی که جهزیه اش بود و خودش طی این سال ها خریده بود جمع کرده بود و کم کم فرستاده بود. خانه ما روز به روز خالی تر می شد. ظرف ها، فرش ها، لحاف ها، بالش ها، تابلو ها و یک عالمه خرده ریز دیگر که نبودنشان بیشتر از بودنشان به چشم می آمد...

ایستگاه قطار اصفهان را یادم هست. من و بابا و بهار کنار هم ایستاده بودیم و مامان جلوی ما. زیر سایه بان سَکو و منتظر بودیم تا مسافر ها سوار شوند. تا دقیقه ها بگذرند. تا مادر برود...

آفتاب روی آسفالتِ داغِ ایستگاه می تابید...بی رحمانه...از زیر چرخ های قطار دود داغ بیرن می زد. سر و صدا و همهمه...من همین تصویر را به یاد دارم. مثل یک عکس. جلوی چشم هایم ثبت شده. ما ردیف کنار هم ایستاده ایم، در یک تیم، یک گروه. و مامان مقابل ما، تنها، منتظر...

مامان و بابا با هم دست دادند و گونه های همدیگر را بوسیدند. بعد به ترتیب نوبت ما بود که دست بدهیم و گونه های مامان را ببوسیم. بعد هم خداحافظ...خداحافظ...هیچ کس گریه نکرد. حتی امیر که آن موقع خیلی کوچک بود و یک لباس سرهَمی آبی پوشیده بود و کفش هایش را روی آسفالتِ داغ می کشید. قطار راه افتاد و خداحافظ...خداحافظ...

توی راه برگشت من پشتِ سر بابا نشسته بودم. از توی آینه چشم هایش را پشت شیشه ی قهوه ای عینک نگاه می کردم. بی تفاوت، سرد، خیره...بابا گفت: "بدونید که برای من هم راحت نیست. آدم ها به هم عادت می کنند. می دونم خیلی سخته اما این طوری برای همه مون بهتره..." این عین چیزهایی بود که گفت و بعد از توی آینه نگاهم کرد. بهار کنار دست من نشسته بود. خم شد روی صندلی جلو و گریه کرد. من هم اشکم سرازیر شد. امیر روی صندلی جلو خوابش برده بود. سکوت بود و آفتاب که بی رحمانه می تابید. و صدای فین های من و بهار که به نوبت و با اندوهی سنگین بالا می کشیدیم. اواخر شهریورِ هفتاد و هفت...

برگشتیم خانه. اتاق ها نیمه خالی، نیمه پُر...ایستاده بودم وسط پذیرایی و زل زده بودم به جایِ خالی یک تابلو روی دیوار...یک تابلوی خیلی بزرگ کوبلن آنجا آویزان بود که حالا دیگر نبود. زن ها و مردهای اشرافی، با لباس های چین دار و کلاه های پَر دارِ بزرگ، کنار رودخانه ای مشغول خوردن و نوشیدن. تابلو آن قدر بزرگ و سنگین بود که جایِ خالی اش روی دیوار بد جوری توی ذوق می زد. ایستاده بودم بین همه ی چیزهایی که نبود و ردِ نبودنشان همه جا مانده بود...ردِ مبل ها روی فرش...ردِ قاب ها روی دیوار...ردِ خاک گرفته ی لیوان ها توی بوفه...

چند روز بعد همان گروه بودیم. من، بابا، بهار و امیر. وسطِ حیاط مدرسه. روز اول مهر. جشن شکوفه ها...امیر مدام می پرسید: "مامان نمیاد؟ مامان نمیاد واسه روز اول مدرسه یِ من؟" بابا هم می گفت: "نه، الان نمی تونه بیاد. الان تبریزه."

حالا یازده سال از آن اول مهر می گذرد. مامان هنوز تبریز ست. بهار و امیر سالی چند بار می روند و مدتی می مانند. اما من فقط یک بار رفتم و دیگر نرفتم. او می آید تهران و چند روزی پیش من و بهار می ماند. حالا هم اینجاست. توی سالن نشسته و با بهار حرف می زند و من فکر می کنم که هزار فرسنگ بین ما فاصله ست...بعضی وقت ها حتی نمی فهمم چه می گوید. دیگر هیچ وقت نتوانستم مثل قبل ها با او صمیمی شوم. حتی نتوانستم خوب بشناسم اش. و نتوانستم ببخشم اش. هیچ کدامشان را. و همه ی این ها حرف ست که ببخش و خودت راحت تر می شوی و در بخشش لذتی هست و از این دست مزخرفات. راستش من هیچ وقت نتوانستم کسی را ببخشم. نه مامان، نه بابا و نه هیچ کس دیگری را...

گروهِ مسخره ی ما توی حیاط مدرسه ایستاده، بهت زده، ساکت، مظلوم. امیر کیف اش را انداخته روی کول اش. توی صف ایستاده، چتریِ صاف موهایش روی ابروها و یکی از دندان های جلویش افتاده، برای ما دست تکان می دهد و می خندد. و همه ی حیاط پُر از مادر است...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۹ساعت 2:7 توسط الف |

تمام خاطره های کودکی من آغشته به بوی سیگار ست. بوی توتون، بوی نفس بابا.

آن موقع ها سبیل داشتی، کلفت و سیاه، مثل همه ی مردهای آن سال ها. وقتی می بوسیدی ام تنم مور مور می شد. نفس هایت یادم هست که بوی سیگار می داد و من چقدر این بو را دوست داشتم. بعضی شب ها خودم را می زدم به خواب، چشم هایم را می بستم و نفس های عمیق می کشیدم، نمی دانم تو آن موقع ها می فهمیدی من خواب نیستم یا نه؟! صبر می کردم تا بیایی بالای سرم و لحاف را رویم بکشی، یا شاید فقط از راهروی رد شوی و من بوی سیگار ات را نفس بکشم. از بین چشم هایم نور سرخ رنگ نوک سیگارت را نگاه کنم و صبر کنم تا سبیل هایت بخورد به گونه هایم...

یادم هست که می نشستی جلوی تلویزیون و دَر تراس را باز می گذاشتی و آرام و عمیق پُک می زدی. هنوز کسی را ندیده ام که به آرامش تو سیگار بکشد. بعدها مامان سر سیگار با تو دعوا می کرد، مجبورت می کرد بیرون از خانه سیگار بکشی یا توی یک اتاق دیگر...یک بار دَر اتاق ات را باز کردم، دیدم صندلی را گذاشتی ای وسط اتاق، جلوی پنجره. غروب بود، و دود سفید سیگار دورت را گرفته بود، رو به پنجره نشسته بودی و آرام و عمیق سیگار می کشیدی. حتی بر نگشتی ببینی چه کسی بود که در را باز کرد. و این تصویر تو توی ذهن من حک شد، پاهایت که انداخته ای شان روی هم، دست ات که توی هوا نگه اش داشته ای و دود سفید سیگار ات که توی هوا پخش می شود و تو که بی اعتنا و تنها نشسته ای و غروب را تماشا می کنی...

تصویر آن روزهایی که آفتاب گرم بود و می تابید و تو مرا کول می کردی و دور حیاط می دویدی...تصویر آن روزهایی که صورتم را بین دست های بزرگ ات می گرفتی و محکم می بوسیدی...

یادم هست یک بار رفتم زیر میز، روی صندلی هایی که مرتب زیر میز چیده شده بود دراز کشیدم و زل زدم به چوب بالای سرم. آنقدر زل زدم که خوابم برد. صبح صدای تو و مامان را می شنیدم که نگرانم بودید، دنبالم می گشتید، من هیچ صدایی از خودم در نیاوردم، آنجا قایم شده بودم و دلم می خواست تا ابد آنجا بمانم. آخر تو رومیزی را زدی بالا و من را پیدا کردی که دراز کشیده بودم روی صندلی ها و زل زده بودم به چوب بالای سرم...دلم همان یک ذره جا را می خواهد، همان جایی که دراز بکشم، تا آخر دنیا، تا وقتی که این قصه تمام شود، همان زیر قایم شوم و زل بزنم به چوب بالای سرم...

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت 21:20 توسط الف |

مانی رنگِ زندگیِ من ست، رنگ خورشید، رنگ داغ تابستان. برایم بی نهایت عزیز و شیرین و خواستنی ست. گاهی به خودم می آیم می بینم فقط یک ساعت ست نشسته ام و بازی های شاد اش را تماشا می کنم. از همه چیز فارغ ست و مثل خود زندگی ست، با همه ی ساده گی اش...تنهایی هایم را پُر می کند با حضور آفتابی اش. مانی فرشته ی زندگی من شده، بیشتر از همه خوابیدن اش را دوست دارم، اینکه روی پاهای من نفس می کشد، سَرش را می برد لای موهایم و دست هایش را می گذارد روی گردنم و تاصبح آرام و عمیق می خوابد و من چقدر صدای نفس هایش را دوست دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد ۱۳۸۹ساعت 2:43 توسط الف |

یک لحظه هایی هست که نمی شود ساده چشم ها را بست و از کنارشان گذشت. زیبایی شان را نمی توان ندید، نمی توان دید و چیزی نگفت...

نزدیک های ساعت پنج عصر که می شود یکی از این لحظه ها خرامان و سبکبال وارد هال می شود. دامن اش را پهن می کند روی مبل و می نشیند جلویِ رویِ من. طرف های پنج عصر آفتاب با همه ی وجود اش خودش را پهن می کند توی خانه، جوری که چشمم را می زند. از پنجره ی هال سلانه سلانه می آید تو تا جلوی میز، روی پاهای برهنه ی من. این جور وقت ها می نشینم روی کاناپه، نور اش را می کِشم درون خودم، نگاه اش می کنم که چقدر گرم و شیرین و زیباست. می نشینم و خیره می شوم به این نور بی انتهای زرد رنگ که با یک جور آهستگی بی خیال می آید جلو، تا روی موهایم، روی دست هایم...

کاش یک روزی، یک نفر بنشیند روی مبل روبه رویی، صورت اش پشت به آفتاب باشد، لبخند اش را ببینم و هاله ی روشن دورِ موهایش را. صورت اش خالی باشد از هر اخم و گرفتگی و ترس... من آفتاب را نگاه کنم که هر لحظه پُر رنگ تر می شود توی لحظه های دوتایی مان، او اما مرا نگاه کند...بعد بلند شوم آرام و عمیق پیشانی اش را ببوسم...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم خرداد ۱۳۸۹ساعت 1:19 توسط الف |



* این روزها حرفی نیست، نه این که حرفی نباشد، حرف هست، حرفِ گفتنی کم ست، گفتنی هم که باشد گوشی برای شنیدن نیست. این روزها از خودم می ترسم، از چیزی که درون من زندگی می کند، به جای من حرف می زند، عمل می کند...دلم دنیای بی فکر می خواهد، دنیای بی حرف، دنیای پُر سکوت...سکوتم را با کتاب پُر می کنم، از بچه گی یاد گرفتم که در دنیای داستان ها غرق شوم، خودم را کشیدم بیرون از هرچه واقعی ست و ترسناک، پناهم شد قصه، داستان، کلمه...بعدها نقاشی، زندگی ام لا به لای این خطوط می گذرد، میان خراش ها، رنگ های به هم تنیده، قلم موهای مست، بومِ های سپید و بوهای چرب...این روزها حرفی نیست، دنیایم خالی ست، بی رنگ، بی کلمه، من مانده ام و خودش...

* سلوکِ محمود دولت آبادی را بخوانید، کتاب غریبی ست، واگویه های ذهن قیس ست در دنیای امروز، هر بار با ترسی آمیخته به لذت از کتاب خانه برش می دارم، صفحاتش را ورق می زنم، جمله ای می خوانم و کنار می گذارم اش، همان یک جمله کافی ست تا هفته ای در سرم سلوک باشد و سلوک...

" انسان چگونه حسی ست؟ من چگونه حسی هستم وقتی ذهنم شاخه شاخه شاخه ست و من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبودِ آنچه در جستجویش هستم؟ " - سلوک

"روزم مثل روزِ همه ی مردمان می گذرد. اما چون شب فرا می رسد، با یک واژه، با یک واژه پریشانی من آغاز می شود...روز، روزهایم را با حدیث نفس می گذرانم، اما شبانگاه من غم می شوم و غم من...همانا عشقِ تو در قلبِ من ثابت ست و جای گرفته، چنان که انگشتان بر کفِ دست..." – سلوک

کلمه های این کتاب می رقصند به آهنگی غریب، جادویی و رمز آلود...

*فرسودگی کریستین بوبن و کلیسای جامع ریموند کارو دو کتابی ست که خواندن اش را توصیه می کنم. اولی کتابی ست در مورد زندگی، عشق، دوستی و فرسودگی و خلاصه همه چیز و هیچ چیز...دومی مجموعه داستان کوتاه از ریموند کارو نویسنده ی آمریکایی، زندگی انسانِ تنها در این قرن، ترسناک، ساده و خالی، مثل خودِ زندگی...

من هم اینجا منتظرم که روزم برسد...یا آدمِ روزم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۸۹ساعت 2:58 توسط الف |

* سال های خیلی کمی بودند آن سال هایی که من عید را دوست داشتم. از خیلی بچه گی یاد گرفتم که عید به من کار دارد و من هم به او. از این همه تعطیلی و بی کاری اش، از این همه رخوت اش، از این همه تغییر ناگهانی، از آن بوسه های سرد تبریک روی گونه ها، از به یاد هم بودن های الکی، دید و بازدید ها و شلوغی ها، از آن همه فضایِ شادی که دور همه را گرفته، از همه ی خانواده های خوشبخت، پدر مادر های صمیمی، بچه های شاد...از همه ی این ها بدم می آید... نمی فهمم در اضافه شدن سال ها و گذشتن شان چه چیزی هست که مدام به هم تبریک و شاد باش می گوییم.

*امسال اولین سالی ست که کنار خانواده نیستم، بعد از هفت سال، امسال توانستم همین جا در تهران بمانم، مجبور نیستم سَر سفره ی هفت سین بنشینم و زل به زنم به ماهی های قرمز و مدام منتظر باشم که صدای توپ را دَر کنند تا همه بپرند به سر و صورت هم و از هول بعضی ها را دوبار ببوسند و هِی به هم عیدی بدهند و بعد سریع بیافتند به خوردن، آجیل ها را تند تند بشکنند و چایی ها را هورت هورت بالا بکشند، از اینکه مجبور نیستم این ها را تحمل کنم خوشحالم، ولی یک جور غربتی توی همین تنها ماندن هست که اگر به آن پا بدهم از پا می اندازدم.

*یکی از تفریحاتم در این دنیای مجازی این ست که مدام به آمار سایت سَر بزنم و ببینم که چه کسی از کدام کشور با کدام ویندوز با کدام مرورگر وبلاگ من را باز کرده، یا چه کلمه ای را جستجو کرده و سَر از اینجا در آورده، خوره ی این کار را دارم. امروز دیدم که یک بازدید از کشوری داشتم به اسم لاتوی یا همان لتونی. راستش کُلی اطلاعاتِ جغرافیایی خودم را زیر و رو کردم اما به خاطر نیاوردم که لتونی کجای دنیاست. جستجو کردم و فهمیدم که لتونی جایی در روسیه ست، که حالا حکومت مستقلی دارد با جمعیتی در حدود دو میلیون نفر. تویی که از لتونی وبلاگ من را باز کرده ای، نمی دانم فارسی زبان هستی یا نه، نمی دانم که دختری یا پسر، کاش که نگاهی سَرسَری می انداختی و برایم می نوشتی که زندگی در لتونی چه رنگی ست؟ صبح ها صبحانه چه می خورید؟ روی درخت هایتان کلاغ دارید یا گنجشک؟

*دیشب تلویزیون برنامه ای در مورد اُکراین نشان می داد. خیابان هایش سنگ فرش بود، مثل خیابانِ جلفای اصفهان، مثل پاریس. از همان سنگ فرش ها که اگر کفش پاشنه بلند پوشیده باشی با هر قدم یک بار به راست و یک بار به چپ خم می شوی و بعضی وقت ها پاشنه ی کفش ات لای دَرزهای خاکی اش گیر می افتد. دلم می خواهد سال بعد موقع تحویل سال در اُکراین باشم، و آن جا هوا آنقدر سرد باشد که آمدنِ بهار اش هیچ توفیری با روزهای دیگر اش نداشته باشد. نفهمم کِی عید شد کِی بهار آمد. راه بیافتم توی خیابان های یخ زده ی آنجا، پاشنه ی کفش هایم گیر کند لای دَرز های گِلی، به خودم لعنت بفرستم که چرا روز برفی کفش پاشنه دار پوشیدم، بروم توی کافه ای بنشینم، از پشت شیشه های بخار گرفته اش برف را تماشا کنم، بنویسم، بخوانم، و بعد به هیچ فکر کنم، به هیچ...

+ نوشته شده در دوشنبه دوم فروردین ۱۳۸۹ساعت 20:11 توسط الف |

امروز هم که تمام بشود دو روز از تعطیلیِ پنج روزه را جان به در بُرده ام. دو روز گذشته و من هنوز زنده ام، هنوز تا کسالت و افسردگیِ معمولِ تعطیلاتِ طولانی فاصله ی زیادی دارم. اصلا دارم به خودم امیدوار می شوم، اگر این پنج روز را دوام بیاورم حتما تعطیلات عید امسال را هم جان سالم به دَر می برم. کم کم دارم به این تعطیلات خو می گیرم، چه اشکال دارد به هر حال من هم باید از یک جایی به این زندگی عادت کنم. ولی لامصب همین اسم تعطیل و همان رنگِ قرمزِ تویِ تقویم بدجوری با حالِ خوبِ آدم بازی می کند. آخ اگر می شد این روزهای تعطیل را هم با همان جوهر مشکی نوشت...

از دو روز قبل آذوقه ی فرهنگی ام را تهیه کرده ام. دو تا کتاب از جعفر مدرس صادقی : گاو خونی و آن طرف خیابان. فیلم گاوخونی را کمِ کم چهار بار دیده ام. حرف هایش، حس هایش برایم آشناست. پسری که در زندگی اش فقط یک آرزو دارد، که پدرش بمیرد و حالا که پدرش مرده دیگر هیچ آرزویی ندارد. اگر فیلم را ندیده اید حتما ببینید، صدای بهرام رادان و آن قصه گویی اش، آن خاطرات وَهم گونه ی کودکی...فوق العاده ست...

وقتی یتیم بودیم از کازوئو ایشی گورو که یک بار چند سال قبل خواندم اش. راستش خواندن دوباره ی کتاب هایی که خیلی دوستشان دارم، برایم از واجبات است. بعضی را مثل ناطور دشت و صد سال تنهایی تا چهار بار هم خوانده ام. حس می کنم در خواندن دوباره شان جزییاتی را می بینم که بار اول ندیده ام. خیلی از جملات برایم زنده تر می شوند. خیلی از فضاها را از نزدیک لمس می کنم...بین قفسه های کتاب فروشی دنبالِ کتابِ جدید می گشتم که دیدم اش، مثل اینکه کسی بَرش داشته بود و بعد پشیمان شده بود، جدا از بقیه ی کتاب ها روی لبه ی کتابخانه مانده بود. یادم هست که قهرمان داستان دوستش را ریفیق (کلمه ی کودکانه ی رفیق) صدا می کرد. تا کتاب را دیدم کلمه ی ریفیق توی ذهنم شروع کرد به دویدن و زنده شدن. سلام ریفیق، هِی ریفیق...

آخرین کتاب، که تقریبا تا وسط هایش رسیده ام تیرهای سقف را بالا بگذارید، نجاران و سیمور : پیشگفتار نوشته ی جی.دی.سلینجر است. تنها کتابی از او که نخوانده بودم چون فکر می کردم داستان نیست و یک جور مقاله یا بررسی آثار است. اشتباه می کردم، داستان است و داستانِ فوق العاده یست. در مورد سیمور گلِس و داستان خودکشی اش در ماه عسل. دفترچه ی خاطراتش که بادی گلس برایمان می خواند، ماجرای عروسی اش با موریل...شیرین و خواندنی ست، مثل عسل، ذره ذره می نوشم اش، صفحه ها را به عمد کِش می دهم که دیرتر تمام شود، می خواهم این حَظ تا به ابد طول بکشد و سیمور برایم حرف بزند و حرف بزند...

رویای بابل و در قند هندوانه نوشته ی ریچارد براتیگان را بسیار دوست داشتم. چند هفته قبل خواندم شان، با این که صید قزل آلا در آمریکا معروف ترین کتاب اش است اما من این دوتا را بیشتر دوست دارم. فوق العاده اند. از آن کتاب هایی هستند که بارها خواهم خواندشان.

خیلی دوست دارم یک بار همه ی کتاب هایم را بَر دارم، موبایلم را خاموش کنم و بزنم به جنگل. بروم تا تَه تَه اش، آنجایی که فقط صدای کلاغ باشد و باد و ابر و ماه...توی یک کلبه ی چوبی که تمامِ تیرهایش صدا می کند، بنشینم روی صندلی گهواره ای ام، تاب بخورم و بخوانم، بخوانم و بخوام...شب بیاید و روز بگذرد و من باشم و صدای باد و رقص ماه و بوی کاغذ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم بهمن ۱۳۸۸ساعت 20:40 توسط الف |

ساعت چهار صبح است. من نشسته ام روی صندلی جلوی میز. صدای خش خش می آید. صدای جاروی رفتگر است که روی آسفالت خیابان ها ساییده می شود. می روم روی تراس. می بینمش که با چه جدیتی این موقع صبح مشغول جارو کردن جلویِ خانه های مردم است. برگ های خشکیده و تکه های کاغذ را کنار هم جمع می کند، آشغال های دم یک خانه را می برد دم خانه دیگر. مرا نمی بیند. اگر بالا را نگاه کند شاید فقط آتش سیگار را ببیند که در فاصله ی احتمالی میان دهان و کمرم در حرکت است. مشغول تر از آن است که بخواهد بالا را نگاه کند. کارش که با آشغال های سه خانه تمام می شود همه را کُپه می کند یک گوشه. دور از درخت ها و باغچه ها. فندکش را در می آورد و آتش شان می زند. خم می شود چند بار فوت می کند که آتش بیشتر جان بگیرد. با نوک جارویش جا به جای شان می کند که همه گُر بگیرند و بسوزند. خیالش که از آتش گرفتن آشغال ها و سوختن شان جمع شد، نوک جارویش را که کمی سرخ شده می کوبد زمین و راهی خانه بعدی می شود. بوی چوب سوخته می آید. حالا می فهمم که رفتگرها چهار صبحی با آشغال های دم خانه های مردم چه کار می کنند...آتش شان می زنند.

 شاید رفتم پایین و یک چایی، نسکافه ای، چیزی برایش بردم، بعد دعوتش کردم بالا. شاید بهش بگویم بی زحمت آت آشغال های این اتاق را هم جمع کن یک گوشه و آتش بزن. شاید بهش گفتم اگر کمی از آتش ها گرفت به پَر پیرهن خواب من غمت نباشد چند بار جا به جایم کن. وقتی خاطرت حسابی جمع شد که همه خوب گُر گرفتیم بی زحمت در را پشت سرت ببند و برو...

 چراغ های روشن خانه ها را می شمارم، سه خانه چراغشان روشن است. خانه دست راستی که همین چند روز پیش پدرشان را از دست داده اند. این را از روی اعلامیه و پارچه دم در فهمیده ام و از روی پیرهن های سیاه و سورمه ای که روی بند رخت شان پهن است. همه پرده ها را جمع کرده اند، من می توانم داخل خانه را ببینم، یک پسر و یک زن بین جارختی و کمد می روند و می آیند. شاید اسباب کشی می کنند. شاید وسائل پدرشان را جمع میکنند...من که نمی دانم خانه ای که پدرش مرُده باشد چه شکلی می شود...

 خانه روبه رویی که چراغ آشپزخانه شان روشن است. پسر قد بلند خانه ی روبه رویی مثل همیشه بدون پیرهن نشسته است پشت میز و کتاب می خواند. شاید هم درس می خواند برای کنکوری، امتحانی، چیزی. خیلی وقت است که نمی دانم دفترچه ها را کِی توزیع می کنند، کِی کارت می دهند، کِی کنکور است...

 چراغ اتاق خواب دست چپی ها هم روشن است ولی از این گوشه ای که ایستاده ام نمی توانم ببینم که چه کار می کنند. کنجکاو هم نیستم. حال تکان خوردن ندارم. سردم است. می روم تو. اینها را می نویسم، بعد یک اس ام اس می فرستم که فردا صبح سرسری و بی حوصله خوانده خواهد شد و می روم که بخوابم. یادم می افتد که فردا صبحانه مجبورم دوباره چای و بیسکوییت ساقه طلایی بخورم. نان نداریم...

+ نوشته شده در جمعه ششم آذر ۱۳۸۸ساعت 3:55 توسط الف |

همیشه از جمعه ها متنفر بودم. از بچه گی، از همان موقع که مهمان های جمعه نمی گذاشتند من کلاه قرمزی را با لذت تماشا کنم. از همان موقعی که جمعه ها روز جوجه کباب بود و دود ذغال، روز آشتی پدر و مادر، روز دوچرخه سواری ما، روز گرما، روز تمام نشدنی...

تلفن را از پریز کشیده ام، موبایل را خاموش کرده ام، پرده کشیده، چراغ خاموش ست. فکر می کنم که تنهایی جمعه ها چقدر زیاد است و چرا روزهای دیگر این طور نیست. فکر می کنم که چه آدم های تنهایی در این شهر زندگی می کنند، آدم هایی که آن ها هم مثل من منتظرند که این جمعه بگذرد تا بتوانند نفس بکشند.

می توانم بروم بیرون، می توانم به کسی زنگ بزنم تا این جمعه را با او بگذرانم، می توانم کتاب بخوانم، فیلم ببینم، نقاشی بکشم...ولی هیچ کدام را نمی کنم، می نشینم اینجا، شاملو می خواند، صدایش را می خورم، با همه وجودم...

" می خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا که دریا به آخر می رسد

و آسمان آغاز می شود..."

فکر می کنم که در من چه نیروی عظیمی هست برای غصه خوردن، برای ناراحت بودن، منتظر تلنگرم، منتظر جمعه، منتظرم که بیاید و در همه سلول هایم رسوخ کند، من بنشینم به تماشای آمدنش، به این که فتحم می کند، به این که همه چیزم را می گیرد و میخکوبم می کند به شمردن این ثانیه های تمام ناشدنی...

" می خواهم آب شوم در گستره ی افق

می‌خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم..."

سروده‌ی مارگوت بیکل
ترجمه‌ی احمد شاملو

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان ۱۳۸۸ساعت 18:55 توسط الف |

ساعت پنج و نیم صبح است و من اول جاده ای هستم که به اصفهان می رسد. نشسته ام و زل زده ام به جلو، به خورشید که دقیقه به دقیقه بالاتر می آید و به صبح که آرام آرام می رسد. در این جاده ای که هزار بار آن را رفته ام و برگشته ام. جاده ای که مرا به خاطراتم وصل می کند، به گذشته ام...

این جاده، همین برهوت خشک، این کوه های بی آب و علف را هزار بار در ساعت های مختلف دیده ام، در آفتاب و برف یا باران، هزار بار آن را با فکر کسانی که کنارم نبوده اند پُر کرده ام. ساعت ها زل زده ام به همین بوته های خار، به این سنگ های اخرایی و خاکی، به این خط های سفید وسط جاده که کم رنگ و پُر رنگ می شوند، وصل می شوند و بعد دوباره قطع می شوند.

این جاده مرا می رساند به شهر دلتنگی، به بی صبری، به شهر نبودن ها...این جاده مرا به شهر سکوت و سکون می برد، به شهر دورغ هایی که مرا از خودم می گیرد، به کرختی، به بی حسی...این جاده، این شهر، شهر خاطرات و تصویرهای نازیباست و من از هرچه نازیباست گریزانم.

+ نوشته شده در شنبه دوم آبان ۱۳۸۸ساعت 1:17 توسط الف |

مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر